بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن

۳۴ بازديد


يك زني آمد به پيش مرتضي
گفت شد بر ناودان طفلي مرا
گرش مي‌خوانم نمي‌آيد به دست
ور هلم ترسم كه افتد او به پست
نيست عاقل تا كه دريابد چون ما
گر بگويم كز خطر سوي من آ
هم اشارت را نمي‌داند به دست
ور بداند نشنود اين هم به دست
بس نمودم شير و پستان را بدو
او همي گرداند از من چشم و رو
از براي حق شماييد اي مهان
دستگير اين جهان و آن جهان
زود درمان كن كه مي‌لرزد دلم
كه بدرد از ميوهٔ دل بسكلم
گفت طفلي را بر آور هم به بام
تا ببيند جنس خود را آن غلام
سوي جنس آيد سبك زان ناودان
جنس بر جنس است عاشق جاودان
زن چنان كرد و چو ديد آن طفل او
جنس خود خوش خوش بدو ورد آورد
سوي بام آمد ز متن ناودان
جاذب هر جنس را هم جنس دان
غژغژان آمد به سوي طفل طفل
وا رهيد او از فتادن سوي سفل
زان بود جنس بشر پيغامبران
تا بجنسيت رهند از ناودان
پس بشر فرمود خود را مثلكم
تا به جنس آييد و كم گرديد گم
زانك جنسيت عجايب جاذبيست
جاذبش جنسست هر جا طالبيست
عيسي و ادريس بر گردون شدند
با ملايك چونك هم‌جنس آمدند
باز آن هاروت و ماروت از بلند
جنس تن بودند زان زير آمدند
كافران هم جنس شيطان آمده
جانشان شاگرد شيطانان شده
صد هزاران خوي بد آموخته
ديده‌هاي عقل و دل بر دوخته
كمترين خوشان به زشتي آن حسد
آن حسد كه گردن ابليس زد
زان سگان آموخته حقد و حسد
كه نخواهد خلق را ملك ابد
هر كرا ديد او كمال از چپ و راست
از حسد قولنجش آمد درد خاست
زآنك هر بدبخت خرمن‌سوخته
مي‌نخواهد شمع كس افروخته
هين كمالي دست آور تا تو هم
از كمال ديگران نفتي به غم
از خدا مي‌خواه دفع اين حسد
تا خدايت وا رهاند از جسد
مر ترا مشغوليي بخشد درون
كه نپردازي از آن سوي برون
جرعهٔ مي را خدا آن مي‌دهد
كه بدو مست از دو عالم مي‌دهد
خاصيت بنهاده در كف حشيش
كو زماني مي‌رهاند از خوديش
خواب را يزدان بدان سان مي‌كند
كز دو عالم فكر را بر مي‌كند
كرد مجنون را ز عشق پوستي
كو بنشناسد عدو از دوستي
صد هزاران اين چنين مي‌دارد او
كه بر ادراكات تو بگمارد او
هست ميهاي شقاوت نفس را
كه ز ره بيرون برد آن نحس را
هست ميهاي سعادت عقل را
كه بيابد منزل بي‌نقل را
خيمهٔ گردون ز سرمستي خويش
بر كند زان سو بگيرد راه پيش
هين بهر مستي دلا غره مشو
هست عيسي مست حق خر مست جو
اين چنين مي را بجو زين خنبها
مستي‌اش نبود ز كوته دنبها
زانك هر معشوق چون خنبيست پر
آن يكي درد و دگر صافي چو در
مي‌شناسا هين بچش با احتياط
تا ميي يابي منزه ز اختلاط
هر دو مستي مي‌دهندت ليك اين
مستي‌ات آرد كشان تا رب دين
تا رهي از فكر و وسواس و حيل
بي عقال اين عقل در رقص‌الجمل
انبيا چون جنس روحند و ملك
مر ملك را جذب كردند از فلك
باد جنس آتش است و يار او
كه بود آهنگ هر دو بر علو
چون ببندي تو سر كوزهٔ تهي
در ميان حوض يا جويي نهي
تا قيامت آن فرو نايد به پست
كه دلش خاليست و در وي باد هست
ميل بادش چون سوي بالا بود
ظرف خود را هم سوي بالا كشد
باز آن جانها كه جنس انبياست
سوي‌ايشان كش كشان چون سايه‌هاست
زانك عقلش غالبست و بي ز شك
عقل جنس آمد به خلقت با ملك
وان هواي نفس غالب بر عدو
نفس جنس اسفل آمد شد بدو
بود قبطي جنس فرعون ذميم
بود سبطي جنس موسي كليم
بود هامان جنس‌تر فرعون را
برگزيدش برد بر صدر سرا
لاجرم از صدر تا قعرش كشيد
كه ز جنس دوزخ‌اند آن دو پليد
هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور
هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
زانك دوزخ گويد اي مؤمن تو زود
برگذر كه نورت آتش را ربود
مي‌رمد آن دوزخي از نور هم
زانك طبع دوزخستش اي صنم
دوزخ از مومن گريزد آنچنان
كه گريزد مومن از دوزخ به جان
زانك جنس نار نبود نور او
ضد نار آمد حقيقت نورجو
در حديث آمدي كه مومن در دعا
چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
دوزخ از وي هم امان خواهد به جان
كه خدايا دور دارم از فلان
جاذبهٔ جنسيتست اكنون ببين
كه تو جنس كيستي از كفر و دين
گر بهامان مايلي هامانيي
ور به موسي مايلي سبحانيي
ور بهر و مايلي انگيخته
نفس و عقلي هر دوان آميخته
هر دو در جنگند هان و هان بكوش
تا شود غالب معاني بر نقوش
در جهان جنگ شادي اين بسست
كه ببيني بر عدو هر دم شكست
آن ستيزه‌رو بسختي عاقبت
گفت با هامان براي مشورت
وعده‌هاي آن كليم‌الله را
گفت و محرم ساخت آن گمراه را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد