بخش ۱۸ - رسيدن خواجه و قومش به ده و ناديده و ناشناخته آوردن روستايي ايشان را

۳۷ بازديد


بعد ماهي چون رسيدند آن طرف
بي‌نوا ايشان ستوران بي علف
روستايي بين كه از بدنيتي
مي‌كند بعد اللتيا والتي
روي پنهان مي‌كند زيشان بروز
تا سوي باغش بنگشايند پوز
آنچنان رو كه همه رزق و شرست
از مسلمانان نهان اوليترست
رويها باشد كه ديوان چون مگس
بر سرش بنشسته باشند چون حرس
چون ببيني روي او در تو فتند
يا مبين آن رو چو ديدي خوش مخند
در چنان روي خبيث عاصيه
گفت يزدان نسفعن بالناصيه
چون بپرسيدند و خانه‌ش يافتند
همچو خويشان سوي در بشتافتند
در فرو بستند اهل خانه‌اش
خواجه شد زين كژروي ديوانه‌وش
ليك هنگام درشتي هم نبود
چون در افتادي بچه تيزي چه سود
بر درش ماندند ايشان پنج روز
شب بسرما روز خود خورشيدسوز
نه ز غفلت بود ماندن نه خري
بلك بود از اضطرار و بي‌خري
با لئيمان بسته نيكان ز اضطرار
شير مرداري خورد از جوع زار
او همي‌ديدش همي‌كردش سلام
كه فلانم من مرا اينست نام
گفت باشد من چه دانم تو كيي
يا پليدي يا قرين پاكيي
گفت اين دم با قيامت شد شبيه
تا برادر شد يفر من اخيه
شرح مي‌كردش كه من آنم كه تو
لوتها خوردي ز خوان من دوتو
آن فلان روزت خريدم آن متاع
كل سر جاوز الاثنين شاع
سر مهر ما شنيدستند خلق
شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق
او همي‌گفتش چه گويي ترهات
نه ترا دانم نه نام تو نه جات
پنجمين شب ابر و باراني گرفت
كاسمان از بارشش دارد شگفت
چون رسيد آن كارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان
چون بصد الحاح آمد سوي در
گفت آخر چيست اي جان پدر
گفت من آن حقها بگذاشتم
ترك كردم آنچ مي‌پنداشتم
پنج‌ساله رنج ديدم پنج روز
جان مسكينم درين گرما و سوز
يك جفا از خويش و از يار و تبار
در گراني هست چون سيصد هزار
زانك دل ننهاد بر جور و جفاش
جانش خوگر بود با لطف و وفاش
هرچه بر مردم بلا و شدتست
اين يقين دان كز خلاف عادتست
گفت اي خورشيد مهرت در زوال
گر تو خونم ريختي كردم حلال
امشب باران به ما ده گوشه‌اي
تا بيابي در قيامت توشه‌اي
گفت يك گوشه‌ست آن باغبان
هست اينجا گرگ را او پاسبان
در كفش تير و كمان از بهر گرگ
تا زند گر آيد آن گرگ سترگ
گر تو آن خدمت كني جا آن تست
ورنه جاي ديگري فرماي جست
گفت صد خدمت كنم تو جاي ده
آن كمان و تير در كفم بنه
من نخسپم حارسي رز كنم
گر بر آرد گرگ سر تيرش زنم
بهر حق مگذارم امشب اي دودل
آب باران بر سر و در زير گل
گوشه‌اي خالي شد و او با عيال
رفت آنجا جاي تنگ و بي مجال
چون ملخ بر همدگر گشته سوار
از نهيب سيل اندر كنج غار
شب همه شب جمله گويان اي خدا
اين سزاي ما سزاي ما سزا
اين سزاي آنك شد يار خسان
يا كسي كرداز براي ناكسان
اين سزاي آنك اندر طمع خام
ترك گويد خدمت خاك كرام
خاك پاكان ليسي و ديوارشان
بهتر از عام و رز و گلزارشان
بندهٔ يك مرد روشن‌دل شوي
به كه بر فرق سر شاهان روي
از ملوك خاك جز بانگ دهل
تو نخواهي يافت اي پيك سبل
شهريان خود ره‌زنان نسبت بروح
روستايي كيست گيج و بي فتوح
اين سزاي آنك بي تدبير عقل
بانگ غولي آمدش بگزيد نقل
چون پشيماني ز دل شد تا شغاف
زان سپس سودي ندارد اعتراف
آن كمان و تير اندر دست او
گرگ را جويان همه شب سو بسو
گرگ بر وي خود مسلط چون شرر
گرگ جويان و ز گرگ او بي‌خبر
هر پشه هر كيك چون گرگي شده
اندر آن ويرانه‌شان زخمي زده
فرصت آن پشه راندن هم نبود
از نهيب حملهٔ گرگ عنود
تا نبايد گرگ آسيبي زند
روستايي ريش خواجه بر كند
اين چنين دندان‌كنان تا نيمشب
جانشان از ناف مي‌آمد به لب
ناگهان تمثال گرگ هشته‌اي
سر بر آورد از فراز پشته‌اي
تير را بگشاد آن خواجه ز شست
زد بر آن حيوان كه تا افتاد پست
اندر افتادن ز حيوان باد جست
روستايي هاي كرد و كوفت دست
ناجوامردا كه خركرهٔ منست
گفت نه اين گرگ چون آهرمنست
اندرو اشكال گرگي ظاهرست
شكل او از گرگي او مخبرست
گفت نه بادي كه جست از فرج وي
مي‌شناسم همچنانك آبي ز مي
كشته‌اي خركره‌ام را در رياض
كه مبادت بسط هرگز ز انقباض
گفت نيكوتر تفحص كن شبست
شخصها در شب ز ناظر محجبست
شب غلط بنمايد و مبدل بسي
ديد صايب شب ندارد هر كسي
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف
اين سه تاريكي غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشنست
مي‌شناسم باد خركرهٔ منست
در ميان بيست باد آن باد را
مي‌شناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بيامد ناشكفت
روستايي را گريبانش گرفت
كابله طرار شيد آورده‌اي
بنگ و افيون هر دو با هم خورده‌اي
در سه تاريكي شناسي باد خر
چون نداني مر مرا اي خيره‌سر
آنك داند نيمشب گوساله را
چون نداند همره ده‌ساله را
خويشتن را عارف و واله كني
خاك در چشم مروت مي‌زني
كه مرا از خويش هم آگاه نيست
در دلم گنجاي جز الله نيست
آنچ دي خوردم از آنم ياد نيست
اين دل از غير تحير شاد نيست
عاقل و مجنون حقم ياد آر
در چنين بي‌خويشيم معذور دار
آنك مرداري خورد يعني نبيد
شرع او را سوي معذوران كشيد
مست و بنگي را طلاق و بيع نيست
همچو طفلست او معاف و معتقيست
مستيي كيد ز بوي شاه فرد
صد خم مي در سر و مغز آن نكرد
پس برو تكليف چون باشد روا
اسب ساقط گشت و شد بي دست و پا
بار كي نهد در جهان خركره را
درس كي دهد پارسي بومره را
بار بر گيرند چون آمد عرج
گفت حق ليس علي الاعمي حرج
سوي خود اعمي شدم از حق بصير
پس معافم از قليل و از كثير
لاف درويشي زني و بي‌خودي
هاي هوي مستيان ايزدي
كه زمين را من ندانم ز آسمان
امتحانت كرد غيرت امتحان
باد خركرهٔ چنين رسوات كرد
هستي نفي ترا اثبات كرد
اين چنين رسوا كند حق شيد را
اين چنين گيرد رميده‌صيد را
صد هزاران امتحانست اي پسر
هر كه گويد من شدم سرهنگ در
گر نداند عامه او را ز امتحان
پختگان راه جويندش نشان
چون كند دعوي خياطي خسي
افكند در پيش او شه اطلسي
كه ببر اين را بغلطاق فراخ
ز امتحان پيدا شود او را دو شاخ
گر نبودي امتحان هر بدي
هر مخنث در وغا رستم بدي
خود مخنث را زره پوشيده گير
چون ببيند زخم گردد چون اسير
مست حق هشيار چون شد از دبور
مست حق نايد به خود تا نفخ صور
بادهٔ حق راست باشد بي دروغ
دوغ خوردي دوغ خوردي دوغ دوغ
ساختي خود را جنيد و بايزيد
رو كه نشناسم تبر را از كليد
بدرگي و منبلي و حرص و آز
چون كني پنهان بشيد اي مكرساز
خويش را منصور حلاجي كني
آتشي در پنبهٔ ياران زني
كه بنشناسم عمر از بولهب
باد كرهٔ خود شناسم نيمشب
اي خري كين از تو خر باور كند
خويش را بهر تو كور و كر كند
خويش را از ره‌روان كمتر شمر
تو حريف ره‌رياني گه مخور
باز پر از شيد سوي عقل تاز
كي پرد بر آسمان پر مجاز
خويشتن را عاشق حق ساختي
عشق با ديو سياهي باختي
عاشق و معشوق را در رستخيز
دو بدو بندند و پيش آرند تيز
تو چه خود را گيج و بي‌خود كرده‌اي
خون رز كو خون ما را خورده‌اي
رو كه نشناسم ترا از من بجه
عارف بي‌خويشم و بهلول ده
تو توهم مي‌كني از قرب حق
كه طبق‌گر دور نبود از طبق
اين نمي‌بيني كه قرب اوليا
صد كرامت دارد و كار و كيا
آهن از داوود مومي مي‌شود
موم در دستت چو آهن مي‌بود
قرب خلق و رزق بر جمله‌ست عام
قرب وحي عشق دارند اين كرام
قرب بر انواع باشد اي پدر
مي‌زند خورشيد بر كهسار و زر
ليك قربي هست با زر شيد را
كه از آن آگه نباشد بيد را
شاخ خشك و تر قريب آفتاب
آفتاب از هر دو كي دارد حجاب
ليك كو آن قربت شاخ طري
كه ثمار پخته از وي مي‌خوري
شاخ خشك از قربت آن آفتاب
غير زوتر خشك گشتن گو بياب
آنچنان مستي مباش اي بي‌خرد
كه به عقل آيد پشيماني خورد
بلك از آن مستان كه چون مي مي‌خورند
عقلهاي پخته حسرت مي‌برند
اي گرفته همچو گربه موش پير
گر از آن مي شيرگيري شير گير
اي بخورده از خيالي جام هيچ
همچو مستان حقايق بر مپيچ
مي‌فتي اين سو و آن سو مست‌وار
اي تو اين سو نيستت زان سو گذار
گر بدان سو راه يابي بعد از آن
گه بدين سو گه بدان سو سر فشان
جمله اين سويي از آن سو كپ مزن
چون نداري مرگ هرزه جان مكن
آن خضرجان كز اجل نهراسد او
شايد ار مخلوق را نشناسد او
كام از ذوق توهم خوش كني
در دمي در خيك خود پرش كني
پس به يك سوزن تهي گردي ز باد
اين چنين فربه تن عاقل مباد
كوزه‌ها سازي ز برف اندر شتا
كي كند چون آب بيند آن وفا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد