بخش ۹ - گمان بردن كاروانيان كه بهيمهٔ صوفي رنجورست

۳۴ بازديد


چونك صوفي بر نشست و شد روان
رو در افتادن گرفت او هر زمان
هر زمانش خلق بر مي‌داشتند
جمله رنجورش همي‌پنداشتند
آن يكي گوشش همي‌پيچيد سخت
وان دگر در زير كامش جست لخت
وان دگر در نعل او مي‌جست سنگ
وان دگر در چشم او مي‌ديد زنگ
باز مي‌گفتند اي شيخ اين ز چيست
دي نمي‌گفتي كه شكر اين خر قويست
گفت آن خر كو بشب لا حول خورد
جز بدين شيوه نداند راه كرد
چونك قوت خر بشب لا حول بود
شب مسبح بود و روز اندر سجود
آدمي خوارند اغلب مردمان
از سلام عليكشان كم جو امان
خانهٔ ديوست دلهاي همه
كم پذير از ديومردم دمدمه
از دم ديو آنك او لا حول خورد
همچو آن خر در سر آيد در نبرد
هر كه در دنيا خورد تلبيس ديو
وز عدو دوست‌رو تعظيم و ريو
در ره اسلام و بر پول صراط
در سر آيد همچو آن خر از خباط
عشوه‌هاي يار بد منيوش هين
دام بين ايمن مرو تو بر زمين
صد هزار ابليس لا حول آر بين
آدما ابليس را در مار بين
دم دهد گويد ترا اي جان و دوست
تا چو قصابي كشد از دوست پوست
دم دهد تا پوستت بيرون كشد
واي او كز دشمنان افيون چشد
سر نهد بر پاي تو قصاب‌وار
دم دهد تا خونت ريزد زار زار
همچو شيري صيد خود را خويش كن
ترك عشوهٔ اجنبي و خويش كن
همچو خادم دان مراعات خسان
بي‌كسي بهتر ز عشوهٔ ناكسان
در زمين مردمان خانه مكن
كار خود كن كار بيگانه مكن
كيست بيگانه تن خاكي تو
كز براي اوست غمناكي تو
تا تو تن را چرب و شيرين مي‌دهي
جوهر خود را نبيني فربهي
گر ميان مشك تن را جا شود
روز مردن گند او پيدا شود
مشك را بر تن مزن بر دل بمال
مشك چه بود نام پاك ذوالجلال
آن منافق مشك بر تن مي‌نهد
روح را در قعر گلخن مي‌نهد
بر زبان نام حق و در جان او
گندها از فكر بي ايمان او
ذكر با او همچو سبزهٔ گلخنست
بر سر مبرز گلست و سوسنست
آن نبات آنجا يقين عاريتست
جاي آن گل مجلسست و عشرتست
طيبات آيد به سوي طيبين
للخبيثين الخبيثات است هين
كين مدار آنها كه از كين گمرهند
گورشان پهلوي كين‌داران نهند
اصل كينه دوزخست و كين تو
جزو آن كلست و خصم دين تو
چون تو جزو دوزخي پس هوش دار
جزو سوي كل خود گيرد قرار
ور تو جزو جنتي اي نامدار
عيش تو باشد ز جنت پايدار
تلخ با تلخان يقين ملحق شود
كي دم باطل قرين حق شود
اي برادر تو همان انديشه‌اي
ما بقي تو استخوان و ريشه‌اي
گر گلست انديشهٔ تو گلشني
ور بود خاري تو هيمهٔ گلخني
گر گلابي بر سر جيبت زنند
ور تو چون بولي برونت افكنند
طبله‌ها در پيش عطاران ببين
جنس را با جنس خود كرده قرين
جنسها با جنسها آميخته
زين تجانس زينتي انگيخته
گر در آميزند عود و شكرش
بر گزيند يك يك از يك‌ديگرش
طبله‌ها بشكست و جانها ريختند
نيك و بد درهمدگر آميختند
حق فرستاد انبيا را با ورق
تا گزيد اين دانه‌ها را بر طبق
پيش ازيشان ما همه يكسان بديم
كس ندانستي كه ما نيك و بديم
قلب و نيكو در جهان بودي روان
چون همه شب بود و ما چون شب‌روان
تا بر آمد آفتاب انبيا
گفت اي غش دور شو صافي بيا
چشم داند فرق كردن رنگ را
چشم داند لعل را و سنگ را
چشم داند گوهر و خاشاك را
چشم را زان مي‌خلد خاشاكها
دشمن روزند اين قلابكان
عاشق روزند آن زرهاي كان
زانك روزست آينهٔ تعريف او
تا ببيند اشرفي تشريف او
حق قيامت را لقب زان روز كرد
روز بنمايد جمال سرخ و زرد
پس حقيقت روز سر اولياست
روز پيش ماهشان چون سايه‌هاست
عكس راز مرد حق دانيد روز
عكس ستاريش شام چشم‌دوز
زان سبب فرمود يزدان والضحي
والضحي نور ضمير مصطفي
قول ديگر كين ضحي را خواست دوست
هم براي آنك اين هم عكس اوست
ورنه بر فاني قسم گفتن خطاست
خود فنا چه لايق گفت خداست
از خليلي لا احب افلين
پس فنا چون خواست رب العالمين
لا احب افلين گفت آن خليل
كي فنا خواهد ازين رب جليل
باز والليل است ستاري او
وان تن خاكي زنگاري او
آفتابش چون برآمد زان فلك
با شب تن گفت هين ما ودعك
وصل پيدا گشت از عين بلا
زان حلاوت شد عبارت ما قلي
هر عبارت خود نشان حالتيست
حال چون دست و عبارت آلتيست
آلت زرگر به دست كفشگر
همچو دانهٔ كشت كرده ريگ در
و آلت اسكاف پيش برزگر
پيش سگ كه استخوان در پيش خر
بود انا الحق در لب منصور نور
بود انا الله در لب فرعون زور
شد عصا اندر كف موسي گوا
شد عصا اندر كف ساحر هبا
زين سبب عيسي بدان همراه خود
در نياموزيد آن اسم صمد
كو نداند نقص بر آلت نهد
سنگ بر گل زن تو آتش كي جهد
دست و آلت همچو سنگ و آهنست
جفت بايد جفت شرط زادنست
آنك بي جفتست و بي آلت يكيست
در عدد شكست و آن يك بي‌شكيست
آنك دو گفت و سه گفت و بيش ازين
متفق باشند در واحد يقين
احولي چون دفع شد يكسان شوند
دو سه گويان هم يكي گويان شوند
گر يكي گويي تو در ميدان او
گرد بر مي‌گرد از چوگان او
گوي آنگه راست و بي نقصان شود
كو ز زخم دست شه رقصان شود
گوش دار اي احول اينها را بهوش
داروي ديده بكش از راه گوش
پس كلام پاك در دلهاي كور
مي‌نپايد مي‌رود تا اصل نور
وان فسون ديو در دلهاي كژ
مي‌رود چون كفش كژ در پاي كژ
گرچه حكمت را به تكرار آوري
چون تو نااهلي شود از تو بري
ورچه بنويسي نشانش مي‌كني
ورچه مي‌لافي بيانش مي‌كني
او ز تو رو در كشد اي پر ستيز
بندها را بگسلد وز تو گريز
ور نخواني و ببيند سوز تو
علم باشد مرغ دست‌آموز تو
او نپايد پيش هر نااوستا
همچو طاووسي به خانهٔ روستا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد