بخش ۷ - در بيان آنك اين غرور تنها آن هندو را نبود

۳۴ بازديد


چون بپيوستي بدان اي زينهار
چند نالي در ندامت زار زار
نام ميري و وزيري و شهي
در نهانش مرگ و درد و جان‌دهي
بنده باش و بر زمين رو چون سمند
چون جنازه نه كه بر گردن برند
جمله را حمال خود خواهد كفور
چون سوار مرده آرندش به گور
بر جنازه هر كه را بيني به خواب
فارس منصب شود عالي ركاب
زانك آن تابوت بر خلقست بار
بار بر خلقان فكندند اين كبار
بار خود بر كس منه بر خويش نه
سروري را كم طلب درويش به
مركب اعناق مردم را مپا
تا نيايد نقرست اندر دو پا
مركبي را كه آخرش تو ده دهي
كه به شهري ماني و ويران‌دهي
ده دهش اكنون كه چون شهرت نمود
تا نبايد رخت در ويران گشود
ده دهش اكنون كه صد بستانت هست
تا نگردي عاجز و ويران‌پرست
گفت پيغامبر كه جنت از اله
گر همي‌خواهي ز كس چيزي مخواه
چون نخواهي من كفيلم مر ترا
جنت الماوي و ديدار خدا
آن صحابي زين كفالت شد عيار
تا يكي روزي كه گشته بد سوار
تازيانه از كفش افتاد راست
خود فرو آمد ز كس آنرا نخواست
آنك از دادش نيايد هيچ بد
داند و بي‌خواهشي خود مي‌دهد
ور به امر حق بخواهي آن رواست
آنچنان خواهش طريق انبياست
بد نماند چون اشارت كرد دوست
كفر ايمان شد چون كفر از بهر اوست
هر بدي كه امر او پيش آورد
آن ز نيكوهاي عالم بگذرد
زان صدف گر خسته گردد نيز پوست
ده مده كه صد هزاران در دروست
اين سخن پايان ندارد بازگرد
سوي شاه و هم‌مزاج بازگرد
باز رو در كان چو زر ده‌دهي
تا رهد دستان تو از ده‌دهي
صورتي را چون بدل ره مي‌دهند
از ندامت آخرش ده مي‌دهند
توبه مي‌آرند هم پروانه‌وار
باز نسيان مي‌كشدشان سوي كار
هم‌چو پروانه ز دور آن نار را
نور ديد و بست آن سو بار را
چون بيامد سوخت پرش را گريخت
باز چون طفلان فتاد و ملح ريخت
بار ديگر بر گمان طمع سود
خويش زد بر آتش آن شمع زود
بار ديگر سوخت هم واپس بجست
باز كردش حرص دل ناسي و مست
آن زمان كز سوختن وا مي‌جهد
هم‌چو هندو شمع را ده مي‌دهد
كه اي رخت تابان چون ماه شب‌فروز
وي به صحبت كاذب و مغرورسوز
باز از يادش رود توبه و انين
كاوهن الرحمن كيد الكاذبين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد