بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و كمپير زن

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و كمپير زن

۳۶ بازديد


باز اسپيدي به كمپيري دهي
او ببرد ناخنش بهر بهي
ناخني كه اصل كارست و شكار
كور كمپيري ببرد كوروار
كه كجا بودست مادر كه ترا
ناخنان زين سان درازست اي كيا
ناخن و منقار و پرش را بريد
وقت مهر اين مي‌كند زال پليد
چونك تتماجش دهد او كم خورد
خشم گيرد مهرها را بر درد
كه چنين تتماج پختم بهر تو
تو تكبر مي‌نمايي و عتو
تو سزايي در همان رنج و بلا
نعمت و اقبال كي سازد ترا
آن تتماجش دهد كين را بگير
گر نمي‌خواهي كه نوشي زان فطير
آب تتماجش نگيرد طبع باز
زال بترنجد شود خشمش دراز
از غضب شرباي سوزان بر سرش
زن فرو ريزد شود كل مغفرش
اشك از آن چشمش فرو ريزد ز سوز
ياد آرد لطف شاه دل‌فروز
زان دو چشم نازنين با دلال
كه ز چهرهٔ شاد دارد صد كمال
چشم مازاغش شده پر زخم زاغ
چشم نيك از چشم بد با درد و داغ
چشم دريا بسطتي كز بسط او
هر دو عالم مي‌نمايد تار مو
گر هزاران چرخ در چشمش رود
هم‌چو چشمه پيش قلزم گم شود
چشم بگذشته ازين محسوسها
يافته از غيب‌بيني بوسها
خود نمي‌يابم يكي گوشي كه من
نكته‌اي گويم از آن چشم حسن
مي‌چكيد آن آب محمود جليل
مي‌ربودي قطره‌اش را جبرئيل
تا بمالد در پر و منقال خويش
گر دهد دستوريش آن خوب كيش
باز گويد خشم كمپير ار فروخت
فر و نور و علم و صبرم را نسوخت
باز جانم باز صد صورت تند
زخم بر ناقه نه بر صالح زند
صالح از يك‌دم كه آرد با شكوه
صد چنان ناقه بزايد متن كوه
دل همي گويد خموش و هوش دار
ورنه درانيد غيرت پود و تار
غيرتش را هست صد حلم نهان
ورنه سوزيدي به يك دم صد جهان
نخوت شاهي گرفتش جاي پند
تا دل خود را ز بند پند كند
كه كنم بار راي هامان مشورت
كوست پشت ملك و قطب مقدرت
مصطفي را راي‌زن صديق رب
راي‌زن بوجهل را شد بولهب
عرق جنسيت چنانش جذب كرد
كان نصيحتها به پيشش گشت سرد
جنس سوي جنس صد پره پرد
بر خيالش بندها را بر درد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد