دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۸ ۳۴ بازديد
بعد از آن آمد كسي كز مرحمت
دختر سلطان ما ميخواندت
دختر شاهت هميخواند بيا
تا سرش شويي كنون اي پارسا
جز تو دلاكي نميخواهد دلش
كه بمالد يا بشويد با گلش
گفت رو رو دست من بيكار شد
وين نصوح تو كنون بيمار شد
رو كسي ديگر بجو اشتاب و تفت
كه مرا والله دست از كار رفت
با دل خود گفت كز حد رفت جرم
از دل من كي رود آن ترس و گرم
من بمردم يك ره و باز آمدم
من چشيدم تلخي مرگ و عدم
توبهاي كردم حقيقت با خدا
نشكنم تا جان شدن از تن جدا
بعد آن محنت كرا بار دگر
پا رود سوي خطر الا كه خر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد