بخش ۲۱۵ - فسخ عزايم و نقضها جهت با خبر كردن آدمي

۳۴ بازديد


عزمها و قصدها در ماجرا
گاه گاهي راست مي‌آيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند
بار ديگر نيتت را بشكند
ور بكلي بي‌مرادت داشتي
دل شدي نوميد امل كي كاشتي
ور بكاريدي امل از عوريش
كي شدي پيدا برو مقهوريش
عاشقان از بي‌مراديهاي خويش
باخبر گشتند از مولاي خويش
بي‌مرادي شد قلاوز بهشت
حفت الجنه شنو اي خوش سرشت
كه مراداتت همه اشكسته‌پاست
پس كسي باشد كه كام او رواست
پس شدند اشكسته‌اش آن صادقان
ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان اشكسته‌اش از اضطرار
عاشقان اشكسته با صد اختيار
عاقلانش بندگان بندي‌اند
عاشقانش شكري و قندي‌اند
ائتيا كرها مهار عاقلان
ائتيا طوعا بهار بي‌دلان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد