من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۹۴ - ديگر باره ملامت كردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد

۳۳ بازديد


قوم گفتندش مكن جلدي برو
تا نگردد جامه و جانت گرو
آن ز دور آسان نمايد به نگر
كه به آخر سخت باشد ره‌گذر
خويشتن آويخت بس مرد و سكست
وقت پيچاپيچ دست‌آويز جست
پيشتر از واقعه آسان بود
در دل مردم خيال نيك و بد
چون در آيد اندرون كارزار
آن زمان گردد بر آنكس كار زار
چون نه شيري هين منه تو پاي پيش
كان اجل گرگست و جان تست ميش
ور ز ابدالي و ميشت شير شد
آمن آ كه مرگ تو سرزير شد
كيست ابدال آنك او مبدل شود
خمرش از تبديل يزدان خل شود
ليك مستي شيرگيري وز گمان
شير پنداري تو خود را هين مران
گفت حق ز اهل نفاق ناسديد
باسهم ما بينهم باس شديد
در ميان همدگر مردانه‌اند
در غزا چون عورتان خانه‌اند
گفت پيغامبر سپهدار غيوب
لا شجاعة يا فتي قبل الحروب
وقت لاف غزو مستان كف كنند
وقت جوش جنگ چون كف بي‌فنند
وقت ذكر غزو شمشيرش دراز
وقت كر و فر تيغش چون پياز
وقت انديشه دل او زخم‌جو
پس به يك سوزن تهي شد خيك او
من عجب دارم ز جوياي صفا
كو رمد در وقت صيقل از جفا
عشق چون دعوي جفا ديدن گواه
چون گواهت نيست شد دعوي تباه
چون گواهت خواهد اين قاضي مرنج
بوسه ده بر مار تا يابي تو گنج
آن جفا با تو نباشد اي پسر
بلك با وصف بدي اندر تو در
بر نمد چوبي كه آن را مرد زد
بر نمد آن را نزد بر گرد زد
گر بزد مر اسپ را آن كينه كش
آن نزد بر اسپ زد بر سكسكش
تا ز سكسك وا رهد خوش‌پي شود
شيره را زندان كني تا مي‌شود
گفت چندان آن يتيمك را زدي
چون نترسيدي ز قهر ايزدي
گفت او را كي زدم اي جان و دوست
من بر آن ديوي زدم كو اندروست
مادر ار گويد ترا مرگ تو باد
مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد
آن گروهي كز ادب بگريختند
آب مردي و آب مردان ريختند
عاذلانشان از وغا وا راندند
تا چنين حيز و مخنث ماندند
لاف و غرهٔ ژاژخا را كم شنو
با چنينها در صف هيجا مرو
زانك زاد و كم خبالا گفت حق
كز رفاق سست برگردان ورق
كه گر ايشان با شما همره شوند
غازيان بي‌مغز همچون كه شوند
خويشتن را با شما هم‌صف كنند
پس گريزند و دل صف بشكنند
پس سپاهي اندكي بي اين نفر
به كه با اهل نفاق آيد حشر
هست بادام كم خوش بيخته
به ز بسياري به تلخ آميخته
تلخ و شيرين در ژغاژغ يك شي‌اند
نقص از آن افتاد كه همدل نيند
گبر ترسان دل بود كو از گمان
مي‌زيد در شك ز حال آن جهان
مي‌رود در ره نداند منزلي
گام ترسان مي‌نهد اعمي دلي
چون نداند ره مسافر چون رود
با ترددها و دل پرخون رود
هركه گويدهاي اين‌سو راه نيست
او كند از بيم آنجا وقف و ايست
ور بداند ره دل با هوش او
كي رود هر هاي و هو در گوش او
پس مشو همراه اين اشتردلان
زانك وقت ضيق و بيمند آفلان
پس گريزند و ترا تنها هلند
گرچه اندر لاف سحر بابلند
تو ز رعنايان مجو هين كارزار
تو ز طاوسان مجو صيد و شكار
طبع طاوسست و وسواست كند
دم زند تا از مقامت بر كند


بخش ۱۹۵ - گفتن شيطان قريش را

۳۶ بازديد


همچو شيطان در سپه شد صد يكم
خواند افسون كه انني جار لكم
چون قريش از گفت او حاضر شدند
هر دو لشكر در ملاقان آمدند
ديد شيطان از ملايك اسپهي
سوي صف مؤمنان اندر رهي
آن جنودا لم تروها صف زده
گشت جان او ز بيم آتشكده
پاي خود وا پس كشيده مي‌گرفت
كه همي‌بينم سپاهي من شگفت
اي اخاف الله ما لي منه عون
اذهبوا اني اري ما لاترون
گفت حارث اي سراقه شكل هين
دي چرا تو مي‌نگفتي اينچنين
گفت اين دم من همي‌بينم حرب
گفت مي‌بيني جعاشيش عرب
مي‌نبيني غير اين ليك اي تو ننگ
آن زمان لاف بود اين وقت جنگ
دي همي‌گفتي كه پايندان شدم
كه بودتان فتح و نصرت دم‌بدم
دي زعيم الجيش بودي اي لعين
وين زمان نامرد و ناچيز و مهين
تا بخورديم آن دم تو و آمديم
تو بتون رفتي و ما هيزم شديم
چونك حارث با سراقه گفت اين
از عتابش خشمگين شد آن لعين
دست خود خشمين ز دست او كشيد
چون ز گفت اوش درد دل رسيد
سينه‌اش را كوفت شيطان و گريخت
خون آن بيچارگان زين مكر ريخت
چونك ويران كرد چندين عالم او
پس بگفت اين بري منكم
كوفت اندر سينه‌اش انداختش
پس گريزان شد چو هيبت تاختش
نفس و شيطان هر دو يك تن بوده‌اند
در دو صورت خويش را بنموده‌اند
چون فرشته و عقل كايشان يك بدند
بهر حكمتهاش دو صورت شدند
دشمني داري چنين در سر خويش
مانع عقلست و خصم جان و كيش
يكنفس حمله كند چون سوسمار
پس بسوراخي گريزد در فرار
در دل او سوراخها دارد كنون
سر ز هر سوراخ مي‌آرد برون
نام پنهان گشتن ديو از نفوس
واندر آن سوراخ رفتن شد خنوس
كه خنوسش چون خنوس قنفذست
چون سر قنفذ ورا آمد شذست
كه خدا آن ديو را خناس خواند
كو سر آن خارپشتك را بماند
مي نهان گردد سر آن خارپشت
دم‌بدم از بيم صياد درشت
تا چو فرصت يافت سر آرد برون
زين چنين مكري شود مارش زبون
گرنه نفس از اندرون راهت زدي
ره‌زنان را بر تو دستي كي بدي
زان عوان مقتضي كه شهوتست
دل اسير حرص و آز و آفتست
زان عوان سر شدي دزد و تباه
تا عوانان را به قهر تست راه
در خبر بشنو تو اين پند نكو
بيم جنبيكم لكم اعدي عدو
طمطراق اين عدو مشنو گريز
كو چو ابليسست در لج و ستيز
بر تو او از بهر دنيا و نبرد
آن عذاب سرمدي را سهل كرد
چه عجب گر مرگ را آسان كند
او ز سحر خويش صد چندان كند
سحر كاهي را به صنعت كه كند
باز كوهي را چو كاهي مي‌تند
زشتها را نغز گرداند به فن
نغزها را زشت گرداند به ظن
كار سحر اينست كو دم مي‌زند
هر نفس قلب حقايق مي‌كند
آدمي را خر نمايد ساعتي
آدمي سازد خري را وآيتي
اين چنين ساحر درون تست و سر
ان في الوسواس سحرا مستتر
اندر آن عالم كه هست اين سحرها
ساحران هستند جادويي‌گشا
اندر آن صحرا كه رست اين زهر تر
نيز روييدست ترياق اي پسر
گويدت ترياق از من جو سپر
كه ز زهرم من به تو نزديكتر
گفت او سحرست و ويراني تو
گفت من سحرست و دفع سحر او


بخش ۱۹۳ - عشق جالينوس برين حيات دنيا بود

۳۵ بازديد


آنچنانك گفت جالينوس راد
از هواي اين جهان و از مراد
راضيم كز من بماند نيم جان
كه ز كون استري بينم جهان
گربه مي‌بيند بگرد خود قطار
مرغش آيس گشته بودست از مطار
يا عدم ديدست غير اين جهان
در عدم ناديده او حشري نهان
چون جنين كش مي‌كشد بيرون كرم
مي‌گريزد او سپس سوي شكم
لطف رويش سوي مصدر مي‌كند
او مقر در پشت مادر مي‌كند
كه اگر بيرون فتم زين شهر و كام
اي عجب بينم بديده اين مقام
يا دري بودي در آن شهر وخم
كه نظاره كردمي اندر رحم
يا چو چشمهٔ سوزني راهم بدي
كه ز بيرونم رحم ديده شدي
آن جنين هم غافلست از عالمي
همچو جالينوس او نامحرمي
اونداند كن رطوباتي كه هست
آن مدد از عالم بيرونيست
آنچنانك چار عنصر در جهان
صد مدد آرد ز شهر لامكان
آب و دانه در قفس گر يافتست
آن ز باغ و عرصه‌اي درتافتست
جانهاي انبيا بينند باغ
زين قفس در وقت نقلان و فراغ
پس ز جالينوس و عالم فارغند
همچو ماه اندر فلكها بازغند
ور ز جالينوس اين گفت افتراست
پس جوابم بهر جالينوس نيست
اين جواب آنكس آمد كين بگفت
كه نبودستش دل پر نور جفت
مرغ جانش موش شد سوراخ‌جو
چون شنيد از گربگان او عرجوا
زان سبب جانش وطن ديد و قرار
اندرين سوراخ دنيا موش‌وار
هم درين سوراخ بنايي گرفت
درخور سوراخ دانايي گرفت
پيشه‌هايي كه مرورا در مزيد
كاندرين سوراخ كار آيد گزيد
زانك دل بر كند از بيرون شدن
بسته شد راه رهيدن از بدن
عنكبوت ار طبع عنقا داشتي
از لعابي خيمه كي افراشتي
گربه كرده چنگ خود اندر قفس
نام چنگش درد و سرسام و مغص
گربه مرگست و مرض چنگال او
مي‌زند بر مرغ و پر و بال او
گوشه گوشه مي‌جهد سوي دوا
مرگ چون قاضيست و رنجوري گوا
چون پيادهٔ قاضي آمد اين گواه
كه همي‌خواند ترا تا حكم گاه
مهلتي مي‌خواهي از وي در گريز
گر پذيرد شد و گرنه گفت خيز
جستن مهلت دوا و چاره‌ها
كه زني بر خرقهٔ تن پاره‌ها
عاقبت آيد صباحي خشم‌وار
چند باشد مهلت آخر شرم دار
عذر خود از شه بخواه اي پرحسد
پيش از آنك آنچنان روزي رسد
وانك در ظلمت براند بارگي
بركند زان نور دل يكبارگي
مي‌گريزد از گوا و مقصدش
كان گوا سوي قضا مي‌خواندش


بخش ۱۹۷ - جواب گفتن مهمان ايشان را

۳۴ بازديد


گفت اي ياران از آن ديوان نيم
كه ز لا حولي ضعيف آيد پيم
كودكي كو حارس كشتي بدي
طبلكي در دفع مرغان مي‌زدي
تا رميدي مرغ زان طبلك ز كشت
كشت از مرغان بد بي خوف گشت
چونك سلطان شاه محمود كريم
برگذر زد آن طرف خيمهٔ عظيم
با سپاهي همچو استارهٔ اثير
انبه و پيروز و صفدر ملك‌گير
اشتري بد كو بدي حمال كوس
بختيي بد پيش‌رو همچون خروس
بانگ كوس و طبل بر وي روز و شب
مي‌زدي اندر رجوع و در طلب
اندر آن مزرع در آمد آن شتر
كودك آن طبلك بزد در حفظ بر
عاقلي گفتش مزن طبلك كه او
پختهٔ طبلست با آنشست خو
پيش او چه بود تبوراك تو طفل
كه كشد او طبل سلطان بيست كفل
عاشقم من كشتهٔ قربان لا
جان من نوبتگه طبل بلا
خود تبوراكست اين تهديدها
پيش آنچ ديده است اين ديدها
اي حريفان من از آنها نيستم
كز خيالاتي درين ره بيستم
من چو اسماعيليانم بي‌حذر
بل چو اسمعيل آزادم ز سر
فارغم از طمطراق و از ريا
قل تعالوا گفت جانم را بيا
گفت پيغامبر كه جاد في السلف
بالعطيه من تيقن بالخلف
هر كه بيند مر عطا را صد عوض
زود دربازد عطا را زين غرض
جمله در بازار از آن گشتند بند
تا چو سود افتاد مال خود دهند
زر در انبانها نشسته منتظر
تا كه سود آيد ببذل آيد مصر
چون ببيند كاله‌اي در ربح بيش
سرد گردد عشقش از كالاي خويش
گرم زان ماندست با آن كو نديد
كاله‌هاي خويش را ربح و مزيد
همچنين علم و هنرها و حرف
چون بديد افزون از آنها در شرف
تا به از جان نيست جان باشد عزيز
چون به آمد نام جان شد چيز ليز
لعبت مرده بود جان طفل را
تا نگشت او در بزرگي طفل‌زا
اين تصور وين تخيل لعبتست
تا تو طفلي پس بدانت حاجتست
چون ز طفلي رست جان شد در وصال
فارغ از حس است و تصوير و خيال
نيست محرم تا بگويم بي‌نفاق
تن زدم والله اعلم بالوفاق
مال و تن برف‌اند ريزان فنا
حق خريدارش كه الله اشتري
برفها زان از ثمن اوليستت
كه هيي در شك يقيني نيستت
وين عجب ظنست در تو اي مهين
كه نمي‌پرد به بستان يقين
هر گمان تشنهٔ يقينست اي پسر
مي‌زند اندر تزايد بال و پر
چون رسد در علم پس پر پا شود
مر يقين را علم او بويا شود
زانك هست اندر طريق مفتتن
علم كمتر از يقين و فوق ظن
علم جوياي يقين باشد بدان
و آن يقين جوياي ديدست و عيان
اندر الهيكم بجو اين را كنون
از پس كلا پس لو تعلمون
مي‌كشد دانش ببينش اي عليم
گر يقين گشتي ببينندي جحيم
ديد زايد از يقين بي امتهال
آنچنانك از ظن مي‌زايد خيال
اندر الهيكم بيان اين ببين
كه شود علم اليقين عين اليقين
از گمان و از يقين بالاترم
وز ملامت بر نمي‌گردد سرم
چون دهانم خورد از حلواي او
چشم‌روشن گشتم و بيناي او
پا نهم گستاخ چون خانه روم
پا نلرزانم نه كورانه روم
آنچ گل را گفت حق خندانش كرد
با دل من گفت و صد چندانش كرد
آنچ زد بر سرو و قدش راست كرد
و آنچ از وي نرگس و نسرين بخورد
آنچ ني را كرد شيرين جان و دل
و آنچ خاكي يافت ازو نقش چگل
آنچ ابرو را چنان طرار ساخت
چهره را گلگونه و گلنار ساخت
مر زبان را داد صد افسون‌گري
وانك كان را داد زر جعفري
چون در زرادخانه باز شد
غمزه‌هاي چشم تيرانداز شد
بر دلم زد تير و سوداييم كرد
عاشق شكر و شكرخاييم كرد
عاشق آنم كه هر آن آن اوست
عقل و جان جاندار يك مرجان اوست
من نلافم ور بلافم همچو آب
نيست در آتش‌كشي‌ام اضطراب
چون بدزدم چون حفيظ مخزن اوست
چون نباشم سخت‌رو پشت من اوست
هر كه از خورشيد باشد پشت گرم
سخت رو باشد نه بيم او را نه شرم
همچو روي آفتاب بي‌حذر
گشت رويش خصم‌سوز و پرده‌در
هر پيمبر سخت‌رو بد در جهان
يكسواره كوفت بر جيش شهان
رو نگردانيد از ترس و غمي
يك‌تنه تنها بزد بر عالمي
سنگ باشد سخت‌رو و چشم‌شوخ
او نترسد از جهان پر كلوخ
كان كلوخ از خشت‌زن يك‌لخت شد
سنگ از صنع خدايي سخت شد
گوسفندان گر برونند از حساب
ز انبهيشان كي بترسد آن قصاب
كلكم راع نبي چون راعيست
خلق مانند رمه او ساعيست
از رمه چوپان نترسد در نبرد
ليكشان حافظ بود از گرم و سرد
گر زند بانگي ز قهر او بر رمه
دان ز مهرست آن كه دارد بر همه
هر زمان گويد به گوشم بخت نو
كه ترا غمگين كنم غمگين مشو
من ترا غمگين و گريان زان كنم
تا كت از چشم بدان پنهان كنم
تلخ گردانم ز غمها خوي تو
تا بگردد چشم بد از روي تو
نه تو صيادي و جوياي مني
بنده و افكندهٔ راي مني
حيله انديشي كه در من در رسي
در فراق و جستن من بي‌كسي
چاره مي‌جويد پي من درد تو
مي‌شنودم دوش آه سرد تو
من توانم هم كه بي اين انتظار
ره دهم بنمايمت راه گذار
تا ازين گرداب دوران وا رهي
بر سر گنج وصالم پا نهي
ليك شيريني و لذات مقر
هست بر اندازهٔ رنج سفر
آنگه ا ز شهر و ز خويشان بر خوري
كز غريبي رنج و محنتها بري


بخش ۱۹۶ - مكرر كردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان كش

۳۵ بازديد


گفت پيغامبر كه ان في البيان
سحرا و حق گفت آن خوش پهلوان
هين مكن جلدي برو اي بوالكرم
مسجد و ما را مكن زين متهم
كه بگويد دشمني از دشمني
آتشي در ما زند فردا دني
كه بتاسانيد او را ظالمي
بر بهانهٔ مسجد او بد سالمي
تا بهانهٔ قتل بر مسجد نهد
چونك بدنامست مسجد او جهد
تهمتي بر ما منه اي سخت‌جان
كه نه‌ايم آمن ز مكر دشمنان
هين برو جلدي مكن سودا مپز
كه نتان پيمود كيوان را بگز
چون تو بسياران بلافيده ز بخت
ريش خود بر كنده يك يك لخت لخت
هين برو كوتاه كن اين قيل و قال
خويش و ما را در ميفكن در وبال


بخش ۱۹۹ - تمثيل صابر شدن ممن چون بر شر و خير بلا واقف شود

۳۶ بازديد


سگ شكاري نيست او را طوق نيست
خام و ناجوشيده جز بي‌ذوق نيست
گفت نخود چون چنينست اي ستي
خوش بجوشم ياريم ده راستي
تو درين جوشش چو معمار مني
كفچليزم زن كه بس خوش مي‌زني
همچو پيلم بر سرم زن زخم و داغ
تا نبينم خواب هندستان و باغ
تا كه خود را در دهم در جوش من
تا رهي يابم در آن آغوش من
زانك انسان در غنا طاغي شود
همچو پيل خواب‌بين ياغي شود
پيل چون در خواب بيند هند را
پيلبان را نشنود آرد دغا


بخش ۲۰۰ - عذر گفتن كدبانو با نخود و حكمت در جوش داشتن كدبانو نخود را

۳۴ بازديد


آن ستي گويد ورا كه پيش ازين
من چو تو بودم ز اجزاي زمين
چون بنوشيدم جهاد آذري
پس پذيرا گشتم و اندر خوري
مدتي جوشيده‌ام اندر زمن
مدتي ديگر درون ديگ تن
زين دو جوشش قوت حسها شدم
روح گشتم پس ترا استا شدم
در جمادي گفتمي زان مي‌دوي
تا شوي علم و صفات معنوي
چون شدم من روح پس بار دگر
جوش ديگر كن ز حيواني گذر
از خدا مي‌خواه تا زين نكته‌ها
در نلغزي و رسي در منتها
زانك از قرآن بسي گمره شدند
زان رسن قومي درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمي اي عنود
چون ترا سوداي سربالا نبود


بخش ۱۹۸ - تمثيل گريختن ممن و بي‌صبري او در بلا

۳۲ بازديد


بنگر اندر نخودي در ديگ چون
مي‌جهد بالا چو شد ز آتش زبون
هر زمان نخود بر آيد وقت جوش
بر سر ديگ و برآرد صد خروش
كه چرا آتش به من در مي‌زني
چون خريدي چون نگونم مي‌كني
مي‌زند كفليز كدبانو كه ني
خوش بجوش و بر مجه ز آتش‌كني
زان نجوشانم كه مكروه مني
بلك تا گيري تو ذوق و چاشني
تا غذي گردي بياميزي بجان
بهرخواري نيستت اين امتحان
آب مي‌خوردي به بستان سبز و تر
بهراين آتش بدست آن آب خور
رحمتش سابق بدست از قهر زان
تا ز رحمت گردد اهل امتحان
رحمتش بر قهر از آن سابق شدست
تا كه سرمايهٔ وجود آيد بدست
زانك بي‌لذت نرويد لحم و پوست
چون نرويد چه گدازد عشق دوست
زان تقاضا گر بيايد قهرها
تا كني ايثار آن سرمايه را
باز لطف آيد براي عذر او
كه بكردي غسل و بر جستي ز جو
گويد اي نخود چريدي در بهار
رنج مهمان تو شد نيكوش دار
تا كه مهمان باز گردد شكر ساز
پيش شه گويد ز ايثار تو باز
تا به جاي نعمتت منعم رسد
جمله نعمتها برد بر تو حسد
من خليلم تو پسر پيش بچك
سر بنه اني اراني اذبحك
سر به پيش قهر نه دل بر قرار
تا ببرم حلقت اسمعيل‌وار
سر ببرم ليك اين سر آن سريست
كز بريده گشتن و مردن بريست
ليك مقصود ازل تسليم تست
اي مسلمان بايدت تسليم جست
اي نخود مي‌جوش اندر ابتلا
تا نه هستي و نه خود ماند ترا
اندر آن بستان اگر خنديده‌اي
تو گل بستان جان و ديده‌اي
گر جدا از باغ آب و گل شدي
لقمه گشتي اندر احيا آمدي
شو غذي و قوت و انديشه‌ها
شير بودي شير شو در بيشه‌ها
از صفاتش رسته‌اي والله نخست
در صفاتش باز رو چالاك و چست
ز ابر و خورشيد و ز گردون آمدي
پس شدي اوصاف و گردون بر شدي
آمدي در صورت باران و تاب
مي‌روي اندر صفات مستطاب
جزو شيد و ابر و انجمها بدي
نفس و فعل و قول و فكرتها شدي
هستي حيوان شد از مرگ نبات
راست آمد اقتلوني يا ثقات
چون چنين برديست ما را بعد مات
راست آمد ان في قتلي حيات
فعل و قول و صدق شد قوت ملك
تا بدين معراج شد سوي فلك
آنچنان كان طعمه شد قوت بشر
از جمادي بر شد و شد جانور
اين سخن را ترجمهٔ پهناوري
گفته آيد در مقام ديگري
كاروان دايم ز گردون مي‌رسد
تا تجارت مي‌كند وا مي‌رود
پس برو شيرين و خوش با اختيار
نه بتلخي و كراهت دزدوار
زان حديث تلخ مي‌گويم ترا
تا ز تلخيها فرو شويم ترا
ز آب سرد انگور افسرده رهد
سردي و افسردگي بيرون نهد
تو ز تلخي چونك دل پر خون شوي
پس ز تلخيها همه بيرون روي


بخش ۲۰۲ - ذكرخيال بد انديشيدن قاصر فهمان

۳۷ بازديد

 

پيش از آنك اين قصه تا مخلص رسد
دود و گندي آمد از اهل حسد
من نمي‌رنجم ازين ليك اين لگد
خاطر ساده‌دلي را پي كند
خوش بيان كرد آن حكيم غزنوي
بهر محجوبان مثال معنوي
كه ز قرآن گر نبيند غير قال
اين عجب نبود ز اصحاب ضلال
كز شعاع آفتاب پر ز نور
غير گرمي مي‌نيابد چشم كور
خربطي ناگاه از خرخانه‌اي
سر برون آورد چون طعانه‌اي
كين سخن پستست يعني مثنوي
قصه پيغامبرست و پي‌روي
نيست ذكر بحث و اسرار بلند
كه دوانند اوليا آن سو سمند
از مقامات تبتل تا فنا
پايه پايه تا ملاقات خدا
شرح و حد هر مقام و منزلي
كه بپر زو بر پرد صاحب‌دلي
چون كتاب الله بيامد هم بر آن
اين چنين طعنه زدند آن كافران
كه اساطيرست و افسانهٔ نژند
نيست تعميقي و تحقيقي بلند
كودكان خرد فهمش مي‌كنند
نيست جز امر پسند و ناپسند
ذكر يوسف ذكر زلف پر خمش
ذكر يعقوب و زليخا و غمش
ظاهرست و هركسي پي مي‌برد
كو بيان كه گم شود در وي خرد
گفت اگر آسان نمايد اين به تو
اين چنين آسان يكي سوره بگو
جنتان و انستان و اهل كار
گو يكي آيت ازين آسان بيار


بخش ۲۰۱ - باقي قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان كش و ثبات و صدق او

۳۶ بازديد


آن غريب شهر سربالا طلب
گفت مي‌خسپم درين مسجد بشب
مسجدا گر كربلاي من شوي
كعبهٔ حاجت‌رواي من شوي
هين مرا بگذار اي بگزيده دار
تا رسن‌بازي كنم منصوروار
گر شديت اندر نصيحت جبرئيل
مي‌نخواهد غوث در آتش خليل
جبرئيلا رو كه من افروخته
بهترم چون عود و عنبر سوخته
جبرئيلا گر چه ياري مي‌كني
چون برادر پاس داري مي‌كني
اي برادر من بر آذر چابكم
من نه آن جانم كه گردم بيش و كم
جان حيواني فزايد از علف
آتشي بود و چو هيزم شد تلف
گر نگشتي هيزم او مثمر بدي
تا ابد معمور و هم عامر بدي
باد سوزانت اين آتش بدان
پرتو آتش بود نه عين آن
عين آتش در اثير آمد يقين
پرتو و سايهٔ ويست اندر زمين
لاجرم پرتو نپايد ز اضطراب
سوي معدن باز مي‌گردد شتاب
قامت تو بر قرار آمد بساز
سايه‌ات كوته دمي يكدم دراز
زانك در پرتو نيابد كس ثبات
عكسها وا گشت سوي امهات
هين دهان بر بند فتنه لب گشاد
خشك آر الله اعلم بالرشاد