بخش ۲۸ - نيت كردن او كي اين زر بدهم بدان هيزم‌كش

۳۵ بازديد


آن يكي درويش هيزم مي‌كشيد
خسته و مانده ز بيشه در رسيد
پس بگفتم من ز روزي فارغم
زين سپس از بهر رزقم نيست غم
ميوهٔ مكروه بر من خوش شدست
رزق خاصي جسم را آمد به دست
چونك من فارغ شدستم از گلو
حبه‌اي چندست اين بدهم بدو
بدهم اين زر را بدين تكليف‌كش
تا دو سه روزك شود از قوت خوش
خود ضميرم را همي‌دانست او
زانك سمعش داشت نور از شمع هو
بود پيشش سر هر انديشه‌اي
چون چراغي در درون شيشه‌اي
هيچ پنهان مي‌نشد از وي ضمير
بود بر مضمون دلها او امير
پس همي منگيد با خود زير لب
در جواب فكرتم آن بوالعجب
كه چنين انديشي از بهر ملوك
كيف تلقي الرزق ان لم يرزقوك
من نمي‌كردم سخن را فهم ليك
بر دلم مي‌زد عتابش نيك نيك
سوي من آمد به هيبت هم‌چو شير
تنگ هيزم را ز خود بنهاد زير
پرتو حالي كه او هيزم نهاد
لرزه بر هر هفت عضو من فتاد
گفت يا رب گر ترا خاصان هي‌اند
كه مبارك‌دعوت و فرخ‌پي‌اند
لطف تو خواهم كه ميناگر شود
اين زمان اين تنگ هيزم زر شود
در زمان ديدم كه زر شد هيزمش
هم‌چو آتش بر زمين مي‌تافت خوش
من در آن بي‌خود شدم تا ديرگه
چونك با خويش آمدم من از وله
بعد از آن گفت اي خداگر آن كبار
بس غيورند و گريزان ز اشتهار
باز اين را بند هيزم ساز زود
بي‌توقف هم بر آن حالي كه بود
در زمان هيزم شد آن اغصان زر
مست شد در كار او عقل و نظر
بعد از آن برداشت هيزم را و رفت
سوي شهر از پيش من او تيز و تفت
خواستم تا در پي آن شه روم
پرسم از وي مشكلات و بشنوم
بسته كرد آن هيبت او مر مرا
پيش خاصان ره نباشد عامه را
ور كسي را ره شود گو سر فشان
كان بود از رحمت و از جذبشان
پس غنيمت دار آن توفيق را
چون بيابي صحبت صديق را
نه چو آن ابله كه يابد قرب شاه
سهل و آسان در فتد آن دم ز راه
چون ز قرباني دهندش بيشتر
پس بگويد ران گاوست اين مگر
نيست اين از ران گاو اي مفتري
ران گاوت مي‌نمايد از خري
بذل شاهانه‌ست اين بي رشوتي
بخشش محضست اين از رحمتي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد