بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن اياز خود را درين شفاعت‌گري

۳۳ بازديد


من كي آرم رحم خلم آلود را
ره نمايم حلم علم‌اندود را
صد هزاران صفع را ارزانيم
گر زبون صفعها گردانيم
من چه گويم پيشت اعلامت كنم
يا كه وا يادت دهم شرط كرم
آنچ معلوم تو نبود چيست آن
وآنچ يادت نيست كو اندر جهان
اي تو پاك از جهل و علمت پاك از آن
كه فراموشي كند بر وي نهان
هيچ كس را تو كسي انگاشتي
هم‌چو خورشيدش به نور افراشتي
چون كسم كردي اگر لابه كنم
مستمع شو لابه‌ام را از كرم
زانك از نقشم چو بيرون برده‌اي
آن شفاعت هم تو خود را كرده‌اي
چون ز رخت من تهي گشت اين وطن
تر و خشك خانه نبود آن من
هم دعا از من روان كردي چو آب
هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودي اول آرندهٔ دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا
تا زنم من لاف كان شاه جهان
بهر بنده عفو كرد از مجرمان
درد بودم سر به سر من خودپسند
كرد شاهم داروي هر دردمند
دوزخي بودم پر از شور و شري
كرد دست فضل اويم كوثري
هر كه را سوزيد دوزخ در قود
من برويانم دگر بار از جسد
كار كوثر چيست كه هر سوخته
گردد از وي نابت و اندوخته
قطره قطره او منادي كرم
كانچ دوزخ سوخت من باز آورم
هست دوزخ هم‌چو سرماي خزان
هست كوثر چون بهار اي گلستان
هست دوزخ هم‌چو مرگ و خاك گور
هست كوثر بر مثال نفخ صور
اي ز دوزخ سوخته اجسامتان
سوي كوثر مي‌كشد اكرامتان
چون خلقت الخلق كي يربح علي
لطف تو فرمود اي قيوم حي
لالان اربح عليهم جود تست
كه شود زو جمله ناقصها درست
عفو كن زين بندگان تن‌پرست
عفو از درياي عفو اوليترست
عفو خلقان هم‌چو جو و هم‌چو سيل
هم بدان درياي خود تازند خيل
عفوها هر شب ازين دل‌پاره‌ها
چون كبوتر سوي تو آيد شها
بازشان وقت سحر پران كني
تا به شب محبوس اين ابدان كني
پر زنان بار دگر در وقت شام
مي‌پرند از عشق آن ايوان و بام
تا كه از تن تار وصلت بسكلند
پيش تو آيند كز تو مقبلند
پر زنان آمن ز رجع سرنگون
در هوا كه انا اليه راجعون
بانگ مي‌آيد تعالوا زان كرم
بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم
بس غريبيها كشيديت از جهان
قدر من دانسته باشيد اي مهان
زير سايهٔ اين درختم مست ناز
هين بيندازيد پاها را دراز
پايهاي پر عنا از راه دين
بر كنار و دست حوران خالدين
حوريان گشته مغمز مهربان
كز سفر باز آمدند اين صوفيان
صوفيان صافيان چون نور خور
مدتي افتاده بر خاك و قذر
بي‌اثر پاك از قذر باز آمدند
هم‌چو نور خور سوي قرص بلند
اين گروه مجرمان هم اي مجيد
جمله سرهاشان به ديواري رسيد
بر خطا و جرم خود واقف شدند
گرچه مات كعبتين شه بدند
رو به تو كردند اكنون اه‌كنان
اي كه لطفت مجرمان را ره‌كنان
راه ده آلودگان را العجل
در فرات عفو و عين مغتسل
تا كه غسل آرند زان جرم دراز
در صف پاكان روند اندر نماز
اندر آن صفها ز اندازه برون
غرقگان نور نحن الصافون
چون سخن در وصف اين حالت رسيد
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
بحر را پيمود هيچ اسكره‌اي
شير را برداشت هرگز بره‌اي
گر حجابستت برون رو ز احتجاب
تا ببيني پادشاهي عجاب
گرچه بشكستند حامت قوم مست
آنك مست از تو بود عذريش هست
مستي ايشان به اقبال و به مال
نه ز بادهٔ تست اي شيرين فعال
اي شهنشه مست تخصيص توند
عفو كن از مست خود اي عفومند
لذت تخصيص تو وقت خطاب
آن كند كه نايد از صد خم شراب
چونك مستم كرده‌اي حدم مزن
شرع مستان را نبيند حد زدن
چون شوم هشيار آنگاهم بزن
كه نخواهم گشت خود هشيار من
هركه از جام تو خورد اي ذوالمنن
تا ابد رست از هش و از حد زدن
خالدين في فناء سكرهم
من تفاني في هواكم لم يقم
فضل تو گويد دل ما را كه رو
اي شده در دوغ عشق ما گرو
چون مگس در دوغ ما افتاده‌اي
تو نه‌اي مست اي مگس تو باده‌اي
كرگسان مست از تو گردند اي مگس
چونك بر بحر عسل راني فرس
كوهها چون ذره‌ها سرمست تو
نقطه و پرگار و خط در دست تو
فتنه كه لرزند ازو لرزان تست
هر گران‌قيمت گهر ارزان تست
گر خدا دادي مرا پانصد دهان
گفتمي شرح تو اي جان و جهان
يك دهان دارم من آن هم منكسر
در خجالت از تو اي داناي سر
منكسرتر خود نباشم از عدم
كز دهانش آمدستند اين امم
صد هزار آثار غيبي منتظر
كز عدم بيرون جهد با لطف و بر
از تقاضاي تو مي‌گردد سرم
اي ببرده من به پيش آن كرم
رغبت ما از تقاضاي توست
جذبهٔ حقست هر جا ره‌روست
خاك بي‌بادي به بالا بر جهد
كشتي بي‌بحر پا در ره نهد
پيش آب زندگاني كس نمرد
پيش آبت آب حيوانست درد
آب حيوان قبلهٔ جان دوستان
ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان ز عشقش زنده‌اند
دل ز جان و آب جان بر كنده‌اند
آب عشق تو چو ما را دست داد
آب حيوان شد به پيش ما كساد
ز آب حيوان هست هر جان را نوي
ليك آب آب حيواني توي
هر دمي مرگي و حشري داديم
تا بديدم دست برد آن كرم
هم‌چو خفتن گشت اين مردن مرا
ز اعتماد بعث كردن اي خدا
هفت دريا هر دم ار گردد سراب
گوش گيري آوريش اي آب آب
عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ
سنگ كي ترسد ز باران چون كلوخ
از صحاف مثنوي اين پنجمست
بر بروج چرخ جان چون انجمست
ره نيابد از ستاره هر حواس
جز كه كشتيبان استاره‌شناس
جز نظاره نيست قسم ديگران
از سعودش غافلند و از قران
آشنايي گير شبها تا به روز
با چنين استارهاي ديوسوز
هر يكي در دفع ديو بدگمان
هست نفط‌انداز قلعهٔ آسمان
اختر ار با ديو هم‌چون عقربست
مشتري را او ولي الاقربست
قوس اگر از تير دوزد ديو را
دلو پر آبست زرع و ميو را
حوت اگرچه كشتي غي بشكند
دوست را چون ثور كشتي مي‌كند
شمس اگر شب را بدرد چون اسد
لعل را زو خلعت اطلس رسد
هر وجودي كز عدم بنمود سر
بر يكي زهرست و بر ديگر شكر
دوست شو وز خوي ناخوش شو بري
تا ز خمرهٔ زهر هم شكر خوري
زان نشد فاروق را زهري گزند
كه بد آن ترياق فاروقيش قند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد