عزمها و قصدها در ماجرا
گاه گاهي راست ميآيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند
بار ديگر نيتت را بشكند
ور بكلي بيمرادت داشتي
دل شدي نوميد امل كي كاشتي
ور بكاريدي امل از عوريش
كي شدي پيدا برو مقهوريش
عاشقان از بيمراديهاي خويش
باخبر گشتند از مولاي خويش
بيمرادي شد قلاوز بهشت
حفت الجنه شنو اي خوش سرشت
كه مراداتت همه اشكستهپاست
پس كسي باشد كه كام او رواست
پس شدند اشكستهاش آن صادقان
ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان اشكستهاش از اضطرار
عاشقان اشكسته با صد اختيار
عاقلانش بندگان بندياند
عاشقانش شكري و قندياند
ائتيا كرها مهار عاقلان
ائتيا طوعا بهار بيدلان
خاك گويد خاك تن را باز گرد
ترك جان كن سوي ما آ همچو گرد
جنس مايي پيش ما اوليتري
به كه زان تن وا رهي و زان تري
گويد آري ليك من پابستهام
گرچه همچون تو ز هجران خستهام
تري تن را بجويند آبها
كاي تري باز آ ز غربت سوي ما
گرمي تن را هميخواند اثير
كه ز ناري راه اصل خويش گير
هست هفتاد و دو علت در بدن
از كششهاي عناصر بي رسن
علت آيد تا بدن را بسكلد
تا عناصر همدگر را وا هلد
چار مرغاند اين عناصر بستهپا
مرگ و رنجوري و علت پاگشا
پايشان از همدگر چون باز كرد
مرغ هر عنصر يقين پرواز كرد
جذبهٔ اين اصلها و فرعها
هر دمي رنجي نهد در جسم ما
تا كه اين تركيبها را بر درد
مرغ هر جزوي به اصل خود پرد
حكمت حق مانع آيد زين عجل
جمعشان دارد بصحت تا اجل
گويد اي اجزا اجل مشهود نيست
پر زدن پيش از اجلتان سود نيست
چونك هر جزوي بجويد ارتفاق
چون بود جان غريب اندر فراق
گويد اي اجزاي پست فرشيم
غربت من تلختر من عرشيم
ميل تن در سبزه و آب روان
زان بود كه اصل او آمد از آن
ميل جان اندر حيات و در حي است
زانك جان لامكان اصل وي است
ميل جان در حكمتست و در علوم
ميل تن در باغ و راغست و كروم
ميل جان اندر ترقي و شرف
ميل تن در كسب و اسباب علف
ميل و عشق آن شرف هم سوي جان
زين يحب را و يحبون را بدان
حاصل آنك هر كه او طالب بود
جان مطلوبش درو راغب بود
گر بگويم شرح اين بي حد شود
مثنوي هشتاد تا كاغذ شود
آدمي حيوان نباتي و جماد
هر مرادي عاشق هر بيمراد
بيمرادان بر مرادي ميتنند
و آن مرادان جذب ايشان ميكنند
ليك ميل عاشقان لاغر كند
ميل معشوقان خوش و خوشفر كند
عشق معشوقان دو رخ افروخته
عشق عاشق جان او را سوخته
كهربا عاشق به شكل بينياز
كاه ميكوشد در آن راه دراز
اين رها كن عشق آن تشنهدهان
تافت اندر سينهٔ صدر جهان
دود آن عشق و غم آتشكده
رفته در مخدوم او مشفق شده
ليكش از ناموس و بوش و آب رو
شرم ميآمد كه وا جويد ازو
رحمتش مشتاق آن مسكين شده
سلطنت زين لطف مانع آمده
عقل حيران كين عجب او را كشيد
يا كشش زان سو بدينجانب رسيد
ترك جلدي كن كزين ناواقفي
لب ببند الله اعلم بالخفي
اين سخن را بعد ازين مدفون كنم
آن كشنده ميكشد من چون كنم
كيست آن كت ميكشد اي معتني
آنك مينگذاردت كين دم زني
صد عزيمت ميكني بهر سفر
ميكشاند مر ترا جاي دگر
زان بگرداند به هر سو آن لگام
تا خبر يابد ز فارس اسپ خام
اسپ زيركسار زان نيكو پيست
كو هميداند كه فارس بر ويست
او دلت را بر دو صد سودا ببست
بيمرادت كرد پس دل را شكست
چون شكست او بال آن راي نخست
چون نشد هستي بالاشكن درست
چون قضايش حبل تدبيرت سكست
چون نشد بر تو قضاي آن درست
ديد پيغامبر يكي جوقي اسير
كه هميبردند و ايشان در نفير
ديدشان در بند آن آگاه شير
مي نظر كردند در وي زير زير
تا همي خاييد هر يك از غضب
بر رسول صدق دندانها و لب
زهره نه با آن غضب كه دم زنند
زانك در زنجير قهر دهمنند
ميكشاندشان موكل سوي شهر
ميبرد از كافرستانشان به قهر
نه فدايي ميستاند نه زري
نه شفاعت ميرسد از سروري
رحمت عالم هميگويند و او
عالمي را ميبرد حلق و گلو
با هزار انكار ميرفتند راه
زير لب طعنهزنان بر كار شاه
چارهها كرديم و اينجا چاره نيست
خود دل اين مرد كم از خاره نيست
ما هزاران مرد شير الپ ارسلان
با دو سه عريان سست نيمجان
اين چنين درماندهايم از كژرويست
يا ز اخترهاست يا خود جادويست
بخت ما را بر دريد آن بخت او
تخت ما شد سرنگون از تخت او
كار او از جادوي گر گشت زفت
جادوي كرديم ما هم چون نرفت
از بتان و از خدا در خواستيم
كه بكن ما را اگر ناراستيم
آنك حق و راستست از ما و او
نصرتش ده نصرت او را بجو
اين دعا بسيار كرديم و صلات
پيش لات و پيش عزي و منات
كه اگر حقست او پيداش كن
ور نباشد حق زبون ماش كن
چونك وا ديديم او منصور بود
ما همه ظلمت بديم او نور بود
اين جواب ماست كانچ خواستيد
گشت پيدا كه شما ناراستيد
باز اين انديشه را از فكر خويش
كور ميكردند و دفع از ذكر خويش
كين تفكرمان هم از ادبار رست
كه صواب او شود در دل درست
خود چه شد گر غالب آمد چند بار
هر كسي را غالب آرد روزگار
ما هم از ايام بختآور شديم
بارها بر وي مظفر آمديم
باز گفتندي كه گرچه او شكست
چون شكست ما نبود آن زشت و پست
زانك بخت نيك او را در شكست
داد صد شادي پنهان زيردست
كو باشكسته نميمانست هيچ
كه نه غم بودش در آن نه پيچ پيچ
چون نشان مؤمنان مغلوبيست
ليك در اشكست مؤمن خوبيست
گر تو مشك و عنبري را بشكني
عالمي از فوح ريحان پر كني
ور شكستي ناگهان سرگين خر
خانهها پر گند گردد تا به سر
وقت واگشت حديبيه بذل
دولت انا فتحنا زد دهل
آمدش پيغام از دولت كه رو
تو ز منع اين ظفر غمگين مشو
كاندرين خواري نقدت فتحهاست
نك فلان قلعه فلان بقعه تراست
بنگر آخر چونك واگرديد تفت
بر قريظه و بر نضير از وي چه رفت
قلعهها هم گرد آن دو بقعهها
شد مسلم وز غنايم نفعها
ور نباشد آن تو بنگر كين فريق
پر غم و رنجند و مفتون و عشيق
زهر خواري را چو شكر ميخورند
خار غمها را چو اشتر ميچرند
بهر عين غم نه از بهر فرج
اين تسافل پيش ايشان چون درج
آنچنان شادند اندر قعر چاه
كه هميترسند از تخت و كلاه
هر كجا دلبر بود خود همنشين
فوق گردونست نه زير زمين
گفت پيغامبر كه معراج مرا
نيست بر معراج يونس اجتبا
آن من بر چرخ و آن او نشيب
زانك قرب حق برونست از حساب
قرب نه بالا نه پستي رفتنست
قرب حق از حبس هستي رستنست
نيست را چه جاي بالا است و زير
نيست را نه زود و نه دورست و دير
كارگاه و گنج حق در نيستيست
غرهٔ هستي چه داني نيست چيست
حاصل اين اشكست ايشان اي كيا
مينماند هيچ با اشكست ما
آنچنان شادند در ذل و تلف
همچو ما در وقت اقبال و شرف
برگ بيبرگي همه اقطاع اوست
فقر و خواريش افتخارست و علوست
آن يكي گفت ار چنانست آن نديد
چون بخنديد او كه ما را بسته ديد
چونك او مبدل شدست و شاديش
نيست زين زندان و زين آزاديش
پس به قهر دشمنان چون شاد شد
چون ازين فتح و ظفر پر باد شد
شاد شد جانش كه بر شيران نر
يافت آسان نصرت و دست و ظفر
پس بدانستيم كو آزاد نيست
جز به دنيا دلخوش و دلشاد نيست
ورنه چون خندد كه اهل آن جهان
بر بد و نيكاند مشفق مهربان
اين بمنگيدند در زير زبان
آن اسيران با هم اندر بحث آن
تا موكل نشنود بر ما جهد
خود سخن در گوش آن سلطان برد
گرچه نشنيد آن موكل آن سخن
رفت در گوشي كه آن بد من لدن
بوي پيراهان يوسف را نديد
آنك حافظ بود و يعقوبش كشيد
آن شياطين بر عنان آسمان
نشنوند آن سر لوح غيبدان
آن محمد خفته و تكيه زده
آمده سر گرد او گردان شده
او خورد حلوا كه روزيشست باز
آن نه كانگشتان او باشد دراز
نجم ثاقب گشته حارس ديوران
كه بهل دزدي ز احمد سر ستان
اي دويده سوي دكان از پگاه
هين به مسجد رو بجو رزق اله
پس رسول آن گفتشان را فهم كرد
گفت آن خنده نبودم از نبرد
مردهاند ايشان و پوسيدهٔ فنا
مرده كشتن نيست مردي پيش ما
خود كيند ايشان كه مه گردد شكاف
چونك من پا بفشرم اندر مصاف
آنگهي كزاد بوديت و مكين
مر شما را بسته ميديدم چنين
اي بنازيده به ملك و خاندان
نزد عاقل اشتري بر ناودان
نقش تن را تا فتاد از بام طشت
پيش چشمم كل آت آت گشت
بنگرم در غوره مي بينم عيان
بنگرم در نيست شي بينم عيان
بنگرم سر عالمي بينم نهان
آدم و حوا نرسته از جهان
مر شما را وقت ذرات الست
ديدهام پا بسته و منكوس و پست
از حدوث آسمان بي عمد
آنچ دانسته بدم افزون نشد
من شما را سرنگون ميديدهام
پيش از آن كز آب و گل باليدهام
نو نديدم تا كنم شادي بدان
اين هميديدم در آن اقبالتان
بستهٔ قهر خفي وانگه چه قهر
قند ميخورديد و در وي درج زهر
اين چنين قندي پر از زهر ار عدو
خوش بنوشد چت حسد آيد برو
با نشاط آن زهر ميكرديد نوش
مرگتان خفيه گرفته هر دو گوش
من نميكردم غزا از بهر آن
تا ظفر يابم فرو گيرم جهان
كين جهان جيفهست و مردار و رخيص
بر چنين مردار چون باشم حريص
سگ نيم تا پرچم مرده كنم
عيسيام آيم كه تا زندهش كنم
زان هميكردم صفوف جنگ چاك
تا رهانم مر شما را از هلاك
زان نميبرم گلوهاي بشر
تا مرا باشد كر و فر و حشر
زان هميبرم گلويي چند تا
زان گلوها عالمي يابد رها
كه شما پروانهوار از جهل خويش
پيش آتش ميكنيد اين حمله كيش
من هميرانم شما را همچو مست
از در افتادن در آتش با دو دست
آنك خود را فتحها پنداشتيد
تخم منحوسي خود ميكاشتيد
يكدگر را جد جد ميخوانديد
سوي اژدرها فرس ميرانديد
قهر ميكرديد و اندر عين قهر
خود شما مقهور قهر شير دهر
دزد قهرخواجه كرد و زر كشيد
او بدان مشغول خود والي رسيد
گر ز خواجه آن زمان بگريختي
كي برو والي حشر انگيختي
قاهري دزد مقهوريش بود
زانك قهر او سر او را ربود
غالبي بر خواجه دام او شود
تا رسد والي و بستاند قود
اي كه تو بر خلق چيره گشتهاي
در نبرد و غالبي آغشتهاي
آن به قاصد منهزم كردستشان
تا ترا در حلقه ميآرد كشان
هين عنان در كش پي اين منهزم
در مران تا تو نگردي منخزم
چون كشانيدت بدين شيوه به دام
حمله بيني بعد از آن اندر زحام
عقل ازين غالب شدن كي گشت شاد
چون درين غالب شدن ديد او فساد
تيزچشم آمد خرد بيناي پيش
كه خدايش سرمه كرد از كحل خويش
گفت پيغامبر كه هستند از فنون
اهل جنت در خصومتها زبون
از كمال حزم و سؤ الظن خويش
نه ز نقص و بد دلي و ضعف كيش
در فره دادن شنيده در كمون
حكمت لولا رجال مومنون
دستكوتاهي ز كفار لعين
فرض شد بهر خلاص مؤمنين
قصهٔ عهد حديبيه بخوان
كف ايديكم تمامت زان بدان
نيز اندر غالبي هم خويش را
ديد او مغلوب دام كبريا
زان نميخندم من از زنجيرتان
كه بكردم ناگهان شبگيرتان
زان هميخندم كه با زنجير و غل
ميكشمتان سوي سروستان و گل
اي عجب كز آتش بيزينهار
بسته ميآريمتان تا سبزهزار
از سوي دوزخ به زنجير گران
ميكشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درين ره نيك و بد
همچنان بسته به حضرت ميكشد
جمله در زنجير بيم و ابتلا
ميروند اين ره بغير اوليا
ميكشند اين راه را بيگاروار
جز كساني واقف از اسرار كار
جهد كن تا نور تو رخشان شود
تا سلوك و خدمتت آسان شود
كودكان را ميبري مكتب به زور
زانك هستند از فوايد چشمكور
چون شود واقف به مكتب ميدود
جانش از رفتن شكفته ميشود
ميرود كودك به مكتب پيچ پيچ
چون نديد از مزد كار خويش هيچ
چون كند در كيسه دانگي دستمزد
آنگهان بيخواب گردد شب چو دزد
جهد كن تا مزد طاعت در رسد
بر مطيعان آنگهت آيد حسد
ائتيا كرها مقلد گشته را
ائتيا طوعا صفا بسرشته را
اين محب حق ز بهر علتي
و آن دگر را بي غرض خود خلتي
اين محب دايه ليك از بهر شير
و آن دگر دل داده بهر اين ستير
طفل را از حسن او آگاه نه
غير شير او را ازو دلخواه نه
و آن دگر خود عاشق دايه بود
بي غرض در عشق يكرايه بود
پس محب حق باوميد و بترس
دفتر تقليد ميخواند بدرس
و آن محب حق ز بهر حق كجاست
كه ز اغراض و ز علتها جداست
گر چنين و گر چنان چون طالبست
جذب حق او را سوي حق جاذبست
گر محب حق بود لغيره
كي ينال دائما من خيره
يا محب حق بود لعينه
لاسواه خائفا من بينه
هر دو را اين جست و جوها زان سريست
اين گرفتاري دل زان دلبريست
آمديم اينجا كه در صدر جهان
گر نبودي جذب آن عاشق نهان
ناشكيباكي بدي او از فراق
كي دوان باز آمدي سوي وثاق
ميل معشوقان نهانست و ستير
ميل عاشق با دو صد طبل و نفير
يك حكايت هست اينجا ز اعتبار
ليك عاجز شد بخاري ز انتظار
ترك آن كرديم كو در جست و جوست
تاكه پيش از مرگ بيند روي دوست
تا رهد از مرگ تا يابد نجات
زانك ديد دوستست آب حيات
هر كه ديد او نباشد دفع مرگ
دوست نبود كه نه ميوهستش نه برگ
كار آن كارست اي مشتاق مست
كاندر آن كار ار رسد مرگت خوشست
شد نشان صدق ايمان اي جوان
آنك آيد خوش ترا مرگ اندر آن
گر نشد ايمان تو اي جان چنين
نيست كامل رو بجو اكمال دين
هر كه اندر كار تو شد مرگدوست
بر دل تو بي كراهت دوست اوست
چون كراهت رفت آن خود مرگ نيست
صورت مرگست و نقلان كردنيست
چون كراهت رفت مردن نفع شد
پس درست آيد كه مردن دفع شد
دوست حقست و كسي كش گفت او
كه توي آن من و من آن تو
گوش دار اكنون كه عاشق ميرسد
بسته عشق او را به حبل من مسد
چون بديد او چهرهٔ صدر جهان
گوييا پريدش از تن مرغ جان
همچو چوب خشك افتاد آن تنش
سرد شد از فرق جان تا ناخنش
هرچه كردند از بخور و از گلاب
نه بجنبيد و نه آمد در خطاب
شاه چون ديد آن مزعفر روي او
پس فرود آمد ز مركب سوي او
گفت عاشق دوست ميجويد بتفت
چونك معشوق آمد آن عاشق برفت
عاشق حقي و حق آنست كو
چون بيايد نبود از تو تاي مو
صد چو تو فانيست پيش آن نظر
عاشقي بر نفي خود خواجه مگر
سايهاي و عاشقي بر آفتاب
شمس آيد سايه لا گردد شتاب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد