بخش ۲۶ - فرمودن والي آن مرد را كي اين خاربن را كي نشانده‌اي بر سر راه بر كن

۳۵ بازديد


همچو آن شخص درشت خوش‌سخن
در ميان ره نشاند او خاربن
ره گذريانش ملامت‌گر شدند
پس بگفتندش بكن اين را نكند
هر دمي آن خاربن افزون شدي
پاي خلق از زخم آن پر خون شدي
جامه‌هاي خلق بدريدي ز خار
پاي درويشان بخستي زار زار
چون بجد حاكم بدو گفت اين بكن
گفت آري بر كنم روزيش من
مدتي فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محكم نهاد
گفت روزي حاكمش اي وعده كژ
پيش آ در كار ما واپس مغژ
گفت الايام يا عم بيننا
گفت عجل لا تماطل ديننا
تو كه مي‌گويي كه فردا اين بدان
كه بهر روزي كه مي‌آيد زمان
آن درخت بد جوان‌تر مي‌شود
وين كننده پير و مضطر مي‌شود
خاربن در قوت و برخاستن
خاركن در پيري و در كاستن
خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
خاركن هر روز زار و خشك تر
او جوان‌تر مي‌شود تو پيرتر
زود باش و روزگار خود مبر
خاربن دان هر يكي خوي بدت
بارها در پاي خار آخر زدت
بارها از خوي خود خسته شدي
حس نداري سخت بي‌حس آمدي
گر ز خسته گشتن ديگر كسان
كه ز خلق زشت تو هست آن رسان
غافلي باري ز زخم خود نه‌اي
تو عذاب خويش و هر بيگانه‌اي
يا تبر بر گير و مردانه بزن
تو علي‌وار اين در خيبر بكن
يا به گلبن وصل كن اين خار را
وصل كن با نار نور يار را
تا كه نور او كشد نار ترا
وصل او گلشن كند خار ترا
تو مثال دوزخي او مؤمنست
كشتن آتش به مؤمن ممكنست
مصطفي فرمود از گفت جحيم
كو بممن لابه‌گر گردد ز بيم
گويدش بگذر ز من اي شاه زود
هين كه نورت سوز نارم را ربود
پس هلاك نار نور مؤمنست
زانك بي ضد دفع ضد لا يمكنست
نار ضد نور باشد روز عدل
كان ز قهر انگيخته شد اين ز فضل
گر همي خواهي تو دفع شر نار
آب رحمت بر دل آتش گمار
چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست
آب حيوان روح پاك محسنست
بس گريزانست نفس تو ازو
زانك تو از آتشي او آب خو
ز آب آتش زان گريزان مي‌شود
كآتشش از آب ويران مي‌شود
حس و فكر تو همه از آتشست
حس شيخ و فكر او نور خوشست
آب نور او چو بر آتش چكد
چك چك از آتش بر آيد برجهد
چون كند چك‌چك تو گويش مرگ و درد
تا شود اين دوزخ نفس تو سرد
تا نسوزد او گلستان ترا
تا نسوزد عدل و احسان ترا
بعد از آن چيزي كه كاري بر دهد
لاله و نسرين و سيسنبر دهد
باز پهنا مي‌رويم از راه راست
باز گرد اي خواجه راه ما كجاست
اندر آن تقرير بوديم اي حسود
كه خرت لنگست و منزل دور زود
سال بيگه گشت وقت كشت ني
جز سيه‌رويي و فعل زشت ني
كرم در بيخ درخت تن فتاد
بايدش بر كند و در آتش نهاد
هين و هين اي راه‌رو بيگاه شد
آفتاب عمر سوي چاه شد
اين دو روزك را كه زورت هست زود
پير افشاني بكن از راه جود
اين قدر تخمي كه ماندستت بباز
تا برويد زين دو دم عمر دراز
تا نمردست اين چراغ با گهر
هين فتيلش ساز و روغن زودتر
هين مگو فردا كه فرداها گذشت
تا بكلي نگذرد ايام كشت
پند من بشنو كه تن بند قويست
كهنه بيرون كن گرت ميل نويست
لب ببند و كف پر زر بر گشا
بخل تن بگذار و پيش آور سخا
ترك شهوتها و لذتها سخاست
هر كه در شهوت فرو شد برنخاست
اين سخا شاخيست از سرو بهشت
واي او كز كف چنين شاخي بهشت
عروة الوثقاست اين ترك هوا
بركشد اين شاخ جان را بر سما
تا برد شاخ سخا اي خوب‌كيش
مر ترا بالاكشان تا اصل خويش
يوسف حسني و اين عالم چو چاه
وين رسن صبرست بر امر اله
يوسفا آمد رسن در زن دو دست
از رسن غافل مشو بيگه شدست
حمد لله كين رسن آويختند
فضل و رحمت را بهم آميختند
تا ببيني عالم جان جديد
عالم بس آشكار ناپديد
اين جهان نيست چون هستان شده
وان جهان هست بس پنهان شده
خاك بر بادست و بازي مي‌كند
كژنمايي پرده‌سازي مي‌كند
اينك بر كارست بي‌كارست و پوست
وانك پنهانست مغز و اصل اوست
خاك همچون آلتي در دست باد
باد را دان عالي و عالي‌نژاد
چشم خاكي را به خاك افتد نظر
بادبين چشمي بود نوعي دگر
اسپ داند اسپ را كو هست يار
هم سواري داند احوال سوار
چشم حس اسپست و نور حق سوار
بي‌سواره اسپ خود نايد به كار
پس ادب كن اسپ را از خوي بد
ورنه پيش شاه باشد اسپ رد
چشم اسپ از چشم شه رهبر بود
چشم او بي‌چشم شه مضطر بود
چشم اسپان جز گياه و جز چرا
هر كجا خواني بگويد ني چرا
نور حق بر نور حس راكب شود
آنگهي جان سوي حق راغب شود
اسپ بي راكب چه داند رسم راه
شاه بايد تا بداند شاه‌راه
سوي حسي رو كه نورش راكبست
حس را آن نور نيكو صاحبست
نور حس را نور حق تزيين بود
معني نور علي نور اين بود
نور حسي مي‌كشد سوي ثري
نور حقش مي‌برد سوي علي
زانك محسوسات دونتر عالميست
نور حق دريا و حس چون شب‌نميست
ليك پيدا نيست آن راكب برو
جز به آثار و به گفتار نكو
نور حسي كو غليظست و گران
هست پنهان در سواد ديدگان
چونك نور حس نمي‌بيني ز چشم
چون ببيني نور آن ديني ز چشم
نور حس با اين غليظي مختفيست
چون خفي نبود ضيائي كان صفيست
اين جهان چون خس به دست باد غيب
عاجزي پيش گرفت و داد غيب
گه بلندش مي‌كند گاهيش پست
گه درستش مي‌كند گاهي شكست
گه يمينش مي‌برد گاهي يسار
گه گلستانش كند گاهيش خار
دست پنهان و قلم بين خط‌گزار
اسپ در جولان و ناپيدا سوار
تير پران بين و ناپيدا كمان
جانها پيدا و پنهان جان جان
تير را مشكن كه اين تير شهيست
نيست پرتاوي ز شصت آگهيست
ما رميت اذ رميت گفت حق
كار حق بر كارها دارد سبق
خشم خود بشكن تو مشكن تير را
چشم خشمت خون شمارد شير را
بوسه ده بر تير و پيش شاه بر
تير خون‌آلود از خون تو تر
آنچ پيدا عاجز و بسته و زبون
وآنچ ناپيدا چنان تند و حرون
ما شكاريم اين چنين دامي كراست
گوي چوگانيم چوگاني كجاست
مي‌درد مي‌دوزد اين خياط كو
مي‌دمد مي‌سوزد اين نفاط كو
ساعتي كافر كند صديق را
ساعتي زاهد كند زنديق را
زانك مخلص در خطر باشد ز دام
تا ز خود خالص نگردد او تمام
زانك در راهست و ره‌زن بي‌حدست
آن رهد كو در امان ايزدست
آينه خالص نگشت او مخلص است
مرغ را نگرفته است او مقنص است
چونك مخلص گشت مخلص باز رست
در مقام امن رفت و برد دست
هيچ آيينه دگر آهن نشد
هيچ ناني گندم خرمن نشد
هيچ انگوري دگر غوره نشد
هيچ ميوهٔ پخته با كوره نشد
پخته گرد و از تغير دور شو
رو چو برهان محقق نور شو
چون ز خود رستي همه برهان شدي
چونك بنده نيست شد سلطان شدي
ور عيان خواهي صلاح الدين نمود
ديده‌ها را كرد بينا و گشود
فقر را از چشم و از سيماي او
ديد هر چشمي كه دارد نور هو
شيخ فعالست بي‌آلت چو حق
با مريدان داده بي گفتي سبق
دل به دست او چو موم نرم رام
مهر او گه ننگ سازد گاه نام
مهر مومش حاكي انگشتريست
باز آن نقش نگين حاكي كيست
حاكي انديشهٔ آن زرگرست
سلسلهٔ هر حلقه اندر ديگرست
اين صدا در كوه دلها بانگ كيست
گه پرست از بانگ اين كه گه تهيست
هر كجا هست او حكيمست اوستاد
بانگ او زين كوه دل خالي مباد
هست كه كوا مثنا مي‌كند
هست كه كآواز صدتا مي‌كند
مي‌زهاند كوه از آن آواز و قال
صد هزاران چشمهٔ آب زلال
چون ز كه آن لطف بيرون مي‌شود
آبها در چشمه‌ها خون مي‌شود
زان شهنشاه همايون‌نعل بود
كه سراسر طور سينا لعل بود
جان پذيرفت و خرد اجزاي كوه
ما كم از سنگيم آخر اي گروه
نه ز جان يك چشمه جوشان مي‌شود
نه بدن از سبزپوشان مي‌شود
ني صداي بانگ مشتاقي درو
ني صفاي جرعهٔ ساقي درو
كو حميت تا ز تيشه وز كلند
اين چنين كه را بكلي بر كنند
بوك بر اجزاي او تابد مهي
بوك در وي تاب مه يابد رهي
چون قيامت كوهها را بركند
بر سر ما سايه كي مي‌افكند
اين قيامت زان قيامت كي كمست
آن قيامت زخم و اين چون مرهمست
هر كه ديد اين مرهم از زخم ايمنست
هر بدي كين حسن ديد او محسنست
اي خنك زشتي كه خوبش شد حريف
واي گل‌رويي كه جفتش شد خريف
نان مرده چون حريف جان شود
زنده گردد نان و عين آن شود
هيزم تيره حريف نار شد
تيرگي رفت و همه انوار شد
در نمكلان چون خر مرده فتاد
آن خري و مردگي يكسو نهاد
صبغة الله هست خم رنگ هو
پيسها يك رنگ گردد اندرو
چون در آن خم افتد و گوييش قم
از طرب گويد منم خم لا تلم
آن منم خم خود انا الحق گفتنست
رنگ آتش دارد الا آهنست
رنگ آهن محو رنگ آتشست
ز آتشي مي‌لافد و خامش وشست
چون بسرخي گشت همچون زر كان
پس انا النارست لافش بي زبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم
گويد او من آتشم من آتشم
آتشم من گر ترا شكيست و ظن
آزمون كن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبه
روي خود بر روي من يك‌دم بنه
آدمي چون نور گيرد از خدا
هست مسجود ملايك ز اجتبا
نيز مسجود كسي كو چون ملك
رسته باشد جانش از طغيان و شك
آتش چه آهن چه لب ببند
ريش تشبيه مشبه را مخند
پار در دريا منه كم‌گوي از آن
بر لب دريا خمش كن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
ليك مي‌نشكيبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فداي بحر باد
خونبهاي عقل و جان اين بحر داد
تا كه پايم مي‌رود رانم درو
چون نماند پا چو بطانم درو
بي‌ادب حاضر ز غايب خوشترست
حلقه گرچه كژ بود ني بر درست
اي تن‌آلوده بگرد حوض گرد
پاك كي گردد برون حوض مرد
پاك كو از حوض مهجور اوفتاد
او ز پاكي خويش هم دور اوفتاد
پاكي اين حوض بي‌پايان بود
پاكي اجسام كم ميزان بود
زانك دل حوضست ليكن در كمين
سوي دريا راه پنهان دارد اين
پاكي محدود تو خواهد مدد
ورنه اندر خرج كم گردد عدد
آب گفت آلوده را در من شتاب
گفت آلوده كه دارم شرم از آب
گفت آب اين شرم بي من كي رود
بي من اين آلوده زايل كي شود
ز آب هر آلوده كو پنهان شود
الحياء يمنع الايمان بود
دل ز پايهٔ حوض تن گلناك شد
تن ز آب حوض دلها پاك شد
گرد پايهٔ حوض دل گرد اي پسر
هان ز پايهٔ حوض تن مي‌كن حذر
بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
در ميانشان برزخ لا يبغيان
گر تو باشي راست ور باشي تو كژ
پيشتر مي‌غژ بدو واپس مغژ
پيش شاهان گر خطر باشد بجان
ليك نشكيبند ازو با همتان
شاه چون شيرين‌تر از شكر بود
جان به شيريني رود خوشتر بود
اي ملامت‌گر سلامت مر ترا
اي سلامت‌جو رها كن تو مرا
جان من كوره‌ست با آتش خوشست
كوره را اين بس كه خانهٔ آتشست
همچو كوره عشق را سوزيدنيست
هر كه او زين كور باشد كوره نيست
برگ بي برگي ترا چون برگ شد
جان باقي يافتي و مرگ شد
چون ترا غم شادي افزودن گرفت
روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
آنچ خوف ديگران آن امن تست
بط قوي از بحر و مرغ خانه سست
باز ديوانه شدم من اي طبيب
باز سودايي شدم من اي حبيب
حلقه‌هاي سلسلهٔ تو ذو فنون
هر يكي حلقه دهد ديگر جنون
داد هر حلقه فنوني ديگرست
پس مرا هر دم جنوني ديگرست
پس فنون باشد جنون اين شد مثل
خاصه در زنجير اين مير اجل
آنچنان ديوانگي بگسست بند
كه همه ديوانگان پندم دهند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد