بخش ۱۳۶ - حكايت آن درويش

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳۶ - حكايت آن درويش

۳۴ بازديد


آن يكي گستاخ رو اندر هري
چون بديدي او غلام مهتري
جامهٔ اطلس كمر زرين روان
روي كردي سوي قبلهٔ آسمان
كاي خدا زين خواجهٔ صاحب منن
چون نياموزي تو بنده داشتن
بنده پروردن بياموز اي خدا
زين رئيس و اختيار شاه ما
بود محتاج و برهنه و بي‌نوا
در زمستان لرز لرزان از هوا
انبساطي كرد آن از خود بري
جراتي بنمود او از لمتري
اعتمادش بر هزاران موهبت
كه نديم حق شد اهل معرفت
گر نديم شاه گستاخي كند
تو مكن آنك نداري آن سند
حق ميان داد و ميان به از كمر
گر كسي تاجي دهد او داد سر
تا يكي روزي كه شاه آن خواجه را
متهم كرد و ببستش دست و پا
آن غلامان را شكنجه مي‌نمود
كه دفينهٔ خواجه بنماييد زود
سر او با من بگوييد اي خسان
ورنه برم از شما حلق و لسان
مدت يك ماهشان تعذيب كرد
روز و شب اشكنجه و افشار و درد
پاره پاره كردشان و يك غلام
راز خواجه وا نگفت از اهتمام
گفتش اندر خواب هاتف كاي كيا
بنده بودن هم بياموز و بيا
اي دريده پوستين يوسفان
گر بدرد گرگت آن از خويش دان
زانك مي‌بافي همه‌ساله بپوش
زانك مي‌كاري همه ساله بنوش
فعل تست اين غصه‌هاي دم به دم
اين بود معني قد جف القلم
كه نگردد سنت ما از رشد
نيك را نيكي بود بد راست بد
كار كن هين كه سليمان زنده است
تا تو ديوي تيغ او برنده است
چون فرشته گشته از تيغ آمنيست
از سليمان هيچ او را خوف نيست
حكم او بر ديو باشد نه ملك
رنج در خاكست نه فوق فلك
ترك كن اين جبر را كه بس تهيست
تا بداني سر سر جبر چيست
ترك كن اين جبر جمع منبلان
تا خبر يابي از آن جبر چو جان
ترك معشوقي كن و كن عاشقي
اي گمان برده كه خوب و فايقي
اي كه در معني ز شب خامش‌تري
گفت خود را چند جويي مشتري
سر بجنبانند پيشت بهر تو
رفت در سوداي ايشان دهر تو
تو مرا گويي حسد اندر مپيچ
چه حسد آرد كسي از فوت هيچ
هست تعليم خسان اي چشم‌شوخ
هم‌چو نقش خرد كردن بر كلوخ
خويش را تعليم كن عشق و نظر
كه آن بود چون نقش في جرم الحجر
نفس تو با تست شاگرد وفا
غير فاني شد كجا جويي كجا
تا كني مر غير را حبر و سني
خويش را بدخو و خالي مي‌كني
متصل چون شد دلت با آن عدن
هين بگو مهراس از خالي شدن
امر قل زين آمدش كاي راستين
كم نخواهد شد بگو درياست اين
انصتوا يعني كه آبت را بلاغ
هين تلف كم كن كه لب‌خشكست باغ
اين سخن پايان ندارد اي پدر
اين سخن را ترك كن پايان نگر
غيرتم آيد كه پيشت بيستند
بر تو مي‌خندند عاشق نيستند
عاشقانت در پس پردهٔ كرم
بهر تو نعره‌زنان بين دم بدم
عاشق آن عاشقان غيب باش
عاشقان پنج روزه كم تراش
كه بخوردندت ز خدعه و جذبه‌اي
سالها زيشان نديدي حبه‌اي
چند هنگامه نهي بر راه عام
گام خستي بر نيامد هيچ كام
وقت صحت جمله يارند و حريف
وقت درد و غم به جز حق كو اليف
وقت درد چشم و دندان هيچ كس
دست تو گيرد به جز فرياد رس
پس همان درد و مرض را ياد دار
چون اياز از پوستين كن اعتبار
پوستين آن حالت درد توست
كه گرفتست آن اياز آن را به دست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد