بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختيار

۳۴ بازديد


اولم اين جزر و مد از تو رسيد
ورنه ساكن بود اين بحر اي مجيد
هم از آنجا كين تردد داديم
بي‌تردد كن مرا هم از كرم
ابتلاام مي‌كني آه الغياث
اي ذكور از ابتلاات چون اناث
تا بكي اين ابتلا يا رب مكن
مذهبي‌ام بخش و ده‌مذهب مكن
اشتري‌ام لاغري و پشت ريش
ز اختيار هم‌چو پالان‌شكل خويش
اين كژاوه گه شود اين سو گران
آن كژاوه گه شود آن سو كشان
بفكن از من حمل ناهموار را
تا ببينم روضهٔ ابرار را
هم‌چو آن اصحاب كهف از باغ جود
مي‌چرم ايقاظ ني بل هم رقود
خفته باشم بر يمين يا بر يسار
برنگردم جز چو گو بي‌اختيار
هم به تقليب تو تا ذات اليمين
يا سوي ذات الشمال اي رب دين
صد هزاران سال بودم در مطار
هم‌چو ذرات هوا بي‌اختيار
گر فراموشم شدست آن وقت و حال
يادگارم هست در خواب ارتحال
مي‌رهم زين چارميخ چارشاخ
مي‌جهم در مسرح جان زين مناخ
شير آن ايام ماضيهاي خود
مي‌چشم از دايهٔ خواب اي صمد
جمله عالم ز اختيار و هست خود
مي‌گريزد در سر سرمست خود
تا دمي از هوشياري وا رهند
ننگ خمر و زمر بر خود مي‌نهند
جمله دانسته كاي اين هستي فخ است
فكر و ذكر اختياري دوزخ است
مي‌گريزند از خودي در بيخودي
يا به مستي يا به شغل اي مهتدي
نفس را زان نيستي وا مي‌كشي
زانك بي‌فرمان شد اندر بيهشي
ليس للجن و لا للانس ان
ينفذوا من حبس اقطار الزمن
لا نفوذ الا بسلطان الهدي
من تجاويف السموات العلي
لا هدي الا بسلطان يقي
من حراس الشهب روح المتقي
هيچ كس را تا نگردد او فنا
نيست ره در بارگاه كبريا
چيست معراج فلك اين نيستي
عاشقان را مذهب و دين نيستي
پوستين و چارق آمد از نياز
در طريق عشق محراب اياز
گرچه او خود شاه را محبوب بود
ظاهر و باطن لطيف و خوب بود
گشته بي‌كبر و ريا و كينه‌اي
حسن سلطان را رخش آيينه‌اي
چونك از هستي خود او دور شد
منتهاي كار او محمود بد
زان قوي‌تر بود تمكين اياز
كه ز خوف كبر كردي احتراز
او مهذب گشته بود و آمده
كبر را و نفس را گردن زده
يا پي تعليم مي‌كرد آن حيل
يا براي حكمتي دور از وجل
يا كه ديد چارقش زان شد پسند
كز نسيم نيستي هستيست بند
تا گشايد دخمه كان بر نيستيست
تا بيايد آن نسيم عيش و زيست
ملك و مال و اطلس اين مرحله
هست بر جان سبك‌رو سلسله
سلسلهٔ زرين بديد و غره گشت
ماند در سوراخ چاهي جان ز دشت
صورتش جنت به معني دوزخي
افعيي پر زهر و نقشش گل رخي
گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر
ليك هم بهتر بود زانجا گذر
گرچه دوزخ دور دارد زو نكال
ليك جنت به ورا في كل حال
الحذر اي ناقصان زين گلرخي
كه بگاه صحبت آمد دوزخي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد