بخش ۲۲۰ - آگاه شدن پيغامبر عليه السلام از طعن ايشان بر شماتت او

۳۶ بازديد


گرچه نشنيد آن موكل آن سخن
رفت در گوشي كه آن بد من لدن
بوي پيراهان يوسف را نديد
آنك حافظ بود و يعقوبش كشيد
آن شياطين بر عنان آسمان
نشنوند آن سر لوح غيب‌دان
آن محمد خفته و تكيه زده
آمده سر گرد او گردان شده
او خورد حلوا كه روزيشست باز
آن نه كانگشتان او باشد دراز
نجم ثاقب گشته حارس ديوران
كه بهل دزدي ز احمد سر ستان
اي دويده سوي دكان از پگاه
هين به مسجد رو بجو رزق اله
پس رسول آن گفتشان را فهم كرد
گفت آن خنده نبودم از نبرد
مرده‌اند ايشان و پوسيدهٔ فنا
مرده كشتن نيست مردي پيش ما
خود كيند ايشان كه مه گردد شكاف
چونك من پا بفشرم اندر مصاف
آنگهي كزاد بوديت و مكين
مر شما را بسته مي‌ديدم چنين
اي بنازيده به ملك و خاندان
نزد عاقل اشتري بر ناودان
نقش تن را تا فتاد از بام طشت
پيش چشمم كل آت آت گشت
بنگرم در غوره مي بينم عيان
بنگرم در نيست شي بينم عيان
بنگرم سر عالمي بينم نهان
آدم و حوا نرسته از جهان
مر شما را وقت ذرات الست
ديده‌ام پا بسته و منكوس و پست
از حدوث آسمان بي عمد
آنچ دانسته بدم افزون نشد
من شما را سرنگون مي‌ديده‌ام
پيش از آن كز آب و گل باليده‌ام
نو نديدم تا كنم شادي بدان
اين همي‌ديدم در آن اقبالتان
بستهٔ قهر خفي وانگه چه قهر
قند مي‌خورديد و در وي درج زهر
اين چنين قندي پر از زهر ار عدو
خوش بنوشد چت حسد آيد برو
با نشاط آن زهر مي‌كرديد نوش
مرگتان خفيه گرفته هر دو گوش
من نمي‌كردم غزا از بهر آن
تا ظفر يابم فرو گيرم جهان
كين جهان جيفه‌ست و مردار و رخيص
بر چنين مردار چون باشم حريص
سگ نيم تا پرچم مرده كنم
عيسي‌ام آيم كه تا زنده‌ش كنم
زان همي‌كردم صفوف جنگ چاك
تا رهانم مر شما را از هلاك
زان نمي‌برم گلوهاي بشر
تا مرا باشد كر و فر و حشر
زان همي‌برم گلويي چند تا
زان گلوها عالمي يابد رها
كه شما پروانه‌وار از جهل خويش
پيش آتش مي‌كنيد اين حمله كيش
من همي‌رانم شما را همچو مست
از در افتادن در آتش با دو دست
آنك خود را فتحها پنداشتيد
تخم منحوسي خود مي‌كاشتيد
يكدگر را جد جد مي‌خوانديد
سوي اژدرها فرس مي‌رانديد
قهر مي‌كرديد و اندر عين قهر
خود شما مقهور قهر شير دهر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد