بخش ۹۱ - رجوع كردن به قصهٔ طلب كردن آن موش آن چغز را

۳۶ بازديد


آن سرشتهٔ عشق رشته مي‌كشد
بر اميد وصل چغز با رشد
مي‌تند بر رشتهٔ دل دم به دم
كه سر رشته به دست آورده‌ام
هم‌چو تاري شد دل و جان در شهود
تا سر رشته به من رويي نمود
خود غراب البين آمد ناگهان
بر شكار موش و بردش زان مكان
چون بر آمد بر هوا موش از غراب
منسحب شد چغز نيز از قعر آب
موش در منقار زاغ و چغز هم
در هوا آويخته پا در رتم
خلق مي‌گفتند زاغ از مكر و كيد
چغز آبي را چگونه كرد صيد
چون شد اندر آب و چونش در ربود
چغز آبي كي شكار زاغ بود
چغز گفتا اين سزاي آن كسي
كو چو بي‌آبان شود جفت خسي
اي فغان از يار ناجنس اي فغان
هم‌نشين نيك جوييد اي مهان
عقل را افغان ز نفس پر عيوب
هم‌چو بيني بدي بر روي خوب
عقل مي‌گفتش كه جنسيت يقين
از ره معنيست ني از آب و طين
هين مشو صورت‌پرست و اين مگو
سر جنسيت به صورت در مجو
صورت آمد چون جماد و چون حجر
نيست جامد را ز جنسيت خبر
جان چو مور و تن چو دانهٔ گندمي
مي‌كشاند سو به سويش هر دمي
مور داند كان حبوب مرتهن
مستحيل و جنس من خواهد شدن
آن يكي موري گرفت از راه جو
مور ديگر گندمي بگرفت و دو
جو سوي گندم نمي‌تازد ولي
مور سوي مور مي‌آيد بلي
رفتن جو سوي گندم تابعست
مور را بين كه به جنسش راجعست
تو مگو گندم چرا شد سوي جو
چشم را بر خصم نه ني بر گرو
مور اسود بر سر لبد سياه
مور پنهان دانه پيدا پيش راه
عقل گويد چشم را نيكو نگر
دانه هرگز كي رود بي دانه‌بر
زين سبب آمد سوي اصحاب كلب
هست صورتها حبوب و مور قلب
زان شود عيسي سوي پاكان چرخ
بد قفس‌ها مختلف يك جنس فرخ
اين قفس پيدا و آن فرخش نهان
بي‌قفس كش كي قفس باشد روان
اي خنك چشمي كه عقلستش امير
عاقبت‌بين باشد و حبر و قرير
فرق زشت و نغز از عقل آوريد
ني ز چشمي كز سيه گفت و سپيد
چشم غره شد به خضراي دمن
عقل گويد بر محك ماش زن
آفت مرغست چشم كام‌بين
مخلص مرغست عقل دام‌بين
دام ديگر بد كه عقلش در نيافت
وحي غايب‌بين بدين سو زان شتافت
جنس و ناجنس از خرد داني شناخت
سوي صورت‌ها نشايد زود تاخت
نيست جنسيت به صورت لي و لك
عيسي آمد در بشر جنس ملك
بركشيدش فوق اين نيلي‌حصار
مرغ گردوني چو چغزش زاغ‌وار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد