بخش ۱۲۵ - حكايت آن گاو

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲۵ - حكايت آن گاو

۳۶ بازديد


يك جزيرهٔ سبز هست اندر جهان
اندرو گاويست تنها خوش‌دهان
جمله صحرا را چرد او تا به شب
تا شود زفت و عظيم و منتجب
شب ز انديشه كه فردا چه خورم
گردد او چون تار مو لاغر ز غم
چون برآيد صبح گردد سبز دشت
تا ميان رسته قصيل سبز و كشت
اندر افتد گاو با جوع البقر
تا به شب آن را چرد او سر به سر
باز زفت و فربه و لمتر شود
آن تنش از پيه و قوت پر شود
باز شب اندر تب افتد از فزع
تا شود لاغر ز خوف منتجع
كه چه خواهم خورد فردا وقت خور
سالها اينست كار آن بقر
هيچ ننديشد كه چندين سال من
مي‌خورم زين سبزه‌زار و زين چمن
هيچ روزي كم نيامد روزيم
چيست اين ترس و غم و دلسوزيم
باز چون شب مي‌شود آن گاو زفت
مي‌شود لاغر كه آوه رزق رفت
نفس آن گاوست و آن دشت اين جهان
كو همي لاغر شود از خوف نان
كه چه خواهم خورد مستقبل عجب
لوت فردا از كجا سازم طلب
سالها خوردي و كم نامد ز خور
ترك مستقبل كن و ماضي نگر
لوت و پوت خورده را هم ياد آر
منگر اندر غابر و كم باش زار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد