بخش ۲۲۷ - حكايت عاشقي دراز هجراني بسيار امتحاني

۴۱ بازديد


يك جواني بر زني مجنون بدست
مي‌ندادش روزگار وصل دست
بس شكنجه كرد عشقش بر زمين
خود چرا دارد ز اول عشق كين
عشق از اول چرا خوني بود
تا گريزد آنك بيروني بود
چون فرستادي رسولي پيش زن
آن رسول از رشك گشتي راه‌زن
ور بسوي زن نبشتي كاتبش
نامه را تصحيف خواندي نايبش
ور صبا را پيك كردي در وفا
از غباري تيره گشتي آن صبا
رقعه گر بر پر مرغي دوختي
پر مرغ از تف رقعه سوختي
راههاي چاره را غيرت ببست
لشكر انديشه را رايت شكست
بود اول مونس غم انتظار
آخرش بشكست كي هم انتظار
گاه گفتي كين بلاي بي‌دواست
گاه گفتي نه حيات جان ماست
گاه هستي زو بر آوردي سري
گاه او از نيستي خوردي بري
چونك بر وي سرد گشتي اين نهاد
جوش كردي گرم چشمهٔ اتحاد
چونك با بي‌برگي غربت بساخت
برگ بي‌برگي به سوي او بتاخت
خوشه‌هاي فكرتش بي‌كاه شد
شب‌روان را رهنما چون ماه شد
اي بسا طوطي گوياي خمش
اي بسا شيرين‌روان رو ترش
رو به گورستان دمي خامش نشين
آن خموشان سخن‌گو را ببين
ليك اگر يكرنگ بيني خاكشان
نيست يكسان حالت چالاكشان
شحم و لحم زندگان يكسان بود
آن يكي غمگين دگر شادان بود
تو چه داني تا ننوشي قالشان
زانك پنهانست بر تو حالشان
بشنوي از قال هاي و هوي را
كي ببيني حالت صدتوي را
نقش ما يكسان بضدها متصف
خاك هم يكسان روانشان مختلف
همچنين يكسان بود آوازها
آن يكي پر درد و آن پر نازها
بانگ اسپان بشنوي اندر مصاف
بانگ مرغان بشنوي اندر طواف
آن يكي از حقد و ديگر ز ارتباط
آن يكي از رنج و ديگر از نشاط
هر كه دور از حالت ايشان بود
پيشش آن آوازها يكسان بود
آن درختي جنبد از زخم تبر
و آن درخت ديگر از باد سحر
بس غلط گشتم ز ديگ مردريگ
زانك سرپوشيده مي‌جوشيد ديگ
جوش و نوش هركست گويد بيا
جوش صدق و جوش تزوير و ريا
گر نداري بو ز جان روشناس
رو دماغي دست آور بوشناس
آن دماغي كه بر آن گلشن تند
چشم يعقوبان هم او روشن كند
هين بگو احوال آن خسته‌جگر
كز بخاري دور مانديم اي پسر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد