بخش ۸۹ - حكايت شب دزدان

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۹ - حكايت شب دزدان

۳۴ بازديد


شب چو شه محمود برمي‌گشت فرد
با گروهي قوم دزدان باز خورد
پس بگفتندش كيي اي بوالوفا
گفت شه من هم يكي‌ام از شما
آن يكي گفت اي گروه مكر كيش
تا بگويد هر يكي فرهنگ خويش
تا بگويد با حريفان در سمر
كو چه دارد در جبلت از هنر
آن يكي گفت اي گروه فن‌فروش
هست خاصيت مرا اندر دو گوش
كه بدانم سگ چه مي‌گويد به بانگ
قوم گفتندش ز ديناري دو دانگ
آن دگر گفت اي گروه زرپرست
جمله خاصيت مرا چشم اندرست
هر كه را شب بينم اندر قيروان
روز بشناسم من او را بي‌گمان
گفت يك خاصيتم در بازو است
كه زنم من نقبها با زور دست
گفت يك خاصيتم در بيني است
كار من در خاكها بوبيني است
سرالناس معادن داد دست
كه رسول آن را پي چه گفته است
من ز خاك تن بدانم كاندر آن
چند نقدست و چه دارد او ز كان
در يكي كان زر بي‌اندازه درج
وان دگر دخلش بود كمتر ز خرج
هم‌چو مجنون بو كنم من خاك را
خاك ليلي را بيابم بي‌خطا
بو كنم دانم ز هر پيراهني
گر بود يوسف و گر آهرمني
هم‌چو احمد كه برد بو از يمن
زان نصيبي يافت اين بيني من
كه كدامين خاك همسايهٔ زرست
يا كدامين خاك صفر و ابترست
گفت يك نك خاصيت در پنجه‌ام
كه كمندي افكنم طول علم
هم‌چو احمد كه كمند انداخت جانش
تا كمندش برد سوي آسمانش
گفت حقش اي كمندانداز بيت
آن ز من دان ما رميت اذ رميت
پس بپرسيدند زان شه كاي سند
مر ترا خاصيت اندر چه بود
گفت در ريشم بود خاصيتم
كه رهانم مجرمان را از نقم
مجرمان را چون به جلادان دهند
چون بجنبد ريش من زيشان رهند
چون بجنبانم به رحمت ريش را
طي كنند آن قتل و آن تشويش را
قوم گفتندش كه قطب ما توي
كه خلاص روز محنتمان شوي
چون سگي بانگي بزد از سوي راست
گفت مي‌گويد كه سلطان با شماست
خاك بو كرد آن دگر از ربوه‌اي
گفت اين هست از وثاق بيوه‌اي
پس كمند انداخت استاد كمند
تا شدند آن سوي ديوار بلند
جاي ديگر خاك را چون بوي كرد
گفت خاك مخزن شاهيست فرد
نقب‌زن زد نقب در مخزن رسيد
هر يكي از مخزن اسبابي كشيد
بس زر و زربفت و گوهرهاي زفت
قوم بردند و نهان كردند تفت
شه معين ديد منزل‌گاهشان
حليه و نام و پناه و راهشان
خويش را دزديد ازيشان بازگشت
روز در ديوان بگفت آن سرگذشت
پس روان گشتند سرهنگان مست
تا كه دزدان را گرفتند و ببست
دست‌بسته سوي ديوان آمدند
وز نهيب جان خود لرزان شدند
چونك استادند پيش تخت شاه
يار شبشان بود آن شاه چو ماه
آنك چشمش شب بهركه انداختي
روز ديدي بي شكش بشناختي
شاه را بر تخت ديد و گفت اين
بود با ما دوش شب‌گرد و قرين
آنك چندين خاصيت در ريش اوست
اين گرفت ما هم از تفتيش اوست
عارف شه بود چشمش لاجرم
بر گشاد از معرفت لب با حشم
گفت و هو معكم اين شاه بود
فعل ما مي‌ديد و سرمان مي‌شنود
چشم من ره برد شب شه را شناخت
جمله شب با روي ماهش عشق باخت
امت خود را بخواهم من ازو
كو نگرداند ز عارف هيچ رو
چشم عارف دان امان هر دو كون
كه بدو يابيد هر بهرام عون
زان محمد شافع هر داغ بود
كه ز جز شه چشم او مازاغ بود
در شب دنيا كه محجوبست شيد
ناظر حق بود و زو بودش اميد
از الم نشرح دو چشمش سرمه يافت
ديد آنچ جبرئيل آن بر نتافت
مر يتيمي را كه سرمه حق كشد
گردد او در يتيم با رشد
نور او بر ذره‌ها غالب شود
آن‌چنان مطلوب را طالب شود
در نظر بودش مقامات العباد
لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
آلت شاهد زبان و چشم تيز
كه ز شب‌خيزش ندارد سر گريز
گر هزاران مدعي سر بر زند
گوش قاضي جانب شاهد كند
قاضيان را در حكومت اين فنست
شاهد ايشان را دو چشم روشنست
گفت شاهد زان به جاي ديده است
كو بديدهٔ بي‌غرض سر ديده است
مدعي ديده‌ست اما با غرض
پرده باشد ديدهٔ دل را غرض
حق همي‌خواهد كه تو زاهد شوي
تا غرض بگذاري و شاهد شوي
كين غرضها پردهٔ ديده بود
بر نظر چون پرده پيچيده بود
پس نبيند جمله را با طم و رم
حبك الاشياء يعمي و يصم
در دلش خورشيد چون نوري نشاند
پيشش اختر را مقاديري نماند
پس بديد او بي‌حجاب اسرار را
سير روح مؤمن و كفار را
در زمين حق را و در چرخ سمي
نيست پنهان‌تر ز روح آدمي
باز كرد از رطب و يابس حق نورد
روح را من امر ربي مهر كرد
پس چو ديد آن روح را چشم عزيز
پس برو پنهان نماند هيچ چيز
شاهد مطلق بود در هر نزاع
بشكند گفتش خمار هر صداع
نام حق عدلست و شاهد آن اوست
شاهد عدلست زين رو چشم دوست
منظر حق دل بود در دو سرا
كه نظر در شاهد آيد شاه را
عشق حق و سر شاهدبازيش
بود مايهٔ جمله پرده‌سازيش
پس از آن لولاك گفت اندر لقا
در شب معراج شاهدباز ما
اين قضا بر نيك و بد حاكم بود
بر قضا شاهد نه حاكم مي‌شود
شد اسير آن قضا مير قضا
شاد باش اي چشم‌تيز مرتضي
عارف از معروف بس درخواست كرد
كاي رقيب ما تو اندر گرم و سرد
اي مشير ما تو اندر خير و شر
از اشارتهات دل‌مان بي‌خبر
اي يرانا لانراه روز و شب
چشم‌بند ما شده ديد سبب
چشم من از چشم‌ها بگزيده شد
تا كه در شب آفتابم ديده شد
لطف معروف تو بود آن اي بهي
پس كمال البر في اتمامه
يا رب اتمم نورنا في الساهره
وانجنا من مفضحات قاهره
يار شب را روز مهجوري مده
جان قربت‌ديده را دوري مده
بعد تو مرگيست با درد و نكال
خاصه بعدي كه بود بعد الوصال
آنك ديدستت مكن ناديده‌اش
آب زن بر سبزهٔ باليده‌اش
من نكردم لا ابالي در روش
تو مكن هم لاابالي در خلش
هين مران از روي خود او را بعيد
آنك او يك‌باره آن روي تو ديد
ديد روي جز تو شد غل گلو
كل شيء ما سوي الله باطل
باطل‌اند و مي‌نمايندم رشد
زانك باطل باطلان را مي‌كشد
ذره ذره كاندرين ارض و سماست
جنس خود را هر يكي چون كهرباست
معده نان را مي‌كشد تا مستقر
مي‌كشد مر آب را تف جگر
چشم جذاب بتان زين كويها
مغز جويان از گلستان بويها
زانك حس چشم آمد رنگ كش
مغز و بيني مي‌كشد بوهاي خوش
زين كششها اي خداي رازدان
تو به جذب لطف خودمان ده امان
غالبي بر جاذبان اي مشتري
شايد ار درماندگان را وا خري
رو به شه آورد چون تشنه به ابر
آنك بود اندر شب قدر آن بدر
چون لسان وجان او بود آن او
آن او با او بود گستاخ‌گو
گفت ما گشتيم چون جان بند طين
آفتاب جان توي در يوم دين
وقت آن شد اي شه مكتوم‌سير
كز كرم ريشي بجنباني به خير
هر يكي خاصيت خود را نمود
آن هنرها جمله بدبختي فزود
آن هنرها گردن ما را ببست
زان مناصب سرنگوساريم و پست
آن هنر في جيدنا حبل مسد
روز مردن نيست زان فنها مدد
جز همان خاصيت آن خوش‌حواس
كه به شب بد چشم او سلطان‌شناس
آن هنرها جمله غول راه بود
غير چشمي كو ز شه آگاه بود
شاه را شرم از وي آمد روز بار
كه به شب بر روي شه بودش نظار
وان سگ آگاه از شاه وداد
خود سگ كهفش لقب بايد نهاد
خاصيت در گوش هم نيكو بود
كو به بانگ سگ ز شير آگه شود
سگ چو بيدارست شب چون پاسبان
بي‌خبر نبود ز شبخيز شهان
هين ز بدنامان نبايد ننگ داشت
هوش بر اسرارشان بايد گماشت
هر كه او يك‌بار خود بدنام شد
خود نبايد نام جست و خام شد
اي بسا زر كه سيه‌تابش كنند
تا شود آمن ز تاراج و گزند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد