بخش ۱ - سر آغاز

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - سر آغاز

۳۶ بازديد


اي ضياء الحق حسام الدين توي
كه گذشت از مه به نورت مثنوي
همت عالي تو اي مرتجا
مي‌كشد اين را خدا داند كجا
گردن اين مثنوي را بسته‌اي
مي‌كشي آن سوي كه دانسته‌اي
مثنوي پويان كشنده ناپديد
ناپديد از جاهلي كش نيست ديد
مثنوي را چون تو مبدا بوده‌اي
گر فزون گردد توش افزوده‌اي
چون چنين خواهي خدا خواهد چنين
مي‌دهد حق آرزوي متقين
كان لله بوده‌اي در ما مضي
تا كه كان الله پيش آمد جزا
مثنوي از تو هزاران شكر داشت
در دعا و شكر كفها بر فراشت
در لب و كفش خدا شكر تو ديد
فضل كرد و لطف فرمود و مزيد
زانك شاكر را زيادت وعده است
آنچنانك قرب مزد سجده است
گفت واسجد واقترب يزدان ما
قرب جان شد سجده ابدان ما
گر زيادت مي‌شود زين رو بود
نه از براي بوش و هاي و هو بود
با تو ما چون رز به تابستان خوشيم
حكم داري هين بكش تا مي‌كشيم
خوش بكش اين كاروان را تا به حج
اي امير صبر مفتاح الفرج
حج زيارت كردن خانه بود
حج رب البيت مردانه بود
زان ضيا گفتم حسام‌الدين ترا
كه تو خورشيدي و اين دو وصفها
كين حسام و اين ضيا يكيست هين
تيغ خورشيد از ضيا باشد يقين
نور از آن ماه باشد وين ضيا
آن خورشيد اين فرو خوان از نبا
شمس را قرآن ضيا خواند اي پدر
و آن قمر را نور خواند اين را نگر
شمس چون عالي‌تر آمد خود ز ماه
پس ضيا از نور افزون دان به جاه
بس كس اندر نور مه منهج نديد
چون برآمد آفتاب آن شد پديد
آفتاب اعواض را كامل نمود
لاجرم بازارها در روز بود
تا كه قلب و نقد نيك آيد پديد
تا بود از غبن و از حيله بعيد
تا كه نورش كامل آمد در زمين
تاجران را رحمة للعالمين
ليك بر قلاب مبغوضست و سخت
زانك ازو شد كاسد او را نقد و رخت
پس عدو جان صرافست قلب
دشمن درويش كي بود غير كلب
انبيا با دشمنان بر مي‌تنند
پس ملايك رب سلم مي‌زنند
كين چراغي را كه هست او نور كار
از پف و دمهاي دزدان دور دار
دزد و قلابست خصم نور بس
زين دو اي فريادرس فرياد رس
روشني بر دفتر چارم بريز
كآفتاب از چرخ چارم كرد خيز
هين ز چارم نور ده خورشيدوار
تا بتابد بر بلاد و بر ديار
هر كش افسانه بخواند افسانه است
وآنك ديدش نقد خود مردانه است
آب نيلست و به قبطي خون نمود
قوم موسي را نه خون بد آب بود
دشمن اين حرف اين دم در نظر
شد ممثل سرنگون اندر سقر
اي ضياء الحق تو ديدي حال او
حق نمودت پاسخ افعال او
ديدهٔ غيبت چو غيبست اوستاد
كم مبادا زين جهان اين ديد و داد
اين حكايت را كه نقد وقت ماست
گر تمامش مي‌كني اينجا رواست
ناكسان را ترك كن بهر كسان
قصه را پايان بر و مخلص رسان
اين حكايت گر نشد آنجا تمام
چارمين جلدست آرش در نظام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد