بخش ۹۳ - حكايت در بيان آنك كسي توبه كند

۳۴ بازديد


گازري بود و مر او را يك خري
پشت ريش اشكم تهي و لاغري
در ميان سنگ لاخ بي‌گياه
روز تا شب بي‌نوا و بي‌پناه
بهر خوردن جز كه آب آنجا نبود
روز و شب بد خر در آن كور و كبود
آن حوالي نيستان و بيشه بود
شير بود آنجا كه صيدش پيشه بود
شير را با پيل نر جنگ اوفتاد
خسته شد آن شير و ماند از اصطياد
مدتي وا ماند زان ضعف از شكار
بي‌نوا ماندند دد از چاشت‌خوار
زانك باقي‌خوار شير ايشان بدند
شير چون رنجور شد تنگ آمدند
شير يك روباه را فرمود رو
مر خري را بهر من صياد شو
گر خري يابي به گرد مرغزار
رو فسونش خوان فريبانش بيار
چون بيابم قوتي از گوشت خر
پس بگيرم بعد از آن صيدي دگر
اندكي من مي‌خورم باقي شما
من سبب باشم شما را در نوا
يا خري يا گاو بهر من بجوي
زان فسونهايي كه مي‌داني بگوي
از فسون و از سخنهاي خوشش
از سرش بيرون كن و اينجا كشش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد