شماره ۳ - در مرثيهٔ بهاء الدين زكريا

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳ - در مرثيهٔ بهاء الدين زكريا

۴۰ بازديد


چون ننالم؟ چرا نگريم زار؟
چون نمويم؟ كه مي‌نيابم يار
كارم از دست رفت و دست از كار
ديده بي‌نور ماند و دل بي‌يار
دل فگارم، چرا نگريم خون؟
دردمندم، چرا ننالم زار؟
خاك بر فرق سر چرا نكنم؟
چون نشويم به خون دل رخسار؟
يار غارم ز دست رفت، دريغ!
ماندم، افسوس، پاي بر دم مار
آفتابم ز خانه بيرون شد
منم امروز و وحشت شب تار
حال بيچاره‌اي چگونه بود؟
رفته از سر مسيح و او بيمار
خود همه خون گريستي بر من
بودي ار دوستي مرا غم‌خوار
روشنايي ده رفت، افسوس!
منم امروز و ديده‌اي خونبار
آن چنانم كه دشمنم چو بديد
زار بگريست بر دل من، زار
خاطر عاشقي چگونه بود
هم دل از دست رفته، هم دلدار؟
سوختم ز آتش جدايي او
مرهمم نيست جز غم و تيمار
روز و شب خون گريستي بر من
بودي ار چشم بخت من بيدار
كارم از گريه راست مي‌نشود
چه كنم؟ چيست چارهٔ اين كار؟

دلم از من بسي خراب‌تر است
خاطرم از جگرم كباب‌تر است

دوش پرسيدم از دل غمگين:
بي‌رخ يار چوني، اي مسكين؟
دل بناليد زار و گفت: مپرس
چه دهم شرح؟ حال من مي‌بين
چون بود حال ناتوان موري
كه كند قصد كعبه از در چين؟
زير چنگ آردش دمي سيمرغ
بردش برتر از سپهر برين
باز سيمرغ بر پرد به هوا
ماند او اندر آن مقام حزين
منم آن مور، آنكه سيمرغم
مرغ عرش آشيان سدره نشين
آنكه كرد از قفس چنان پرواز
كاثرش در نيافت روح‌الامين
چون به گردش نمي‌رسد جبريل
چه عجب گر نماندش او به زمين؟
زيبد ار بفكند قفس سيمرغ
بي‌صدف قدر يافت در ثمين؟
چون نگنجيد زير نه پرده
شد، سراپرده زد به عليين
از حدود صفات بيرون شد
وندر اقطار ذات يافت مكين

او روان كرده سوي رضوان انس
ما ز شوقش تپان چون روح‌القدس

شايد ار شود در جهان فكنيم
گريه بر پير و بر جوان فكنيم
رستخيزي ز جان برانگيزيم
غلغلي در همه جهان فكنيم
بر فروزيم آتشي ز درون
شورشي در جهانيان فكنيم
سنگ بر سينه لحظه لحظه زنيم
خاك بر سر، زمان زمان فكنيم
آب حسرت روان كنيم از چشم
سيل خون در حصار جان فكنيم
غرق خونيم، خيز تا خود را
زين خطرگاه بر كران فكنيم
قدمي بر هوا نهيم، مگر
خويشتن را بر آسمان فكنيم
از پي جست و جوي او نظري
در رياضات خوش جنان فكنيم
ور نيابيم در مكان او را
خويشتن را به لامكان فكنيم
مركب عشق زير ران آريم
رخت از آن سوي كن فكان فكنيم

پس در آن بارگاه عزت و ناز
عرضه داريم از زبان نياز

كان تمناي جان حيران كو؟
آرزوي دل مريدان كو؟
ما همه عاشقيم و دوست كجاست؟
دردمنديم جمله ، درمان كو؟
گرد ميدان قدس بر گرديم
كاخر آن شهسوار ميدان كو؟
بر رسيم از مواكب ارواح
كاي نديمان خاص، سلطان كو؟
پيش مرغان عرش لابه كنيم
كاخر اين تخت را سليمان كو؟
شاهباز فضاي قدس كجاست؟
آفتاب سپهر عرفان كو؟
پرتو آفتاب سر قدم
در سر اين حدوث تابان كو؟
چند اشارت خود، صريح كنيم:
غوث دين، قطب چرخ ايمان كو؟
مطلع نور ذوالجلال كجاست؟
مشرق قدس فيض سبحان كو؟
خاتم اولياء امام زمان
مرشد صدهزار حيران كو؟
صاحب حق، بهاي عالم قدس،
زكريا، نديم رحمان كو؟

چه عجب گر به گوش جان همه
آيد از سر غيب اين كلمه

كين دم آن سرور شما با ماست
زانكه امروز دست او بالاست
دست او در يمين لم يزل است
رتبتش برتر ازو قياس شماست
منزلش صحن قاب قوسين است
مجلس او رباط او ادني‌ست
در هواي هويتش جولان
در سراي حقيقتش ماوي‌ست
هر دو عالم درون قبضهٔ اوست
بار او در درون صفهٔ ماست
گوهر «كل من عليها فان»
در كف آشناي بحر بقاست
گرچه در جاي نيست، ليك ز لطف
هر كجا كان طلب كني آنجاست
ديده بايد كه جان تواند ديد
ورنه او در همه جهان پيداست
در جهان آفتاب تابان است
عيب از بوم و ديدهٔ اعمي‌ست
هر كه خواهد كه روي او بيند
گو: ببين روي جان، اگر بيناست
ديدهٔ روح بين به دست آريد
گرتان آرزوي مولاناست

آنكه او را ميان جان جوييم
چون نيابيم، ذكر او گوييم

اي گرفته ولايت از تو نظام
چون نبوت به مصطفي شده تام
ديدهٔ مصطفي به تو روشن
شادمان از تو انبياي كرام
هم تو مطبوع اوليا به قدم
هم تو مبعوث انبيا به مقام
دل ابدال چاكر تو ز جان
جان اوتاد از دو ديده غلام
بي‌تو ما بي‌مراد مانده و تو
يافته از مراد خود همه كام
هيچ باشد كه از فراموشي
ياد آري در آن خجسته مقام؟
چه شود گر كند در آن حضرت
ناقصي را عنايت تو تمام؟
چه كم آيد كه از سخاوت تو
كار بيچاره‌اي شود به نظام؟
اي رخت تاب آفتاب ازل
روشن از تو قصور دار سلام
ذره بي‌تاب مهر چون باشد؟
هم چنانيم بي‌رخت و سلام

گرچه سهل است اين ثنا: بنيوش:
مهري از لطف، عيب ذره بپوش

بر تو انوار حق مقرر باد
حسن او بر تو هردم اظهر باد
به تجلي ذات، طلعت تو
چون دلت، لحظه لحظه انور باد
در طرب‌خانهٔ وصال قدم
هر زمانت سرور ديگر باد
ز انعكاس صفاي آب رخت
منظر قدسيان منور باد
وز نسيم رياض انفاست
جان روحانيان معطر باد
به جمالت، كه مجمع حسن است
ديدهٔ جان ما منور باد
هر سعادت كه حاصل است تو را
دوستان تو را ميسر باد
هفت فرزند تو، كه اوتادند،
هر يك غوث هفت كشور باد
قطبشان صدر صفهٔ ملكوت
كه مقامش ز عرش برتر باد
بر سر كوي هر يكي گردون
چون عراقي كمينه چاكر باد
دوحهٔ روضهٔ منور تو
رشك گلزار خلد ازهر باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد