من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۰۴ - بيان آنك رفتن انبيا و اوليا به كوهها و غارها جهت پنهان كردن خويش نيست

۳۴ بازديد


آنك گويند اوليا در كه بوند
تا ز چشم مردمان پنهان شوند
پيش خلق ايشان فراز صد كه‌اند
گام خود بر چرخ هفتم مي‌نهند
پس چرا پنهان شود كه‌جو بود
كو ز صد دريا و كه زان سو بود
حاجتش نبود به سوي كه گريخت
كز پيش كرهٔ فلك صد نعل ريخت
چرخ گرديد و نديد او گرد جان
تعزيت‌جامه بپوشيد آسمان
گر به ظاهر آن پري پنهان بود
آدمي پنهان‌تر از پريان بود
نزد عاقل زان پري كه مضمرست
آدمي صد بار خود پنهان‌ترست
آدمي نزديك عاقل چون خفيست
چون بود آدم كه در غيب او صفيست


بخش ۲۰۵ - تشبيه صورت اوليا و صورت كلام اوليا به صورت عصاي موسي

۳۲ بازديد


و صورت افسون عيسي عليهما السلام
آدمي همچون عصاي موسي‌است
آدمي همچون فسون عيسي‌است
در كف حق بهر داد و بهر زين
قلب مومن هست بين اصبعين
ظاهرش چوبي وليكن پيش او
كون يك لقمه چو بگشايد گلو
تو مبين ز افسون عيسي حرف و صوت
آن ببين كز وي گريزان گشت موت
تو مبين ز افسونش آن لهجات پست
آن نگر كه مرده بر جست و نشست
تو مبين مر آن عصا را سهل يافت
آن ببين كه بحر خضرا را شكافت
تو ز دوري ديده‌اي چتر سياه
يك قدم فا پيش نه بنگر سپاه
تو ز دوري مي‌نبيني جز كه گرد
اندكي پيش آ ببين در گرد مرد
ديده‌ها را گرد او روشن كند
كوهها را مردي او بر كند
چون بر آمد موسي از اقصاي دشت
كوه طور از مقدمش رقاص گشت


بخش ۲۰۳ - تفسير اين خبر مصطفي عليه السلام كي للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الي سبعة ابطن

۳۳ بازديد


حرف قرآن را بدان كه ظاهريست
زير ظاهر باطني بس قاهريست
زير آن باطن يكي بطن سوم
كه درو گردد خردها جمله گم
بطن چارم از نبي خود كس نديد
جز خداي بي‌نظير بي‌نديد
تو ز قرآن اي پسر ظاهر مبين
ديو آدم را نبيند جز كه طين
ظاهر قرآن چو شخص آدميست
كه نقوشش ظاهر و جانش خفيست
مرد را صد سال عم و خال او
يك سر مويي نبيند حال او


بخش ۲۰۷ - جواب طعنه‌زننده در مثنوي از قصور فهم خود

۳۲ بازديد


اي سگ طاعن تو عو عو مي‌كني
طعن قرآن را برون‌شو مي‌كني
اين نه آن شيرست كز وي جان بري
يا ز پنجهٔ قهر او ايمان بري
تا قيامت مي‌زند قرآن ندي
اي گروهي جهل را گشته فدي
كه مرا افسانه مي‌پنداشتيد
تخم طعن و كافري مي‌كاشتيد
خود بديديت آنك طعنه مي‌زديت
كه شما فاني و افسانه بديت
من كلام حقم و قايم به ذات
قوت جان جان و ياقوت زكات
نور خورشيدم فتاده بر شما
ليك از خورشيد ناگشته جدا
نك منم ينبوع آن آب حيات
تا رهانم عاشقان را از ممات
گر چنان گند آزتان ننگيختي
جرعه‌اي بر گورتان حق ريختي
نه بگيرم گفت و پند آن حكيم
دل نگردانم بهر طعني سقيم


بخش ۲۰۶ - تفسير يا جبال اوبي معه والطير

۳۴ بازديد


روي داود از فرش تابان شده
كوهها اندر پيش نالان شده
كوه با داود گشته همرهي
هردو مطرب مست در عشق شهي
يا جبال اوبي امر آمده
هر دو هم‌آواز و هم‌پرده شده
گفت داودا تو هجرت ديده‌اي
بهر من از همدمان ببريده‌اي
اي غريب فرد بي مونس شده
آتش شوق از دلت شعله زده
مطربان خواهي و قوال و نديم
كوهها را پيشت آرد آن قديم
مطرب و قوال و سرنايي كند
كه به پيشت بادپيمايي كند
تا بداني ناله چون كه را رواست
بي لب و دندان ولي را ناله‌هاست
نغمهٔ اجزاي آن صافي‌جسد
هر دمي در گوش حسش مي‌رسد
همنشينان نشنوند او بشنود
اي خنك جان كو به غيبش بگرود
بنگرد در نفس خود صد گفت و گو
همنشين او نبرده هيچ بو
صد سؤال و صد جواب اندر دلت
مي‌رسد از لامكان تا منزلت
بشنوي تو نشنود زان گوشها
گر به نزديك تو آرد گوش را
گيرم اي كر خود تو آن را نشنوي
چون مثالش ديده‌اي چون نگروي


بخش ۲۰۹ - بقيهٔ ذكر آن مهمان مسجد مهمان‌كش

۳۲ بازديد


باز گو كان پاك‌باز شيرمرد
اندر آن مسجد چه بنمودش چه كرد
خفت در مسجد خود او را خواب كو
مرد غرقه گشته چون خسپد بجو
خواب مرغ و ماهيان باشد همي
عاشقان را زير غرقاب غمي
نيمشب آواز با هولي رسيد
كايم آيم بر سرت اي مستفيد
پنج كرت اين چنين آواز سخت
مي‌رسيد و دل همي‌شد لخت‌لخت


بخش ۲۱۰ - تفسير آيت واجلب عليهم بخيلك و رجلك

۳۳ بازديد


تو چو عزم دين كني با اجتهاد
ديو بانگت بر زند اندر نهاد
كه مرو زان سو بينديش اي غوي
كه اسير رنج و درويشي شوي
بي‌نوا گردي ز ياران وابري
خوار گردي و پشيماني خوري
تو ز بيم بانگ آن ديو لعين
وا گريزي در ضلالت از يقين
كه هلا فردا و پس فردا مراست
راه دين پويم كه مهلت پيش ماست
مرگ بيني باز كو از چپ و راست
مي‌كشد همسايه را تا بانگ خاست
باز عزم دين كني از بيم جان
مرد سازي خويشتن را يك زمان
پس سلح بر بندي از علم و حكم
كه من از خوفي نيارم پاي كم
باز بانگي بر زند بر تو ز مكر
كه بترس و باز گرد از تيغ فقر
باز بگريزي ز راه روشني
آن سلاح علم و فن را بفكني
سالها او را به بانگي بنده‌اي
در چنين ظلمت نمد افكنده‌اي
هيبت بانگ شياطين خلق را
بند كردست و گرفته حلق را
تا چنان نوميد شد جانشان ز نور
كه روان كافران ز اهل قبور
اين شكوه بانگ آن ملعون بود
هيبت بانگ خدايي چون بود
هيبت بازست بر كبك نجيب
مر مگس را نيست زان هيبت نصيب
زانك نبود باز صياد مگس
عنكبوتان مي مگس گيرند و بس
عنكبوت ديو بر چون تو ذباب
كر و فر دارد نه بر كبك و عقاب
بانگ ديوان گله‌بان اشقياست
بانگ سلطان پاسبان اولياست
تا نياميزد بدين دو بانگ دور
قطره‌اي از بحر خوش با بحر شور


بخش ۲۰۸ - مثل زدن در رميدن كرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخوليدن سايسان

۳۳ بازديد


آنك فرمودست او اندر خطاب
كره و مادر همي‌خوردند آب
مي‌شخوليدند هر دم آن نفر
بهر اسپان كه هلا هين آب خور
آن شخوليدن به كره مي‌رسيد
سر همي بر داشت و از خور مي‌رميد
مادرش پرسيد كاي كره چرا
مي‌رمي هر ساعتي زين استقا
گفت كره مي‌شخولند اين گروه
ز اتفاق بانگشان دارم شكوه
پس دلم مي‌لرزد از جا مي‌رود
ز اتفاق نعره خوفم مي‌رسد
گفت مادر تا جهان بودست ازين
كارافزايان بدند اندر زمين
هين تو كار خويش كن اي ارجمند
زود كايشان ريش خود بر مي‌كنند
وقت تنگ و مي‌رود آب فراخ
پيش از آن كز هجر گردي شاخ شاخ
شهره كاريزيست پر آب حيات
آب كش تا بر دمد از تو نبات
آب خضر از جوي نطق اوليا
مي‌خوريم اي تشنهٔ غافل بيا
گر نبيني آب كورانه بفن
سوي جو آور سبو در جوي زن
چون شنيدي كاندرين جو آب هست
كور را تقليد بايد كار بست
جو فرو بر مشك آب‌انديش را
تا گران بيني تو مشك خويش را
چون گران ديدي شوي تو مستدل
رست از تقليد خشك آنگاه دل
گر نبيند كور آب جو عيان
ليك داند چون سبو بيند گران
كه ز جو اندر سبو آبي برفت
كين سبك بود و گران شد ز آب و زفت
زانك هر بادي مرا در مي‌ربود
باد مي‌نربايدم ثقلم فزود
مر سفيهان را ربايد هر هوا
زانك نبودشان گراني قوي
كشتي بي‌لنگر آمد مرد شر
كه ز باد كژ نيابد او حذر
لنگر عقلست عاقل را امان
لنگري در يوزه كن از عاقلان
او مددهاي خرد چون در ربود
از خزينه در آن درياي جود
زين چنين امداد دل پر فن شود
بجهد از دل چشم هم روشن شود
زانك نور از دل برين ديده نشست
تا چو دل شد ديدهٔ تو عاطلست
دل چو بر انوار عقلي نيز زد
زان نصيبي هم بدو ديده دهد
پس بدان كاب مبارك ز آسمان
وحي دلها باشد و صدق بيان
ما چو آن كره هم آب جو خوريم
سوي آن وسواس طاعن ننگريم
پي‌رو پيغمبراني ره سپر
طعنهٔ خلقان همه بادي شمر
آن خداوندان كه ره طي كرده‌اند
گوش فا بانگ سگان كي كرده‌اند


بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان

۴۰ بازديد


آن بخاري نيز خود بر شمع زد
گشته بود از عشقش آسان آن كبد
آه سوزانش سوي گردون شده
در دل صدر جهان مهر آمده
گفته با خود در سحرگه كاي احد
حال آن آوارهٔ ما چون بود
او گناهي كرد و ما ديديم ليك
رحمت ما را نمي‌دانست نيك
خاطر مجرم ز ما ترسان شود
ليك صد اوميد در ترسش بود
من بترسانم وقيح ياوه را
آنك ترسد من چه ترسانم ورا
بهر ديگ سرد آذر مي‌رود
نه بدان كز جوش از سر مي‌رود
آمنان را من بترسانم به علم
خايفان را ترس بردارم به حلم
پاره‌دوزم پاره در موضع نهم
هر كسي را شربت اندر خور دهم
هست سر مرد چون بيخ درخت
زان برويد برگهاش از چوب سخت
درخور آن بيخ رسته برگها
در درخت و در نفوس و در نهي
برفلك پرهاست ز اشجار وفا
اصلها ثابت و فرعه في السما
چون برست از عشق پر بر آسمان
چون نرويد در دل صدر جهان
موج مي‌زد در دلش عفو گنه
كه ز هر دل تا دل آمد روزنه
كه ز دل تا دل يقين روزن بود
نه جدا و دور چون دو تن بود
متصل نبود سفال دو چراغ
نورشان ممزوج باشد در مساغ
هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو
كه نه معشوقش بود جوياي او
ليك عشق عاشقان تن زه كند
عشق معشوقان خوش و فربه كند
چون درين دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستي مي‌دان كه هست
در دل تو مهر حق چون شد دوتو
هست حق را بي گماني مهر تو
هيچ بانگ كف زدن نايد بدر
از يكي دست تو بي دستي دگر
تشنه مي‌نالد كه اي آب گوار
آب هم نالد كه كو آن آب‌خوار
جذب آبست اين عطش در جان ما
ما از آن او و او هم آن ما
حكمت حق در قضا و در قدر
كرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزاي جهان زان حكم پيش
جفت جفت و عاشقان جفت خويش
هست هر جزوي ز عالم جفت‌خواه
راست همچون كهربا و برگ كاه
آسمان گويد زمين را مرحبا
با توم چون آهن و آهن‌ربا
آسمان مرد و زمين زن در خرد
هرچه آن انداخت اين مي‌پرورد
چون نماند گرميش بفرستد او
چون نماند تري و نم بدهد او
برج خاكي خاك ارضي را مدد
برج آبي تريش اندر دمد
برج بادي ابر سوي او برد
تا بخارات وخم را بر كشد
برج آتش گرمي خورشيد ازو
همچو تابهٔ سرخ ز آتش پشت و رو
هست سرگردان فلك اندر زمن
همچو مردان گرد مكسب بهر زن
وين زمين كدبانويها مي‌كند
بر ولادات و رضاعش مي‌تند
پس زمين و چرخ را دان هوشمند
چونك كار هوشمندان مي‌كنند
گر نه از هم اين دو دلبر مي‌مزند
پس چرا چون جفت در هم مي‌خزند
بي زمين كي گل برويد و ارغوان
پس چه زايد ز آب و تاب آسمان
بهر آن ميلست در ماده به نر
تا بود تكميل كار همدگر
ميل اندر مرد و زن حق زان نهاد
تا بقا يابد جهان زين اتحاد
ميل هر جزوي به جزوي هم نهد
ز اتحاد هر دو توليدي زهد
شب چنين با روز اندر اعتناق
مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند
ليك هر دو يك حقيقت مي‌تنند
هر يكي خواهان دگر را همچو خويش
از پي تكميل فعل و كار خويش
زانك بي شب دخل نبود طبع را
پس چه اندر خرج آرد روزها


بخش ۲۱۱ - رسيدن بانگ طلسمي نيم‌شب مهمان مسجد را

۳۴ بازديد

 

بشنو اكنون قصهٔ آن بانگ سخت
كه نرفت از جا بدان آن نيكبخت
گفت چون ترسم چو هست اين طبل عيد
تا دهل ترسد كه زخم او را رسيد
اي دهلهاي تهي بي قلوب
قسمتان از عيد جان شد زخم چوب
شد قيامت عيد و بي‌دينان دهل
ما چو اهل عيد خندان همچو گل
بشنو اكنون اين دهل چون بانگ زد
ديگ دولتبا چگونه مي‌پزد
چونك بشنود آن دهل آن مرد ديد
گفت چون ترسد دلم از طبل عيد
گفت با خود هين ملرزان دل كزين
مرد جان بددلان بي‌يقين
وقت آن آمد كه حيدروار من
ملك گيرم يا بپردازم بدن
بر جهيد و بانگ بر زد كاي كيا
حاضرم اينك اگر مردي بيا
در زمان بشكست ز آواز آن طلسم
زر همي‌ريزيد هر سو قسم قسم
ريخت چند اين زر كه ترسيد آن پسر
تا نگيرد زر ز پري راه در
بعد از آن برخاست آن شير عتيد
تا سحرگه زر به بيرون مي‌كشيد
دفن مي‌كرد و همي آمد بزر
با جوال و توبره بار دگر
گنجها بنهاد آن جانباز از آن
كوري ترساني واپس خزان
اين زر ظاهر بخاطر آمدست
در دل هر كور دور زرپرست
كودكان اسفالها را بشكنند
نام زر بنهند و در دامن كنند
اندر آن بازي چو گويي نام زر
آن كند در خاطر كودك گذر
بل زر مضروب ضرب ايزدي
كو نگردد كاسد آمد سرمدي
آن زري كين زر از آن زر تاب يافت
گوهر و تابندگي و آب يافت
آن زري كه دل ازو گردد غني
غالب آيد بر قمر در روشني
شمع بود آن مسجد و پروانه او
خويشتن در باخت آن پروانه‌خو
پر بسوخت او را وليكن ساختش
بس مبارك آمد آن انداختش
همچو موسي بود آن مسعودبخت
كاتشي ديد او به سوي آن درخت
چون عنايتها برو موفور بود
نار مي‌پنداشت و خود آن نور بود
مرد حق را چون ببيني اي پسر
تو گمان داري برو نار بشر
تو ز خود مي‌آيي و آن در تو است
نار و خار ظن باطل اين سو است
او درخت موسي است و پر ضيا
نور خوان نارش مخوان باري بيا
نه فطام اين جهان ناري نمود
سالكان رفتند و آن خود نور بود
پس بدان كه شمع دين بر مي‌شود
اين نه همچون شمع آتشها بود
اين نمايد نور و سوزد يار را
و آن بصورت نار و گل زوار را
اين چو سازنده ولي سوزنده‌اي
و آن گه وصلت دل افروزنده‌اي
شكل شعلهٔ نور پاك سازوار
حاضران را نور و دوران را چو نار