شماره ۳ (مي‌بين رخ جان فزاي ساقي - در جام جهان نماي باقي)

۳۸ بازديد


در جام جهان‌نماي اول
شد نقش همه جهان مشكل
جام از مي عشق برتر آمد
گشت اين همه نقش‌ها ممثل
هر ذره ازين نقوش و اشكال
بنمود همه جهان مفصل
يك جرعه و صدهزار ساغر
يك قطره و صد هزاز منهل
بگذر تو ازين قيود مشكل
تا مشكل تو همه شود حل
با اين همه، اين نقوش و اشكال
بگذار، اگر چه نيست مهمل
كين نقش و نگار نيست الا
نقش دومين چشم احوال
در نقش دوم چو باز بيني
رخسارهٔ نقشبند اول
معلوم كني كه اوست موجود
باقي همه نقش‌ها مخيل
خواهي كه به نور اين حقيقت
چشم دل تو شود مكحل
اخلاق و نقوش خود بدل كن
چون گشت صفات تو مبدل
خود را به شراب خانه انداز
كان جا شود اين غرض محصل
زان غمزهٔ نيم مست ساقي
گر بتواني به وجه اكمل
بستان قدحي و بي‌خبر شو
از هر چه مفصل است و مجمل
پس هم به دو چشم مست ساقي
مي آن نظري به چشم اجمل

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

عشق است كه هم مي است و هم جام
عشق است مي حريف آشام
اين جام جهان‌نماي اول
عكسي بود از صفاي آن جام
وين غمزهٔ نيم مست ساقي
نوشد هم ازين مي غم انجام
اين جام بسر نرفت و زين فيض
گشت آب حيات در جهان عام
زين آب پديد شد حبابي
شد هجده‌هزار عالمش نام؟
آغاز جهان بين چه چيز است؟
بنگر كه چه باشدش سرانجام؟
هر چيز از آنچه گشت پيدا
آن چيز بود به كام و ناكام
آن را كه ز مي سرشت طينت
بي مي نفسي نگيرد آرام
و آن كس كه هنوز در خمار است
هم مست شود ولي به ايام
خرم دل آنكه از لب يار
جام مي ناب مي‌كند وام
اي بي‌خبر از شراب مستي
ننهاده ز خويشتن برون گام
در صومعه چند ديگ سودا
پختيم؟ و هنوز كار ما خام
در ميكده نيز روزكي چند
بنشين تو ز وقت روز تا شام
مي‌نوش به كام دوست باده
پس هم به دور چشم آن لارام

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

پيش از عدم و وجود عالم
وز كاف «كن» و كتاب مبرم
از عشق ظهور عشق درخواست
اظهار حروف اسم اعظم
برداشت به جاي خامه انگشت
زد در دهن و نوشت در دم
بر كف بنوشت نام و چه نام؟
نامي كه طلسم اوست آدم
در همزهٔ او وجود مدرج
در نقطهٔ او حروف مدغم
بنوشت و بخواند و باز پوشيد
از ديدهٔ هر كه نيست محرم
اي طالب اسم اعظم، اين نام
خواهي كه تو را شود مسلم؟
مفتاح جهان گشا به دست آر
بگشا در اين طلسم محكم
بيني كه همه به تو مضاف است
معني صريح و اسم مبهم
چون بند طلسم وا گشودي
بيني كه تويي خود اسم اعظم
اسمي كه حقيقت مسماست
گر دانستي «اصبت فالزم»
ورنه، كم نام و ننگ خود گير
ميزن در ميكده دمادم
چون بگشايند ناگه آن در
بگشاي دو چشم شاد و خرم

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

پيش از عدم و وجود اغيار
وز سلطنت و ظهور اظهار
سلطان سراي عشق فرمود:
پاك است سراي ما ز اغيار
يعني كه بجز حقيقت او
در دار وجود نيست ديار
واجب شود از شهادت و حكم
كز غير نه عين بد، نه آثار
ليكن چو به غير كرد اشارت
اغيار ظهور كرد ناچار
چندان كه همه گواه گشتند
بر هستي وحدتش به يكبار
ديدند عيان كه اوست موجود
ويشان همگي محال و پندار
گشتند همه گواه و رفتند
هم با سر نيستي ، دگر بار
اين بود شهادت «اولوالعلم»
وين بود فرشه را هم اقرار
اين بود همه بدايت خلق
وين بود همه نهايت كار
اين كثرت نفس بهر آن بود
تا وحدت از آن شود پديدار
چون ظاهر شد كه جز يكي نيست
چه فايده از ظهور بسيار؟
گر در نظر تو كثرت آيد
وحدت بود آن، ولي به اطوار
چون سر كثير جمله ديدي
كثرت همه نقش وحدت نگار
في‌الجمله، ز غير ديده بر دوز
اين است طريق اهل انوار

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

عشق از سر كوي خود سفر كرد
بر مرتبه‌ها همه گذر كرد
صحراي وجود گشت در حال
هر كتم عدم، كه پي سپر كرد
مي‌جست نشان صورت خود
چون در دل تنگ ما نظر كرد
وا يافت امانت خود آنجا
آنگه چو نظر به بام و در كرد
خود آن سر كوي بود كاول
زانجا به همه جهان سفر كرد
جان را به امانت خود آنجا
واداشت، لباس خود بدر كرد
در جان پوشيد و باز خود را
آن بار لباس مختصر كرد
وآنگاه چو آفتاب تابان
سر از سر هر سراي در كرد
اول كه به خود نمود خود را
انسان شد و نام خود بشر كرد
في‌الجمله، به چشم بند اغيار
ظاهر شد و نام خود دگر كرد
تغيير صور كجا تواند
در نعت كمال او اثر كرد؟
تقليب و ظهور او در احوال
اظهار كمال بيشتر كرد
اي ديده، تو نيز ديده بگشاي
ما را چو ز خويشتن خبر كرد

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

عشق از پس پرده روي بنمود
كردم چو نگاه، روي من بود
پيش رخ خويش سجده كردم
آن لحظه كه او جمال بنمود
خود را به كنار در كشيدم
آنگاه كه او كنار بگشود
داديم همه بوسه بر لب خويش
آن دم كه لبم لبانش مي‌سود
بودم يكي، دو مي‌نموديم
نابود شد آن نمود در بود
چون سايه به آفتاب پيوست
از ظلمت بود خود برآسود
چون سوخته شد تمام هيزم
پيدا نشود از آن سپس دود
گويند كه عشق را بپوشان
خورشيد به گل نشايد اندود
آن كس كه زيان خويش خواهد
پند من و تو نداردش سود
پروانه كه ذوق سوختن يافت
نبود به شعاع شمع خشنود
اين حالت اگرت عجب نمايد
بشنو ز من، ار تواني اشنود
برخيز، اگر حريف مايي
آهنگ شرابخانه كن زود
مي‌باش خراب در خرابات
ور بتواني به چشم مقصود

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

ياري است مرا، وراي پرده
انوار رخش سواي پرده
برداشت ز رخ نقاب و گفتا:
مي‌بين رخ من به جاي پرده
هرچ از دو جهان تو را خوش آيد
ميدان كه منم وراي پرده
عالم همه پردهٔ مصور
اشيا همه نقش‌هاي پرده
در پرده چو من سخن سرايم
چون خوش نبود نواي پرده؟
اين پرده مرا ز تو جدا كرد
اين است خود اقتضاي پرده
ني ني،كه ميان ما جدايي
هرگز نكند غطاي پرده
تو تار رداي كبريايي
ما را نبود رداي پرده
جاي تو هميشه در دل ماست
بيرون ز در است جاي پرده
من مردم ديدهٔ جهانم
ديده نبود سزاي پرده
گر غير من است پرده، خود نيست
ورنه منم انتهاي پرده
تو هم به سزاي پرده برخيز
وز ديدهٔ خود گشاي پرده

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

آن مرغك نازنين پر و بال
گشتي همه گرد كوه اقبال
بودي شب و روز در تكاپوي
كردي همه ساله كشف احوال
جايي برسيد او به يك دم
كان جا نرسد كسي به صد سال
در اوج فضاي عشق روزي
پرواز گرفت و من به دنبال
ناگاه عقابي اندر آمد
آورد شكسته را به چنگال
او را چه محل؟ كه هر دو عالم
چون باز كند ز هم پر و بال
در قبضهٔ او چنان نمايد
كاندر رخ خوب نقطهٔ خال
خالي است جهان شكار وحدت
كثرت عدم محال در حال
اين حال تو را چو گشت روشن
بگذر ز حديث پار و امسال
گرد سر كوي حال مي‌گرد
خاك در او به ديده مي‌مال
تا كشف شود تو را حقيقت
از آينهٔ عدوم اعمال
ظاهر گردد تو را به تقصيل
اين راز كه گفته شد به اجمال
ديدي چو يقين كه مي‌توان ديد
پس بر در دل نشين چو ابدال

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد