بخش ۱ - تمامت كتاب الموطد الكريم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - تمامت كتاب الموطد الكريم

۳۶ بازديد


اي حيات دل حسام‌الدين بسي
ميل مي‌جوشد به قسم سادسي
گشت از جذب چو تو علامه‌اي
در جهان گردان حسامي نامه‌اي
پيش‌كش مي‌آرمت اي معنوي
قسم سادس در تمام مثنوي
شش جهت را نور ده زين شش صحف
كي يطوف حوله من لم يطف
عشق را با پنج و با شش كار نيست
مقصد او جز كه جذب يار نيست
بوك فيما بعد دستوري رسد
رازهاي گفتني گفته شود
يا بياني كه بود نزديكتر
زين كنايات دقيق مستتر
راز جز با رازدان انباز نيست
راز اندر گوش منكر راز نيست
ليك دعوت واردست از كردگار
با قبول و ناقبول او را چه كار
نوح نهصد سال دعوت مي‌نمود
دم به دم انكار قومش مي‌فزود
هيچ از گفتن عنان واپس كشيد
هيچ اندر غار خاموشي خزيد
گفت از بانگ و علالاي سگان
هيچ واگردد ز راهي كاروان
يا شب مهتاب از غوغاي سگ
سست گردد بدر را در سير تگ
مه فشاند نور و سگ عو عو كند
هر كسي بر خلقت خود مي‌تند
هر كسي را خدمتي داده قضا
در خور آن گوهرش در ابتلا
چونك نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم
من مهم سيران خود را چون هلم
چونك سركه سركگي افزون كند
پس شكر را واجب افزوني بود
قهر سركه لطف هم‌چون انگبين
كين دو باشد ركن هر اسكنجبين
انگبين گر پاي كم آرد ز خل
آيند آن اسكنجبين اندر خلل
قوم بر وي سركه‌ها مي‌ريختند
نوح را دريا فزون مي‌ريخت قند
قند او را بد مدد از بحر جود
پس ز سركهٔ اهل عالم مي‌فزود
واحد كالالف كي بود آن ولي
بلك صد قرنست آن عبدالعلي
خم كه از دريا درو راهي شود
پيش او جيحونها زانو زند
خاصه اين دريا كه درياها همه
چون شنيدند اين مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ ازين شرم و خجل
كه قرين شد نام اعظم با اقل
در قران اين جهان با آن جهان
اين جهان از شرم مي‌گردد جهان
اين عبارت تنگ و قاصر رتبتست
ورنه خس را با اخص چه نسبتست
زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند
بلبل از آواز خوش كي كم كند
پس خريدارست هر يك را جدا
اندرين بازار يفعل ما يشا
نقل خارستان غذاي آتش است
بوي گل قوت دماغ سرخوش است
گر پليدي پيش ما رسوا بود
خوك و سگ را شكر و حلوا بود
گر پليدان اين پليديها كنند
آبها بر پاك كردن مي‌تنند
گرچه ماران زهرافشان مي‌كنند
ورچه تلخان‌مان پريشان مي‌كنند
نحلها بر كو و كندو و شجر
مي‌نهند از شهد انبار شكر
زهرها هرچند زهري مي‌كنند
زود ترياقاتشان بر مي‌كنند
اين جهان جنگست كل چون بنگري
ذره با ذره چو دين با كافري
آن يكي ذره همي پرد به چپ
وآن دگر سوي يمين اندر طلب
ذره‌اي بالا و آن ديگر نگون
جنگ فعليشان ببين اندر ركون
جنگ فعلي هست از جنگ نهان
زين تخالف آن تخالف را بدان
ذره‌اي كان محو شد در آفتاب
جنگ او بيرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفس
جنگش اكنون جنگ خورشيدست بس
رفت از وي جنبش طبع و سكون
از چه از انا اليه راجعون
ما به بحر تو ز خود راجع شديم
وز رضاع اصل مسترضع شديم
در فروغ راه اي مانده ز غول
لاف كم زن از اصول اي بي‌اصول
جنگ ما و صلح ما در نور عين
نيست از ما هست بين اصبعين
جنگ طبعي جنگ فعلي جنگ قول
در ميان جزوها حربيست هول
اين جهان زن جنگ قايم مي‌بود
در عناصر در نگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قويست
كه بديشان سقف دنيا مستويست
هر ستوني اشكنندهٔ آن دگر
استن آب اشكنندهٔ آن شرر
پس بناي خلق بر اضداد بود
لاجرم ما جنگييم از ضر و سود
هست احوالم خلاف همدگر
هر يكي با هم مخالف در اثر
چونك هر دم راه خود را مي‌زنم
با دگر كس سازگاري چون كنم
موج لشكرهاي احوالم ببين
هر يكي با ديگري در جنگ و كين
مي‌نگر در خود چنين جنگ گران
پس چه مشغولي به جنگ ديگران
يا مگر زين جنگ حقت وا خرد
در جهان صلح يك رنگت برد
آن جهان جز باقي و آباد نيست
زانك آن تركيب از اضداد نيست
اين تفاني از ضد آيد ضد را
چون نباشد ضد نبود جز بقا
نفي ضد كرد از بهشت آن بي‌نظير
كه نباشد شمس و ضدش زمهرير
هست بي‌رنگي اصول رنگها
صلحها باشد اصول جنگها
آن جهانست اصل اين پرغم وثاق
وصل باشد اصل هر هجر و فراق
اين مخالف از چه‌ايم اي خواجه ما
واز چه زايد وحدت اين اعداد را
زانك ما فرعيم و چار اضداد اصل
خوي خود در فرع كرد ايجاد اصل
گوهر جان چون وراي فصلهاست
خوي او اين نيست خوي كبرياست
جنگها بين كان اصول صلحهاست
چون نبي كه جنگ او بهر خداست
غالبست و چير در هر دو جهان
شرح اين غالب نگنجد در دهان
آب جيحون را اگر نتوان كشيد
هم ز قدر تشنگي نتوان بريد
گر شدي عطشان بحر معنوي
فرجه‌اي كن در جزيرهٔ مثنوي
فرجه كن چندانك اندر هر نفس
مثنوي را معنوي بيني و بس
باد كه را ز آب جو چون وا كند
آب يك‌رنگي خود پيدا كند
شاخهاي تازهٔ مرجان ببين
ميوه‌هاي رسته ز آب جان ببين
چون ز حرف و صوت و دم يكتا شود
آن همه بگذارد و دريا شود
حرف‌گو و حرف‌نوش و حرفها
هر سه جان گردند اندر انتها
نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاك
ساده گردند از صور گردند خاك
ليك معنيشان بود در سه مقام
در مراتب هم مميز هم مدام
خاك شد صورت ولي معني نشد
هر كه گويد شد تو گويش نه نشد
در جهان روح هر سه منتظر
گه ز صورت هارب و گه مستقر
امر آيد در صور رو در رود
باز هم از امرش مجرد مي‌شود
پس له الخلق و له الامرش بدان
خلق صورت امر جان راكب بر آن
راكب و مركوب در فرمان شاه
جسم بر درگاه وجان در بارگاه
چونك خواهد كه آب آيد در سبو
شاه گويد جيش جان را كه اركبوا
باز جانها را چو خواند در علو
بانگ آيد از نقيبان كه انزلوا
بعد ازين باريك خواهد شد سخن
كم كن آتش هيزمش افزون مكن
تا نجوشد ديگهاي خرد زود
ديگ ادراكات خردست و فرود
پاك سبحاني كه سيبستان كند
در غمام حرفشان پنهان كنند
زين غمام بانگ و حرف و گفت و گوي
پرده‌اي كز سيب نايد غير بوي
باري افزون كش تو اين بو را به هوش
تا سوي اصلت برد بگرفته گوش
بو نگه‌دار و بپرهيز از زكام
تن بپوش از باد و بود سرد عام
تا نيندايد مشامت را ز اثر
اي هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسرده و تن‌شگرف
مي‌جهد انفاسشان از تل برف
چون زمين زين برف در پوشد كفن
تيغ خورشيد حسام‌الدين بزن
هين بر آر از شرق سيف‌الله را
گرم كن زان شرق اين درگاه را
برف را خنجر زند آن آفتاب
سيلها ريزد ز كهها بر تراب
زانك لا شرقيست و لا غربيست او
با منجم روز و شب حربيست او
كه چرا جز من نجوم بي‌هدي
قبله كردي از لئيمي و عمي
تا خوشت نايد مقال آن امين
در نبي كه لا احب الا فلين
از قزح در پيش مه بستي كمر
زان همي رنجي ز وانشق القمر
منكري اين را كه شمس كورت
شمس پيش تست اعلي‌مرتبت
از ستاره ديده تصريف هوا
ناخوشت آيد اذا النجم هوي
خود مؤثرتر نباشد مه ز نان
اي بسا نان كه ببرد عرق جان
خود مؤثرتر نباشد زهره زآب
اي بسا آبا كه كرد او تن خراب
مهر آن در جان تست و پند دوست
مي‌زند بر گوش تو بيرون پوست
پند ما در تو نگيرد اي فلان
پند تو در ما نگيرد هم بدان
جز مگر مفتاح خاص آيد ز دوست
كه مقاليد السموات آن اوست
اين سخن هم‌چون ستاره‌ست و قمر
ليك بي‌فرمان حق ندهد اثر
اين ستارهٔ بي‌جهت تاثير او
مي‌زند بر گوشهاي وحي‌جو
كي بياييد از جهت تا بي‌جهات
تا ندراند شما را گرگ مات
آنچنان كه لمعهٔ درپاش اوست
شمس دنيا در صفت خفاش اوست
هفت چرخ ازرقي در رق اوست
پيك ماه اندر تب و در دق اوست
زهره چنگ مسئله در وي زده
مشتري با نقد جان پيش آمده
در هواي دستبوس او زحل
ليك خود را مي‌نبيند از محل
دست و پا مريخ چندين خست ازو
وآن عطارد صد قلم بشكست ازو
با منجم اين همه انجم به جنگ
كاي رها كرده تو جان بگزيده رنگ
جان ويست و ما همه رنگ و رقوم
كوكب هر فكر او جان نجوم
فكر كو آنجا همه نورست پاك
بهر تست اين لفظ فكر اي فكرناك
هر ستاره خانه دارد در علا
هيچ خانه در نگنجد نجم ما
جاي سوز اندر مكان كي در رود
نور نامحدود را حد كي بود
ليك تمثيلي و تصويري كنند
تا كه در يابد ضعيفي عشقمند
مثل نبود ليك باشد آن مثال
تا كند عقل مجمد را گسيل
عقل سر تيزست ليكن پاي سست
زانك دل ويران شدست و تن درست
عقلشان در نقل دنيا پيچ پيچ
فكرشان در ترك شهوت هيچ هيچ
صدرشان در وقت دعوي هم‌چو شرق
صبرشان در وقت تقوي هم‌چو برق
عالمي اندر هنرها خودنما
هم‌چو عالم بي‌وفا وقت وفا
وقت خودبيني نگنجد در جهان
در گلو و معده گم گشته چو نان
اين همه اوصافشان نيكو شود
بد نماند چونك نيكوجو شود
گر مني گنده بود هم‌چون مني
چون به جان پيوست يابد روشني
هر جمادي كه كند رو در نبات
از درخت بخت او رويد حيات
هر نباتي كان به جان رو آورد
خضروار از چشمهٔ حيوان خورد
باز جان چون رو سوي جانان نهد
رخت را در عمر بي‌پايان نهد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد