بخش ۲۲۱ - بيان آنك طاغي در عين قاهري مقهورست و در عين منصوري ماسور

۳۹ بازديد


دزد قهرخواجه كرد و زر كشيد
او بدان مشغول خود والي رسيد
گر ز خواجه آن زمان بگريختي
كي برو والي حشر انگيختي
قاهري دزد مقهوريش بود
زانك قهر او سر او را ربود
غالبي بر خواجه دام او شود
تا رسد والي و بستاند قود
اي كه تو بر خلق چيره گشته‌اي
در نبرد و غالبي آغشته‌اي
آن به قاصد منهزم كردستشان
تا ترا در حلقه مي‌آرد كشان
هين عنان در كش پي اين منهزم
در مران تا تو نگردي منخزم
چون كشانيدت بدين شيوه به دام
حمله بيني بعد از آن اندر زحام
عقل ازين غالب شدن كي گشت شاد
چون درين غالب شدن ديد او فساد
تيزچشم آمد خرد بيناي پيش
كه خدايش سرمه كرد از كحل خويش
گفت پيغامبر كه هستند از فنون
اهل جنت در خصومتها زبون
از كمال حزم و سؤ الظن خويش
نه ز نقص و بد دلي و ضعف كيش
در فره دادن شنيده در كمون
حكمت لولا رجال مومنون
دست‌كوتاهي ز كفار لعين
فرض شد بهر خلاص مؤمنين
قصهٔ عهد حديبيه بخوان
كف ايديكم تمامت زان بدان
نيز اندر غالبي هم خويش را
ديد او مغلوب دام كبريا
زان نمي‌خندم من از زنجيرتان
كه بكردم ناگهان شبگيرتان
زان همي‌خندم كه با زنجير و غل
مي‌كشمتان سوي سروستان و گل
اي عجب كز آتش بي‌زينهار
بسته مي‌آريمتان تا سبزه‌زار
از سوي دوزخ به زنجير گران
مي‌كشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را درين ره نيك و بد
همچنان بسته به حضرت مي‌كشد
جمله در زنجير بيم و ابتلا
مي‌روند اين ره بغير اوليا
مي‌كشند اين راه را بيگاروار
جز كساني واقف از اسرار كار
جهد كن تا نور تو رخشان شود
تا سلوك و خدمتت آسان شود
كودكان را مي‌بري مكتب به زور
زانك هستند از فوايد چشم‌كور
چون شود واقف به مكتب مي‌دود
جانش از رفتن شكفته مي‌شود
مي‌رود كودك به مكتب پيچ پيچ
چون نديد از مزد كار خويش هيچ
چون كند در كيسه دانگي دست‌مزد
آنگهان بي‌خواب گردد شب چو دزد
جهد كن تا مزد طاعت در رسد
بر مطيعان آنگهت آيد حسد
ائتيا كرها مقلد گشته را
ائتيا طوعا صفا بسرشته را
اين محب حق ز بهر علتي
و آن دگر را بي غرض خود خلتي
اين محب دايه ليك از بهر شير
و آن دگر دل داده بهر اين ستير
طفل را از حسن او آگاه نه
غير شير او را ازو دلخواه نه
و آن دگر خود عاشق دايه بود
بي غرض در عشق يك‌رايه بود
پس محب حق باوميد و بترس
دفتر تقليد مي‌خواند بدرس
و آن محب حق ز بهر حق كجاست
كه ز اغراض و ز علتها جداست
گر چنين و گر چنان چون طالبست
جذب حق او را سوي حق جاذبست
گر محب حق بود لغيره
كي ينال دائما من خيره
يا محب حق بود لعينه
لاسواه خائفا من بينه
هر دو را اين جست و جوها زان سريست
اين گرفتاري دل زان دلبريست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد