بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفاي يار خود از طهارت ظن خود

۳۴ بازديد


گفت نه والله بالله العظيم
مالك الملك و به رحمان و رحيم
آن خدايي كه فرستاد انبيا
نه بحاجت بل بفضل و كبريا
آن خداوندي كه از خاك ذليل
آفريد او شهسواران جليل
پاكشان كرد از مزاج خاكيان
بگذرانيد از تك افلاكيان
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت
وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
آن سنابرقي كه بر ارواح تافت
تا كه آدم معرفت زان نور يافت
آن كز آدم رست و دست شيث چيد
پس خليفه‌ش كرد آدم كان بديد
نوح از آن گوهر كه برخوردار بود
در هواي بحر جان دربار بود
جان ابراهيم از آن انوار زفت
بي حذر در شعله‌هاي نار رفت
چونك اسمعيل در جويش فتاد
پيش دشنهٔ آبدارش سر نهاد
جان داوود از شعاعش گرم شد
آهن اندر دست‌بافش نرم شد
چون سليمان بد وصالش را رضيع
ديو گشتش بنده فرمان و مطيع
در قضا يعقوب چون بنهاد سر
چشم روشن كرد از بوي پسر
يوسف مه‌رو چو ديد آن آفتاب
شد چنان بيدار در تعبير خواب
چون عصا از دست موسي آب خورد
ملكت فرعون را يك لقمه كرد
نردبانش عيسي مريم چو يافت
بر فراز گنبد چارم شتافت
چون محمد يافت آن ملك و نعيم
قرص مه را كرد او در دم دو نيم
چون ابوبكر آيت توفيق شد
با چنان شه صاحب و صديق شد
چون عمر شيداي آن معشوق شد
حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونك عثمان آن عيان را عين گشت
نور فايض بود و ذي النورين گشت
چون ز رويش مرتضي شد درفشان
گشت او شير خدا در مرج جان
چون جنيد از جند او ديد آن مدد
خود مقاماتش فزون شد از عدد
بايزيد اندر مزيدش راه ديد
نام قطب العارفين از حق شنيد
چونك كرخي كرخ او را شد حرس
شد خليفهٔ عشق و رباني نفس
پور ادهم مركب آن سو راند شاد
گشت او سلطان سلطانان داد
وان شقيق از شق آن راه شگرف
گشت او خورشيد راي و تيز طرف
صد هزاران پادشاهان نهان
سر فرازانند زان سوي جهان
نامشان از رشك حق پنهان بماند
هر گدايي نامشان را بر نخواند
حق آن نور و حق نورانيان
كاندر آن بحرند همچون ماهيان
بحر جان و جان بحر ار گويمش
نيست لايق نام نو مي‌جويمش
حق آن آني كه اين و آن ازوست
مغزها نسبت بدو باشند پوست
كه صفات خواجه‌تاش و يار من
هست صد چندان كه اين گفتار من
آنچ مي‌دانم ز وصف آن نديم
باورت نايد چه گويم اي كريم
شاه گفت اكنون از آن خود بگو
چند گويي آن اين و آن او
تو چه داري و چه حاصل كرده‌اي
از تك دريا چه در آورده‌اي
روز مرگ اين حس تو باطل شود
نور جان داري كه يار دل شود
در لحد كين چشم را خاك آگند
هست آنچ گور را روشن كند
آن زمان كه دست و پايت بر درد
پر و بالت هست تا جان بر پرد
آن زمان كين جان حيواني نماند
جان باقي بايدت بر جا نشاند
شرط من جا بالحسن نه كردنست
اين حسن را سوي حضرت بردنست
جوهري داري ز انسان يا خري
اين عرضها كه فنا شد چون بري
اين عرضهاي نماز و روزه را
چونك لايبقي زمانين انتفي
نقل نتوان كرد مر اعراض را
ليك از جوهر برند امراض را
تا مبدل گشت جوهر زين عرض
چون ز پرهيزي كه زايل شد مرض
گشت پرهيز عرض جوهر بجهد
شد دهان تلخ از پرهيز شهد
از زراعت خاكها شد سنبله
داروي مو كرد مو را سلسله
آن نكاح زن عرض بد شد فنا
جوهر فرزند حاصل شد ز ما
جفت كردن اسپ و اشتر را عرض
جوهر كره بزاييدن غرض
هست آن بستان نشاندن هم عرض
كشت جوهر گشت بستان نك غرض
هم عرض دان كيميا بردن به كار
جوهري زان كيميا گر شد بيار
صيقلي كردن عرض باشد شها
زين عرض جوهر همي‌زايد صفا
پس مگو كه من عملها كرده‌ام
دخل آن اعراض را بنما مرم
اين صفت كردن عرض باشد خمش
سايهٔ بز را پي قربان مكش
گفت شاها بي قنوط عقل نيست
گر تو فرمايي عرض را نقل نيست
پادشاها جز كه ياس بنده نيست
گر عرض كان رفت باز آينده نيست
گر نبودي مر عرض را نقل و حشر
فعل بودي باطل و اقوال فشر
اين عرضها نقل شد لوني دگر
حشر هر فاني بود كوني دگر
نقل هر چيزي بود هم لايقش
لايق گله بود هم سايقش
وقت محشر هر عرض را صورتيست
صورت هر يك عرض را نوبتيست
بنگر اندر خود نه تو بودي عرض
جنبش جفتي و جفتي با غرض
بنگر اندر خانه و كاشانه‌ها
در مهندس بود چون افسانه‌ها
آن فلان خانه كه ما ديديم خوش
بود موزون صفه و سقف و درش
از مهندس آن عرض و انديشه‌ها
آلت آورد و ستون از بيشه‌ها
چيست اصل و مايهٔ هر پيشه‌اي
جز خيال و جز عرض و انديشه‌اي
جمله اجزاي جهان را بي غرض
در نگر حاصل نشد جز از عرض
اول فكر آخر آمد در عمل
بنيت عالم چنان دان در ازل
ميوه‌ها در فكر دل اول بود
در عمل ظاهر بخر مي‌شود
چون عمل كردي شجر بنشاندي
اندر آخر حرف اول خواندي
گرچه شاخ و برگ و بيخش اولست
آن همه از بهر ميوه مرسلست
پس سري كه مغز آن افلاك بود
اندر آخر خواجهٔ لولاك بود
نقل اعراضست اين بحث و مقال
نقل اعراضست اين شير و شگال
جمله عالم خود عرض بودند تا
اندرين معني بيامد هل اتي
اين عرضها از چه زايد از صور
وين صور هم از چه زايد از فكر
اين جهان يك فكرتست از عقل كل
عقل چون شاهست و صورتها رسل
عالم اول جهان امتحان
عالم ثاني جزاي اين و آن
چاكرت شاها جنايت مي‌كند
آن عرض زنجير و زندان مي‌شود
بنده‌ات چون خدمت شايسته كرد
آن عرض ني خلعتي شد در نبرد
اين عرض با جوهر آن بيضست و طير
اين از آن و آن ازين زايد بسير
گفت شاهنشه چنين گير المراد
اين عرضهاي تو يك جوهر نزاد
گفت مخفي داشتست آن را خرد
تا بود غيب اين جهان نيك و بد
زانك گر پيدا شدي اشكال فكر
كافر و مؤمن نگفتي جز كه ذكر
پس عيان بودي نه غيب اي شاه اين
نقش دين و كفر بودي بر جبين
كي درين عالم بت و بتگر بدي
چون كسي را زهره تسخر بدي
پس قيامت بودي اين دنياي ما
در قيامت كي كند جرم و خطا
گفت شه پوشيد حق پاداش بد
ليك از عامه نه از خاصان خود
گر به دامي افكنم من يك امير
از اميران خفيه دارم نه از وزير
حق به من بنمود پس پاداش كار
وز صورهاي عملها صد هزار
تو نشاني ده كه من دانم تمام
ماه را بر من نمي‌پوشد غمام
گفت پس از گفت من مقصود چيست
چون تو مي‌داني كه آنچ بود چيست
گفت شه حكمت در اظهار جهان
آنك دانسته برون آيد عيان
آنچ مي‌دانست تا پيدا نكرد
بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
يك زمان بي كار نتواني نشست
تا بدي يا نيكيي از تو نجست
اين تقاضاهاي كار از بهر آن
شد موكل تا شود سرت عيان
پس كلابهٔ تن كجا ساكن شود
چون سر رشتهٔ ضميرش مي‌كشد
تاسهٔ تو شد نشان آن كشش
بر تو بي كاري بود چون جان‌كنش
اين جهان و آن جهان زايد ابد
هر سبب مادر اثر از وي ولد
چون اثر زاييد آن هم شد سبب
تا بزايد او اثرهاي عجب
اين سببها نسل بر نسلست ليك
ديده‌اي بايد منور نيك نيك
شاه با او در سخن اينجا رسيد
يا بديد از وي نشاني يا نديد
گر بديد آن شاه جويا دور نيست
ليك ما را ذكر آن دستور نيست
چون ز گرمابه بيامد آن غلام
سوي خويشش خواند آن شاه و همام
گفت صحا لك نعيم دائم
بس لطيفي و ظريف و خوب‌رو
اي دريغا گر نبودي در تو آن
كه همي‌گويد براي تو فلان
شاد گشتي هر كه رويت ديديي
ديدنت ملك جهان ارزيديي
گفت رمزي زان بگو اي پادشاه
كز براي من بگفت آن دين‌تباه
گفت اول وصف دوروييت كرد
كاشكارا تو دوايي خفيه درد
خبث يارش را چو از شه گوش كرد
در زمان درياي خشمش جوش كرد
كف برآورد آن غلام و سرخ گشت
تا كه موج هجو او از حد گذشت
كو ز اول دم كه با من يار بود
همچو سگ در قحط بس گه‌خوار بود
چون دمادم كرد هجوش چون جرس
دست بر لب زد شهنشاهش كه بس
گفت دانستم ترا از وي بدان
از تو جان گنده‌ست و از يارت دهان
پس نشين اي گنده‌جان از دور تو
تا امير او باشد و مامور تو
در حديث آمد كه تسبيح از ريا
همچو سبزهٔ گولخن دان اي كيا
پس بدان كه صورت خوب و نكو
با خصال بد نيرزد يك تسو
ور بود صورت حقير و ناپذير
چون بود خلقش نكو در پاش مير
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معني بماند جاودان
چند بازي عشق با نقش سبو
بگذر از نقش سبو رو آب جو
صورتش ديدي ز معني غافلي
از صدف دري گزين گر عاقلي
اين صدفهاي قوالب در جهان
گرچه جمله زنده‌اند از بحر جان
ليك اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا در دل هر يك نگر
كان چه دارد وين چه دارد مي‌گزين
زانك كم‌يابست آن در ثمين
گر به صورت مي‌روي كوهي به شكل
در بزرگي هست صد چندان كه لعل
هم به صورت دست و پا و پشم تو
هست صد چندان كه نقش چشم تو
ليك پوشيده نباشد بر تو اين
كز همه اعضا دو چشم آمد گزين
از يك انديشه كه آيد در درون
صد جهان گردد به يك دم سرنگون
جسم سلطان گر به صورت يك بود
صد هزاران لشكرش در پي دود
باز شكل و صورت شاه صفي
هست محكوم يكي فكر خفي
خلق بي‌پايان ز يك انديشه بين
گشته چون سيلي روانه بر زمين
هست آن انديشه پيش خلق خرد
ليك چون سيلي جهان را خورد و برد
پس چو مي‌بيني كه از انديشه‌اي
قايمست اندر جهان هر پيشه‌اي
خانه‌ها و قصرها و شهرها
كوهها و دشتها و نهرها
هم زمين و بحر و هم مهر و فلك
زنده از وي همچو كز دريا سمك
پس چرا از ابلهي پيش تو كور
تن سليمانست و انديشه چو مور
مي‌نمايد پيش چشمت كه بزرگ
هست انديشه چو موش و كوه گرگ
عالم اندر چشم تو هول و عظيم
ز ابر و رعد و چرخ داري لرز و بيم
وز جهان فكرتي اي كم ز خر
ايمن و غافل چو سنگ بي‌خبر
زانك نقشي وز خرد بي‌بهره‌اي
آدمي خو نيستي خركره‌اي
سايه را تو شخص مي‌بيني ز جهل
شخص از آن شد نزد تو بازي و سهل
باش تا روزي كه آن فكر و خيال
بر گشايد بي‌حجابي پر و بال
كوهها بيني شده چون پشم نرم
نيست گشته اين زمين سرد و گرم
نه سما بيني نه اختر نه وجود
جز خداي واحد حي ودود
يك فسانه راست آمد يا دروغ
تا دهد مر راستيها را فروغ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد