بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوي ده

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوي ده

۴۵ بازديد


خواجه در كار آمد و تجهيز ساخت
مرغ عزمش سوي ده اشتاب تاخت
اهل و فرزندان سفر را ساختند
رخت را بر گاو عزم انداختند
شادمانان و شتابان سوي ده
كه بري خورديم از ده مژده ده
مقصد ما را چراگاه خوشست
يار ما آنجا كريم و دلكشست
با هزاران آرزومان خوانده است
بهر ما غرس كرم بنشانده است
ما ذخيرهٔ ده زمستان دراز
از بر او سوي شهر آريم باز
بلك باغ ايثار راه ما كند
در ميان جان خودمان جا كند
عجلوا اصحابنا كي تربحوا
عقل مي‌گفت از درون لا تفرحوا
من رباح الله كونوا رابحين
ان ربي لا يحب الفرحين
افرحوا هونا بما آتاكم
كل آت مشغل الهاكم
شاد از وي شو مشو از غير وي
او بهارست و دگرها ماه دي
هر چه غير اوست استدراج تست
گرچه تخت و ملكتست و تاج تست
شاد از غم شو كه غم دام لقاست
اندرين ره سوي پستي ارتقاست
غم يكي گنجيست و رنج تو چو كان
ليك كي در گيرد اين در كودكان
كودكان چون نام بازي بشنوند
جمله با خر گور هم تگ مي‌دوند
اي خران كور اين سو دامهاست
در كمين اين سوي خون‌آشامهاست
تيرها پران كمان پنهان ز غيب
بر جواني مي‌رسد صد تير شيب
گام در صحراي دل بايد نهاد
زانك در صحراي گل نبود گشاد
ايمن آبادست دل اي دوستان
چشمه‌ها و گلستان در گلستان
عج الي القلب و سر يا ساريه
فيه اشجار و عين جاريه
ده مرو ده مرد را احمق كند
عقل را بي نور و بي رونق كند
قول پيغامبر شنو اي مجتبي
گور عقل آمد وطن در روستا
هر كه را در رستا بود روزي و شام
تا بماهي عقل او نبود تمام
تا بماهي احمقي با او بود
از حشيش ده جز اينها چه درود
وانك ماهي باشد اندر روستا
روزگاري باشدش جهل و عمي
ده چه باشد شيخ واصل ناشده
دست در تقليد و حجت در زده
پيش شهر عقل كلي اين حواس
چون خران چشم‌بسته در خراس
اين رها كن صورت افسانه گير
هل تو دردانه تو گندم‌دانه گير
گر بدر ره نيست هين بر مي‌ستان
گر بدان ره نيستت اين سو بران
ظاهرش گير ار چه ظاهر كژ پرد
عاقبت ظاهر سوي باطن برد
اول هر آدمي خود صورتست
بعد از آن جان كو جمال سيرتست
اول هر ميوه جز صورت كيست
بعد از آن لذت كه معني ويست
اولا خرگاه سازند و خرند
ترك را زان پس به مهمان آورند
صورتت خرگاه دان معنيت ترك
معنيت ملاح دان صورت چو فلك
بهر حق اين را رها كن يك نفس
تا خر خواجه بجنباند جرس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد