بخش ۲۲۸ - يافتن عاشق معشوق را و بيان آنك جوينده يابنده بود

۳۶ بازديد


كان جوان در جست و جو بد هفت سال
از خيال وصل گشته چون خيال
سايهٔ حق بر سر بنده بود
عاقبت جوينده يابنده بود
گفت پيغامبر كه چون كوبي دري
عاقبت زان در برون آيد سري
چون نشيني بر سر كوي كسي
عاقبت بيني تو هم روي كسي
چون ز چاهي مي‌كني هر روز خاك
عاقبت اندر رسي در آب پاك
جمله دانند اين اگر تو نگروي
هر چه مي‌كاريش روزي بدروي
سنگ بر آهن زدي آتش نجست
اين نباشد ور بباشد نادرست
آنك روزي نيستش بخت و نجات
ننگرد عقلش مگر در نادرات
كان فلان كس كشت كرد و بر نداشت
و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت
بلعم باعور و ابليس لعين
سود نامدشان عبادتها و دين
صد هزاران انبيا و ره‌روان
نايد اندر خاطر آن بدگمان
اين دو را گيرد كه تاريكي دهد
در دلش ادبار جز اين كي نهد
بس كسا كه نان خورد دلشاد او
مرگ او گردد بگيرد در گلو
پس تو اي ادبار رو هم نان مخور
تا نيفتي همچو او در شور و شر
صد هزاران خلق نانها مي‌خورند
زور مي‌يابند و جان مي‌پرورند
تو بدان نادر كجا افتاده‌اي
گر نه محرومي و ابله زاده‌اي
اين جهان پر آفتاب و نور ماه
او بهشته سر فرو برده به چاه
كه اگر حقست پس كو روشني
سر ز چه بردار و بنگر اي دني
جمله عالم شرق و غرب آن نور يافت
تا تو در چاهي نخواهد بر تو تافت
چه رها كن رو به ايوان و كروم
كم ستيز اينجا بدان كاللج شوم
هين مگو كاينك فلاني كشت كرد
در فلان سالي ملخ كشتش بخورد
پس چرا كارم كه اينجا خوف هست
من چرا افشانم اين گندم ز دست
و آنك او نگذاشت كشت و كار را
پر كند كوري تو انبار را
چون دري مي‌كوفت او از سلوتي
عاقبت در يافت روزي خلوتي
جست از بيم عسس شب او به باغ
يار خود را يافت چون شمع و چراغ
گفت سازندهٔ سبب را آن نفس
اي خدا تو رحمتي كن بر عسس
ناشناسا تو سببها كرده‌اي
از در دوزخ بهشتم برده‌اي
بهر آن كردي سبب اين كار را
تا ندارم خوار من يك خار را
در شكست پاي بخشد حق پري
هم ز قعر چاه بگشايد دري
تو مبين كه بر درختي يا به چاه
تو مرا بين كه منم مفتاح راه
گر تو خواهي باقي اين گفت و گو
اي اخي در دفتر چارم بجو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد