بخش ۱۰۲ - مشورت كردن فرعون با ايسيه در ايمان آوردن به موسي عليه‌السلام

۳۵ بازديد


باز گفت او اين سخن با ايسيه
گفت جان افشان برين اي دل‌سيه
بس عنايتهاست متن اين مقال
زود در ياب اي شه نيكو خصال
وقت كشت آمد زهي پر سود كشت
اين بگفت و گريه كرد و گرم گشت
بر جهيد از جا و گفتا بخ لك
آفتابي تاجر گشتت اي كلك
عيب كل را خود بپوشاند كلاه
خاصه چون باشد كله خورشيد و ماه
هم در آن مجلس كه بشنيدي تو اين
چون نگفتي آري و صد آفرين
اين سخن در گوش خورشيد ار شدي
سرنگون بر بوي اين زير آمدي
هيچ مي‌داني چه وعده‌ست و چه داد
مي‌كند ابليس را حق افتقاد
چون بدين لطف آن كريمت باز خواند
اي عجب چون زهره‌ات بر جاي ماند
زهره‌ات ندريد تا زان زهره‌ات
بودي اندر هر دو عالم بهره‌ات
زهره‌اي كز بهرهٔ حق بر درد
چون شهيدان از دو عالم بر خورد
غافلي هم حكمتست و اين عمي
تا بماند ليك تا اين حد چرا
غافلي هم حكمتست و نعمتست
تا نپرد زود سرمايه ز دست
ليك ني چندانك ناسوري شود
زهر جان و عقل رنجوري شود
خود كي يابد اين چنين بازار را
كه به يك گل مي‌خري گلزار را
دانه‌اي را صد درختستان عوض
حبه‌اي را آمدت صد كان عوض
كان لله دادن آن حبه است
تا كه كان‌الله له آيد به دست
زآنك اين هوي ضعيف بي‌قرار
هست شد زان هوي رب پايدار
هوي فاني چونك خود فا او سپرد
گشت باقي دايم و هرگز نمرد
هم‌چو قطرهٔ خايف از باد و ز خاك
كه فنا گردد بدين هر دو هلاك
چون به اصل خود كه دريا بود جست
از تف خورشيد و باد و خاك رست
ظاهرش گم گشت در دريا و ليك
ذات او معصوم و پا بر جا و نيك
هين بده اي قطره خود را بي‌ندم
تا بيابي در بهاي قطره يم
هين بده اي قطره خود را اين شرف
در كف دريا شو آمن از تلف
خود كرا آيد چنين دولت به دست
قطره‌اي را بحري تقاضاگر شدست
الله الله زود بفروش و بخر
قطره‌اي ده بحر پر گوهر ببر
الله الله هيچ تاخيري مكن
كه ز بحر لطف آمد اين سخن
لطف اندر لطف اين گم مي‌شود
كه اسفلي بر چرخ هفتم مي‌شود
هين كه يك بازي فتادت بوالعجب
هيچ طالب اين نيابد در طلب
گفت با هامان بگويم اي ستير
شاه را لازم بود راي وزير
گفت با هامان مگو اين راز را
كور كمپيري چه داند باز را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد