بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب

۳۶ بازديد


چون به هوش آمد بگفت اي كردگار
مجرمم بودم به خلق اوميدوار
گرچه خواجه بس سخاوت كرده بود
هيچ آن كفو عطاي تو نبود
او كله بخشيد و تو سر پر خرد
او قبا بخشيد و تو بالا و قد
او زرم داد و تو دست زرشمار
او ستورم داد و تو عقل سوار
خواجه شمعم دادو تو چشم قرير
خواجه نقلم داد و تو طعمه‌پذير
او وظيفه داد و تو عمر و حيات
وعده‌اش زر وعدهٔ تو طيبات
او وثاقم داد و تو چرخ و زمين
در وثاقت او و صد چون او سمين
زر از آن تست زر او نافريد
نان از آن تست نان از تش رسيد
آن سخا و رحم هم تو داديش
كز سخاوت مي‌فزودي شاديش
من مرورا قبلهٔ خود ساختم
قبله‌ساز اصل را انداختم
ما كجا بوديم كان ديان دين
عقل مي‌كاريد اندر آب و طين
چون همي كرد از عدم گردون پديد
وين بساط خاك را مي‌گستريد
ز اختران مي‌ساخت او مصباح‌ها
وز طبايع قفل با مفتاح‌ها
اي بسا بنيادها پنهان و فاش
مضمر اين سقف كرد و اين فراش
آدم اصطرلاب اوصاف علوست
وصف آدم مظهر آيات اوست
هرچه در وي مي‌نمايد عكس اوست
هم‌چو عكس ماه اندر آب جوست
بر صطرلابش نقوش عنكبوت
بهر اوصاف ازل دارد ثبوت
تا ز چرخ غيب وز خورشيد روح
عنكبوتش درس گويد از شروح
عنكبوت و اين صطرلاب رشاد
بي‌منجم در كف عام اوفتاد
انبيا را داد حق تنجيم اين
غيب را چشمي ببايد غيب‌بين
در چه دنيا فتادند اين قرون
عكس خود را ديد هر يك چه درون
از برون دان آنچ در چاهت نمود
ورنه آن شيري كه در چه شد فرود
برد خرگوشيش از ره كاي فلان
در تگ چاهست آن شير ژيان
در رو اندر چاه كين از وي بكش
چون ازو غالب‌تري سر بر كنش
آن مقلد سخرهٔ خرگوش شد
از خيال خويشتن پر جوش شد
او نگفت اين نقش داد آب نيست
اين به جز تقليب آن قلاب نيست
تو هم از دشمن چو كيني مي‌كشي
اي زبون شش غلط در هر ششي
آن عداوت اندرو عكس حقست
كز صفات قهر آنجا مشتقست
وآن گنه در وي ز جنس جرم تست
بايد آن خو را ز طبع خويش شست
خلق زشتت اندرو رويت نمود
كه ترا او صفحهٔ آيينه بود
چونك قبح خويش ديدي اي حسن
اندر آيينه بر آيينه مزن
مي‌زند بر آب استارهٔ سني
خاك تو بر عكس اختر مي‌زني
كين ستارهٔ نحس در آب آمدست
تا كند او سعد ما را زيردست
خاك استيلا بريزي بر سرش
چونك پنداري ز شبهه اخترش
عكس پنهان گشت و اندر غيب راند
تو گمان بردي كه آن اختر نماند
آن ستارهٔ نحس هست اندر سما
هم بدان سو بايدش كردن دوا
بلك بايد دل سوي بي‌سوي بست
نحس اين سو عكس نحس بي‌سو است
داد داد حق شناس و بخششش
عكس آن دادست اندر پنج و شش
گر بود داد خسان افزون ز ريگ
تو بميري وآن بماند مردريگ
عكس آخر چند پايد در نظر
اصل بيني پيشه كن اي كژنگر
حق چو بخشش كرد بر اهل نياز
با عطا بخشيدشان عمر دراز
خالدين شد نعمت و منعم عليه
محيي الموتاست فاجتازوا اليه
داد حق با تو در آميزد چو جان
آنچنان كه آن تو باشي و تو آن
گر نماند اشتهاي نان و آب
بدهدت بي اين دو قوت مستطاب
فربهي گر رفت حق در لاغري
فربهي پنهانت بخشد آن سري
چون پري را قوت از بو مي‌دهد
هر ملك را قوت جان او مي‌دهد
جان چه باشد كه تو سازي زو سند
حق به عشق خويش زنده‌ت مي‌كند
زو حيات عشق خواه و جان مخواه
تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستارهٔ چرخ در آب روان
پادشاهان مظهر شاهي حق
فاضلان مرآت آگاهي حق
قرنها بگذشت و اين قرن نويست
ماه آن ماهست آب آن آب نيست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
ليك مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها بر قرنها رفت اي همام
وين معاني بر قرار و بر دوام
آن مبدل شد درين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر بر قرار
پس بنااش نيست بر آب روان
بلك بر اقطار عرض آسمان
اين صفتها چون نجوم معنويست
دانك بر چرخ معاني مستويست
خوب‌رويان آينهٔ خوبي او
عشق ايشان عكس مطلوبي او
هم به اصل خود رود اين خد و خال
دايما در آب كي ماند خيال
جمله تصويرات عكس آب جوست
چون بمالي چشم خود خود جمله اوست
باز عقلش گفت بگذار اين حول
خل دوشابست و دوشابست خل
خواجه را چون غير گفتي از قصور
شرم‌دار اي احول از شاه غيور
خواجه را كه در گذشتست از اثير
جنس اين موشان تاريكي مگير
خواجهٔ جان بين مبين جسم گران
مغز بين او را مبينش استخوان
خواجه را از چشم ابليس لعين
منگر و نسبت مكن او را به طين
همره خورشيد را شب‌پر مخوان
آنك او مسجود شد ساجد مدان
عكس‌ها را ماند اين و عكس نيست
در مثال عكس حق بنمودنيست
آفتابي ديد او جامد نماند
روغن گل روغن كنجد نماند
چون مبدل گشته‌اند ابدال حق
نيستند از خلق بر گردان ورق
قبلهٔ وحدانيت دو چون بود
خاك مسجود ملايك چون شود
چون درين جو ديدعكس سيب مرد
دامنش را ديد آن پر سيب كرد
آنچ در جو ديد كي باشد خيال
چونك شد از ديدنش پر صد جوال
تن مبين و آن مكن كان بكم و صم
كذبوا بالحق لما جائهم
ما رميت اذ رميت احمد بدست
ديدن او ديدن خالق شدست
خدمت او خدمت حق كردنست
روز ديدن ديدن اين روزنست
خاصه اين روزن درخشان از خودست
ني وديعهٔ آفتاب و فرقدست
هم از آن خورشيد زد بر روزني
ليك از راه و سوي معهود ني
در ميان شمس و اين روزن رهي
هست روزنها نشد زو آگهي
تا اگر ابري بر آيد چرخ‌پوش
اندرين روزن بود نورش به جوش
غير راه اين هوا و شش جهت
در ميان روزن و خور مالفت
مدحت و تسبيح او تسبيح حق
ميوه مي‌رويد ز عين اين طبق
سيب رويد زين سبد خوش لخت لخت
عيب نبود گر نهي نامش درخت
اين سبد را تو درخت سيب خوان
كه ميان هر دو راه آمد نهان
آنچ رويد از درخت بارور
زين سبد رويد همان نوع از ثمر
پس سبد را تو درخت بخت بين
زير سايهٔ اين سبد خوش مي‌نشين
نان چو اطلاق آورد اي مهربان
نان چرا مي‌گوييش محموده خوان
خاك ره چون چشم روشن كرد و جان
خاك او را سرمه بين و سرمه دان
چون ز روي اين زمين تابد شروق
من چرا بالا كنم رو در عيوق
شد فنا هستش مخوان اي چشم‌شوخ
در چنين جو خشك كي ماند كلوخ
پيش اين خورشيد كي تابد هلال
با چنان رستم چه باشد زور زال
طالبست و غالبست آن كردگار
تا ز هستي‌ها بر آرد او دمار
دو مگو و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجهٔ خود محو دان
خواجه هم در نور خواجه‌آفرين
فانيست و مرده و مات و دفين
چون جدا بيني ز حق اين خواجه را
گم كني هم متن و هم ديباجه را
چشم و دل را هين گذاره كن ز طين
اين يكي قبله‌ست دو قبله مبين
چون دو ديدي ماندي از هر دو طرف
آتشي در خف فتاد و رفت خف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد