بخش ۹۹ - غره شدن آدمي به ذكاوت و تصويرات طبع خويشتن

۳۵ بازديد


ديدم اندر خانه من نقش و نگار
بودم اندر عشق خانه بي‌قرار
بودم از گنج نهاني بي‌خبر
ورنه دستنبوي من بودي تبر
آه گر داد تبر را دادمي
اين زمان غم را تبرا دادمي
چشم را بر نقش مي‌انداختم
هم‌چو طفلان عشقها مي‌باختم
پس نكو گفت آن حكيم كاميار
كه تو طفلي خانه پر نقش و نگار
در الهي‌نامه بس اندرز كرد
كه بر آر دودمان خويش گرد
بس كن اي موسي بگو وعدهٔ سوم
كه دل من ز اضطرابش گشت گم
گفت موسي آن سوم ملك دوتو
دو جهاني خالص از خصم و عدو
بيشتر زان ملك كه اكنون داشتي
كان بد اندر جنگ و اين در آشتي
آنك در جنگت چنان ملكي دهد
بنگر اندر صلح خوانت چون نهد
آن كرم كه اندر جفا آنهات داد
در وفا بنگر چه باشد افتقاد
گفت اي موسي چهارم چيست زود
بازگو صبرم شد و حرصم فزود
گفت چارم آنك ماني تو جوان
موي هم‌چون قير و رخ چون ارغوان
رنگ و بو در پيش ما بس كاسدست
ليك تو پستي سخن كرديم پست
افتخار از رنگ و بو و از مكان
هست شادي و فريب كودكان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد