بخش ۲۷ - ديدن درويش جماعت مشايخ را در خواب

۳۶ بازديد


آن يكي درويش گفت اندر سمر
خضريان را من بديدم خواب در
گفتم ايشان را كه روزي حلال
از كجا نوشم كه نبود آن وبال
مر مرا سوي كهستان راندند
ميوه‌ها زان بيشه مي‌افشاندند
كه خدا شيرين بكرد آن ميوه را
در دهان تو به همتهاي ما
هين بخور پاك و حلال و بي‌حساب
بي صداع و نقل و بالا و نشيب
پس مرا زان رزق نطقي رو نمود
ذوق گفت من خردها مي‌ربود
گفتم اين فتنه‌ست اي رب جهان
بخششي ده از همه خلقان نهان
شد سخن از من دل خوش يافتم
چون انار از ذوق مي‌بشكافتم
گفتم ار چيزي نباشد در بهشت
غير اين شادي كه دارم در سرشت
هيچ نعمت آرزو نايد دگر
زين نپردازم به حور و نيشكر
مانده بود از كسب يك دو حبه‌ام
دوخته در آستين جبه‌ام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد