بخش ۱۲ - بقيهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستايي سوي ده

۳۴ بازديد


شد ز حد هين باز گرد اي يار گرد
روستايي خواجه را بين خانه برد
قصهٔ اهل سبا يك گوشه نه
آن بگو كان خواجه چون آمد به ده
روستايي در تملق شيوه كرد
تا كه حزم خواجه را كاليوه كرد
از پيام اندر پيام او خيره شد
تا زلال حزم خواجه تيره شد
هم ازينجا كودكانش در پسند
نرتع و نلعب بشادي مي‌زدند
همچو يوسف كش ز تقدير عجب
نرتع و نلعب ببرد از ظل آب
آن نه بازي بلك جانبازيست آن
حيله و مكر و دغاسازيست آن
هرچه از يارت جدا اندازد آن
مشنو آن را كان زيان دارد زيان
گر بود آن سود صد در صد مگير
بهر زر مگسل ز گنجور اي فقير
اين شنو كه چند يزدان زجر كرد
گفت اصحاب نبي را گرم و سرد
زانك بر بانگ دهل در سال تنگ
جمعه را كردند باطل بي درنگ
تا نبايد ديگران ارزان خرند
زان جلب صرفه ز ما ايشان برند
ماند پيغامبر بخلوت در نماز
با دو سه درويش ثابت پر نياز
گفت طبل و لهو و بازرگانيي
چونتان ببريد از ربانيي
قد فضضتم نحو قمح هائما
ثم خليتم نبيا قائما
بهر گندم تخم باطل كاشتيد
و آن رسول حق را بگذاشتيد
صحبت او خير من لهوست و مال
بين كرا بگذاشتي چشمي بمال
خود نشد حرص شما را اين يقين
كه منم رزاق و خير الرازقين
آنك گندم را ز خود روزي دهد
كي توكلهات را ضايع نهد
از پي گندم جدا گشتي از آن
كه فرستادست گندم ز آسمان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد