بخش ۳۲ - تهديد فرستادن سليمان عليه‌السلام پيش بلقيس

۳۶ بازديد


هين بيا بلقيس ورنه بد شود
لشكرت خصمت شود مرتد شود
پرده‌دار تو درت را بر كند
جان تو با تو به جان خصمي كند
جمله ذرات زمين و آسمان
لشكر حق‌اند گاه امتحان
باد را ديدي كه با عادان چه كرد
آب را ديدي كه در طوفان چه كرد
آنچ بر فرعون زد آن بحر كين
وآنچ با قارون نمودست اين زمين
وآنچ آن بابيل با آن پيل كرد
وآنچ پشه كلهٔ نمرود خورد
وآنك سنگ انداخت داودي بدست
گشت شصد پاره و لشكر شكست
سنگ مي‌باريد بر اعداي لوط
تا كه در آب سيه خوردند غوط
گر بگويم از جمادات جهان
عاقلانه ياري پيغامبران
مثنوي چندان شود كه چل شتر
گر كشد عاجز شود از بار پر
دست بر كافر گواهي مي‌دهد
لشكر حق مي‌شود سر مي‌نهد
اي نموده ضد حق در فعل درس
در ميان لشكر اويي بترس
جزو جزوت لشكر از در وفاق
مر ترا اكنون مطيع‌اند از نفاق
گر بگويد چشم را كو را فشار
درد چشم از تو بر آرد صد دمار
ور به دندان گويد او بنما وبال
پس ببيني تو ز دندان گوشمال
باز كن طب را بخوان باب العلل
تا ببيني لشكر تن را عمل
چونك جان جان هر چيزي ويست
دشمني با جان جان آسان كيست
خود رها كن لشكر ديو و پري
كز ميان جان كنندم صفدري
ملك را بگذار بلقيس از نخست
چون مرا يابي همه ملك آن تست
خود بداني چون بر من آمدي
كه تو بي من نقش گرمابه بدي
نقش اگر خود نقش سلطان يا غنيست
صورتست از جان خود بي چاشنيست
زينت او از براي ديگران
باز كرده بيهده چشم و دهان
اي تو در بيگار خود را باخته
ديگران را تو ز خود نشناخته
تو به هر صورت كه آيي بيستي
كه منم اين والله آن تو نيستي
يك زمان تنها بماني تو ز خلق
در غم و انديشه ماني تا به حلق
اين تو كي باشي كه تو آن اوحدي
كه خوش و زيبا و سرمست خودي
مرغ خويشي صيد خويشي دام خويش
صدر خويشي فرش خويشي بام خويش
جوهر آن باشد كه قايم با خودست
آن عرض باشد كه فرع او شدست
گر تو آدم‌زاده‌اي چون او نشين
جمله ذريات را در خود ببين
چيست اندر خم كه اندر نهر نيست
چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
اين جهان خمست و دل چون جوي آب
اين جهان حجره‌ست و دل شهر عجاب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد