بخش ۲۲ - براه كردن شاه يكي را از آن دو غلام و ازين ديگر پرسيدن

۴۳ بازديد


آن غلامك را چو ديد اهل ذكا
آن دگر را كرد اشارت كه بيا
كاف رحمت گفتمش تصغير نيست
جد گود فرزندكم تحقير نيست
چون بيامد آن دوم در پيش شاه
بود او گنده‌دهان دندان سياه
گرچه شه ناخوش شد از گفتار او
جست و جويي كرد هم ز اسرار او
گفت با اين شكل و اين گند دهان
دور بنشين ليك آن سوتر مران
كه تو اهل نامه و رقعه بدي
نه جليس و يار و هم‌بقعه بدي
تا علاج آن دهان تو كنيم
تو حبيب و ما طبيب پر فنيم
بهر كيكي نو گليمي سوختن
نيست لايق از تو ديده دوختن
با همه بنشين دو سه دستان بگو
تا ببينم صورت عقلت نكو
آن ذكي را پس فرستاد او به كار
سوي حمامي كه رو خود را بخار
وين دگر را گفت خه تو زيركي
صد غلامي در حقيقت نه يكي
آن نه‌اي كه خواجه‌تاش تو نمود
از تو ما را سرد مي‌كرد آن حسود
گفت او دزد و كژست و كژنشين
حيز و نامرد و چنينست و چنين
گفت پيوسته بدست او راست‌گو
راست‌گويي من نديدستم چو او
راست‌گويي در نهادش خلقتيست
هرچه گويد من نگويم آن تهيست
كژ ندانم آن نكوانديش را
متهم دارم وجود خويش را
باشد او در من ببيند عيبها
من نبينم در وجود خود شها
هر كسي گر عيب خود ديدي ز پيش
كي بدي فارغ وي از اصلاح خويش
غافل‌اند اين خلق از خود اي پدر
لاجرم گويند عيب همدگر
من نبينم روي خود را اي شمن
من ببينم روي تو تو روي من
آنكسي كه او ببيند روي خويش
نور او از نور خلقانست بيش
گر بيمرد ديد او باقي بود
زانك ديدش ديد خلاقي بود
نور حسي نبود آن نوري كه او
روي خود محسوس بيند پيش رو
گفت اكنون عيبهاي او بگو
آنچنان كه گفت او از عيب تو
تا بدانم كه تو غمخوار مني
كدخداي ملكت و كار مني
گفت اي شه من بگويم عيبهاش
گرچه هست او مر مرا خوش خواجه‌تاش
عيب او مهر و وفا و مردمي
عيب او صدق و ذكا و همدمي
كمترين عيبش جوامردي و داد
آن جوامردي كه جان را هم بداد
صد هزاران جان خدا كرده پديد
چه جوامردي بود كان را نديد
ور بديدي كي بجان بخلش بدي
بهر يك جان كي چنين غمگين شدي
بر لب جو بخل آب آن را بود
كو ز جوي آب نابينا بود
گفت پيغامبر كه هر كه از يقين
داند او پاداش خود در يوم دين
كه يكي را ده عوض مي‌آيدش
هر زمان جودي دگرگون زايدش
جود جمله از عوضها ديدنست
پس عوض ديدن ضد ترسيدنست
بخل ناديدن بود اعواض را
شاد دارد ديد در خواض را
پس بعالم هيچ كس نبود بخيل
زانك كس چيزي نبازد بي بديل
پس سخا از چشم آمد نه ز دست
ديد دارد كار جز بينا نرست
عيب ديگر اين كه خودبين نيست او
هست او در هستي خود عيب‌جو
عيب‌گوي و عيب‌جوي خود بدست
با همه نيكو و با خود بد بدست
گفت شه جلدي مكن در مدح يار
مدح خود در ضمن مدح او ميار
زانك من در امتحان آرم ورا
شرمساري آيدت در ما ورا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد