آرش كمانگير

مشاور شركت بيمه پارسيان

آرش كمانگير

۳۸ بازديد

 

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...
 
بر نمي شد گر ز بام خانه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، رو به روي من ...
 
در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز:
 
«... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و نا گفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛
دشت هاي بي در و پيكر؛
 
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛
 
كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن؛
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شير دادن؛
نيم روزخستگي را در پناه دره ماندن؛
 
گاه گاهي،
زير سقف اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره ي رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛
 
يا، شب برفي،
پيش آتش ها نشستن،
دل به روياهاي دامن گير و گرم شعله بستن...
 
آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»
 
پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت و گو مي كرد:
 
«زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
 
جنگل هستي تو، اي انسان!
 
جنگل، اي روييده ي آزاد،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، اي جنگل انسان!
 
«زندگاني شعله مي خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
 
روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان بر جان ما چيره.
شهر سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روز بد نامي،
روزگار ننگ.
 
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بيجان.
 
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي.
 
ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پر جوش.
 
مرزهاي ملك،
همچو سر حدات دامن گستر انديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو بارو هاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...
 
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.
 
باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نا مردمان در كار...
 
انجمن ها كرد دشمن،
رايزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكست ما بر انديشند.
نازك انديشانشان، بي شرم، -
كه مباداشان دگر روز بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
 
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست و جو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد.
 
آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
تا كجا؟...تا چند؟...
آه!... كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ي ايمان؟»
 
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها، بي گفت و گويي، هرطرف را جستجو مي كرد.»
 
پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد.
 
«صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...
 
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست.
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.
 
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنار در.
 
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.
 
«منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.
 
مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.
 
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
 
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كين پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ ...
 
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلبتان در رزم؛
كه جام كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
 
در اين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي ست در مشتم؛
اميد مردمي خاموش هم پشتم.
 
كمان كهكشان در دست،
كمانداري كمانگيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مآوايم؛
 
به چشم آفتاب تاره رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.
 
وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»
 
پس آن گه سر به سوي آسمان بر كرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:
 
“درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آن گه بي درنگي خواهدش افكند.
 
زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»
 
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.
 
«ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهر خندش را،
و بازش باز مي گيرد.
 
دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه زاندوهان روان زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.
 
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.
 
پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»
 
نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، اي آفتاب، اي توشه ي اميد!
بر آ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سر ريز كن، تا جان شود سيراب.
 
چو پا در كام مرگي تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جودارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.
 
شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»
 
زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد.
 
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟
 
دشمنانش، در سكوتي ريش خند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند.
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا كردند.
 
آرش، اما همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي درپي فرود آمد.»
 
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رويا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.
 
“شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
باز گرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
 
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.
 
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ايران شهر و توران باز ناميدند.
 
آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.
 
ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
 
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذر هايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.
 
با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»
 
 در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ ...
 
كودكان ديري ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا مي رود پر سوز ...


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد