بخش ۹۸ - توزيع كردن پاي‌مرد در جملهٔ شهر تبريز

۳۳ بازديد


واقعهٔ آن وام او مشهور شد
پاي مرد از درد او رنجور شد
از پي توزيع گرد شهر گشت
از طمع مي‌گفت هر جا سرگذشت
هيچ ناورد از ره كديه به دست
غير صد دينار آن كديه‌پرست
پاي مرد آمد بدو دستش گرفت
شد بگور آن كريم بس شگفت
گفت چون توفيق يابد بنده‌اي
كه كند مهماني فرخنده‌اي
مال خود ايثار راه او كند
جاه خود ايثار جاه او كند
شكر او شكر خدا باشد يقين
چون به احسان كرد توفيقش قرين
ترك شكرش ترك شكر حق بود
حق او لا شك به حق ملحق بود
شكر مي‌كن مر خدا را در نعم
نيز مي‌كن شكر و ذكر خواجه هم
رحمت مادر اگر چه از خداست
خدمت او هم فريضه‌ست و سزاست
زين سبب فرمود حق صلوا عليه
كه محمد بود محتال اليه
در قيامت بنده را گويد خدا
هين چه كردي آنچ دادم من ترا
گويد اي رب شكر تو كردم به جان
چون ز تو بود اصل آن روزي و نان
گويدش حق نه نكردي شكر من
چون نكردي شكر آن اكرام‌فن
بر كريمي كرده‌اي ظلم و ستم
نه ز دست او رسيدت نعمتم
چون به گور آن ولي‌نعمت رسيد
گشت گريان زار و آمد در نشيد
گفت اي پشت و پناه هر نبيل
مرتجي و غوث ابناء السبيل
اي غم ارزاق ما بر خاطرت
اي چو رزق عام احسان و برت
اي فقيران را عشيره و والدين
در خراج و خرج و در ايفاء دين
اي چو بحر از بهر نزديكان گهر
داده و تحفه سوي دوران مطر
پشت ما گرم از تو بود اي آفتاب
رونق هر قصر و گنج هر خراب
اي در ابرويت نديده كس گره
اي چو ميكائيل راد و رزق‌ده
اي دلت پيوسته با درياي غيب
اي به قاف مكرمت عنقاي غيب
ياد ناورده كه از مالم چه رفت
سقف قصد همتت هرگز نكفت
اي من و صد هم‌چو من در ماه و سال
مر ترا چون نسل تو گشته عيال
نقد ما و جنس ما و رخت ما
نام ما و فخر ما و بخت ما
تو نمردي ناز و بخت ما بمرد
عيش ما و رزق مستوفي بمرد
واحد كالالف در رزم و كرم
صد چو حاتم گاه ايثار نعم
حاتم ار مرده به مرده مي‌دهد
گردگان‌هاي شمرده مي‌دهد
تو حياتي مي‌دهي در هر نفس
كز نفيسي مي‌نگنجد در نفس
تو حياتي مي‌دهي بس پايدار
نقد زر بي‌كساد و بي‌شمار
وارثي نا بوده يك خوي ترا
اي فلك سجده كنان كوي ترا
خلق را از گرگ غم لطفت شبان
چون كليم الله شبان مهربان
گوسفندي از كليم الله گريخت
پاي موسي آبله شد نعل ريخت
در پي او تا به شب در جست و جو
وان رمه غايب شده از چشم او
گوسفند از ماندگي شد سست و ماند
پس كليم الله گرد از وي فشاند
كف همي‌ماليد بر پشت و سرش
مي‌نواخت از مهر هم‌چون مادرش
نيم ذره طيرگي و خشم ني
غير مهر و رحم و آب چشم ني
گفت گيرم بر منت رحمي نبود
طبع تو بر خود چرا استم نمود
با ملايك گفت يزدان آن زمان
كه نبوت را نمي‌زيبد فلان
مصطفي فرمود خود كه هر نبي
كرد چوپانيش برنا يا صبي
بي‌شباني كردن و آن امتحان
حق ندادش پيشوايي جهان
گفت سايل هم تو نيز اي پهلوان
گفت من هم بوده‌ام دهري شبان
تا شود پيدا وقار و صبرشان
كردشان پيش از نبوت حق شبان
هر اميري كو شباني بشر
آن‌چنان آرد كه باشد متمر
حلم موسي‌وار اندر رعي خود
او به جا آرد به تدبير و خرد
لاجرم حقش دهد چوپانيي
بر فراز چرخ مه روحانيي
آنچنان كه انبيا را زين رعا
بر كشيد و داد رعي اصفيا
خواجه باري تو درين چوپانيت
كردي آنچ كور گردد شانيت
دانم آنجا در مكافات ايزدت
سروري جاودانه بخشدت
بر اميد كف چون درياي تو
بر وظيفه دادن و ايفاي تو
وام كردم نه هزار از زر گزاف
تو كجايي تا شود اين درد صاف
تو كجايي تا كه خندان چون چمن
گويي بستان آن و ده چندان ز من
تو كجايي تا مرا خندان كني
لطف و احسان چون خداوندان كني
تو كجايي تا بري در مخزنم
تا كني از وام و فاقه آمنم
من همي‌گويم بس و تو مفضلم
گفته كين هم گير از بهر دلم
چون همي‌گنجد جهاني زير طين
چون بگنجد آسماني در زمين
حاش لله تو بروني زين جهان
هم به وقت زندگي هم اين زمان
در هواي غيب مرغي مي‌پرد
سايهٔ او بر زميني مي‌زند
جسم سايهٔ سايهٔ سايهٔ دلست
جسم كي اندر خور پايهٔ دلست
مرد خفته روح او چون آفتاب
در فلك تابان و تن در جامه خواب
جان نهان اندر خلا هم‌چون سجاف
تن تقلب مي‌كند زير لحاف
روح چون من امر ربي مختفيست
هر مثالي كه بگويم منتفيست
اي عجب كو لعل شكربار تو
وان جوابات خوش و اسرار تو
اي عجب كو آن عقيق قندخا
آن كليد قفل مشكل‌هاي ما
اي عجب كو آن دم چون ذوالفقار
آنك كردي عقل‌ها را بي‌قرار
چند هم‌چون فاخته كاشانه‌جو
كو و كو و كو و كو و كو و كو
كو همان‌جا كه صفات رحمتست
قدرتست و نزهتست و فطنتست
كو همان‌جا كه دل و انديشه‌اش
دايم آن‌جا بد چو شير و بيشه‌اش
كو همان‌جا كه اميد مرد و زن
مي‌رود در وقت اندوه و حزن
كو همان‌جا كه به وقت علتي
چشم پرد بر اميد صحتي
آن طرف كه بهر دفع زشتيي
باد جويي بهر كشت و كشتيي
آن طرف كه دل اشارت مي‌كند
چون زبان يا هو عبارت مي‌كند
او مع‌الله است بي كو كو همي
كاش جولاهانه ماكو گفتمي
عقل ما كو تا ببيند غرب و شرق
روح‌ها را مي‌زند صد گونه برق
جزر و مدش بد به بحري در زبد
منتهي شد جزر و باقي ماند مد
نه هزارم وام و من بي دست‌رس
هست صد دينار ازين توزيع و بس
حق كشيدت ماندم در كش‌مكش
مي‌روم نوميد اي خاك تو خوش
همتي مي‌دار در پر حسرتت
اي همايون روي و دست و همتت
آمدم بر چشمه و اصل عيون
يافتم در وي به جاي آب خون
چرخ آن چرخست آن مهتاب نيست
جوي آن جويست آب آن آب نيست
محسنان هستند كو آن مستطاب
اختران هستند كو آن آفتاب
تو شدي سوي خدا اي محترم
پس به سوي حق روم من نيز هم
مجمع و پاي علم ماوي القرون
هست حق كل لدينا محضرون
نقش‌ها گر بي‌خبر گر با خبر
در كف نقاش باشد محتصر
دم به دم در صفحهٔ انديشه‌شان
ثبت و محوي مي‌كند آن بي‌نشان
خشم مي‌آرد رضا را مي‌برد
بخل مي‌آرد سخا را مي‌برد
نيم لحظه مدركاتم شام و غدو
هيچ خالي نيست زين اثبات و محو
كوزه‌گر با كوزه باشد كارساز
كوزه از خود كي شود پهن و دراز
چوب در دست دروگر معتكف
ورنه چون گردد بريده و مؤتلف
جامه اندر دست خياطي بود
ورنه از خود چون بدوزد يا درد
مشك با سقا بود اي منتهي
ورنه از خود چون شود پر يا تهي
هر دمي پر مي‌شوي تي مي‌شوي
پس بدانك در كف صنع ويي
چشم‌بند از چشم روزي كي رود
صنع از صانع چه سان شيدا شود
چشم‌داري تو به چشم خود نگر
منگر از چشم سفيهي بي‌خبر
گوش داري تو به گوش خود شنو
گوش گولان را چرا باشي گرو
بي ز تقليدي نظر را پيشه كن
هم براي عقل خود انديشه كن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد