بخش ۱۳۰ - جواب گفتن ممن سني كافر جبري را

۳۴ بازديد
 

گفت مؤمن بشنو اي جبري خطاب
آن خود گفتي نك آوردم جواب
بازي خود ديدي اي شطرنج‌باز
بازي خصمت ببين پهن و دراز
نامهٔ عذر خودت بر خواندي
نامهٔ سني بخوان چه ماندي
نكته گفتي جبريانه در قضا
سر آن بشنو ز من در ماجرا
اختياري هست ما را بي‌گمان
حس را منكر نتاني شد عيان
سنگ را هرگز بگويد كس بيا
از كلوخي كس كجا جويد وفا
آدمي را كس نگويد هين بپر
يا بيا اي كور تو در من نگر
گفت يزدان ما علي الاعمي حرج
كي نهد بر كس حرج رب الفرج
كس نگويد سنگ را دير آمدي
يا كه چوبا تو چرا بر من زدي
اين چنين واجستها مجبور را
كس بگويد يا زند معذور را
امر و نهي و خشم و تشريف و عتاب
نيست جز مختار را اي پاك‌جيب
اختياري هست در ظلم و ستم
من ازين شيطان و نفس اين خواستم
اختيار اندر درونت ساكنست
تا نديد او يوسفي كف را نخست
اختيار و داعيه در نفس بود
روش ديد آنگه پر و بالي گشود
سگ بخفته اختيارش گشته گم
چون شكنبه ديد جنبانيد دم
اسپ هم حو حو كند چون ديد جو
چون بجنبد گوشت گربه كرد مو
ديدن آمد جنبش آن اختيار
هم‌چو نفخي ز آتش انگيزد شرار
پس بجنبد اختيارت چون بليس
شد دلاله آردت پيغام ويس
چونك مطلوبي برين كس عرضه كرد
اختيار خفته بگشايد نورد
وآن فرشته خيرها بر رغم ديو
عرضه دارد مي‌كند در دل غريو
تا بجنبد اختيار خير تو
زانك پيش از عرضه خفتست اين دو خو
پس فرشته و ديو گشته عرضه‌دار
بهر تحريك عروق اختيار
مي‌شود ز الهامها و وسوسه
اختيار خير و شرت ده كسه
وقت تحليل نماز اي با نمك
زان سلام آورد بايد بر ملك
كه ز الهام و دعاي خوبتان
اختيار اين نمازم شد روان
باز از بعد گنه لعنت كني
بر بليس ايرا كزويي منحني
اين دو ضد عرضه كننده‌ت در سرار
در حجاب غيب آمد عرضه‌دار
چونك پردهٔ غيب برخيزد ز پيش
تو ببيني روي دلالان خويش
وآن سخنشان وا شناسي بي‌گزند
كه آن سخن‌گويان نهان اينها بدند
ديو گويد اي اسير طبع و تن
عرضه مي‌كردم نكردم زور من
وآن فرشته گويدت من گفتمت
كه ازين شادي فزون گردد غمت
آن فلان روزت نگفتم من چنان
كه از آن سويست ره سوي جنان
آن فلان روزت نگفتم من چنان
كه از آن سويست ره سوي جنان
ما محب جان و روح افزاي تو
ساجدان مخلص باباي تو
اين زمانت خدمتي هم مي‌كنيم
سوي مخدومي صلايت مي‌زنيم
آن گره بابات را بوده عدي
در خطاب اسجدوا كرده ابا
آن گرفتي آن ما انداختي
حق خدمتهاي ما نشناختي
اين زمان ما را و ايشان را عيان
در نگر بشناس از لحن و بيان
نيم شب چون بشنوي رازي ز دوست
چون سخن گويد سحر داني كه اوست
ور دو كس در شب خبر آرد ترا
روز از گفتن شناسي هر دو را
بانگ شير و بانگ سگ در شب رسيد
صورت هر دو ز تاريكي نديد
روز شد چون باز در بانگ آمدند
پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند
مخلص اين كه ديو و روح عرضه‌دار
هر دو هستند از تتمهٔ اختيار
اختياري هست در ما ناپديد
چون دو مطلب ديد آيد در مزيد
اوستادان كودكان را مي‌زنند
آن ادب سنگ سيه را كي كنند
هيچ گويي سنگ را فردا بيا
ور نيايي من دهم بد را سزا
هيچ عاقل مر كلوخي را زند
هيچ با سنگي عتابي كس كند
در خرد جبر از قدر رسواترست
زانك جبري حس خود را منكرست
منكر حس نيست آن مرد قدر
فعل حق حسي نباشد اي پسر
منكر فعل خداوند جليل
هست در انكار مدلول دليل
آن بگويد دود هست و نار ني
نور شمعي بي ز شمعي روشني
وين همي‌بيند معين نار را
نيست مي‌گويد پي انكار را
جامه‌اش سوزد بگويد نار نيست
جامه‌اش دوزد بگويد تار نيست
پس تسفسط آمد اين دعوي جبر
لاجرم بدتر بود زين رو ز گبر
گبر گويد هست عالم نيست رب
يا ربي گويد كه نبود مستحب
اين همي گويد جهان خود نيست هيچ
هسته سوفسطايي اندر پيچ پيچ
جملهٔ عالم مقر در اختيار
امر و نهي اين ميار و آن بيار
او همي گويد كه امر و نهي لاست
اختياري نيست اين جمله خطاست
حس را حيوان مقرست اي رفيق
ليك ادراك دليل آمد دقيق
زانك محسوسست ما را اختيار
خوب مي‌آيد برو تكليف كار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد