بخش ۱۶۱ - گفتن پيغامبر صلي الله عليه و سلم مر زيد را

۳۴ بازديد


گفت پيغامبر كه اصحابي نجوم
ره‌روان را شمع و شيطان را رجوم
هر كسي را گر بدي آن چشم و زور
كو گرفتي ز آفتاب چرخ نور
كي ستاره حاجتستي اي ذليل
كه بدي بر نور خورشيد او دليل
ماه مي‌گويد به خاك و ابر و في
من بشر بودم ولي يوحي الي
چون شما تاريك بودم در نهاد
وحي خورشيدم چنين نوري بداد
ظلمتي دارم به نسبت با شموس
نور دارم بهر ظلمات نفوس
زان ضعيفم تا تو تابي آوري
كه نه مرد آفتاب انوري
همچو شهد و سركه در هم بافتم
تا سوي رنج جگر ره يافتم
چون ز علت وا رهيدي اي رهين
سركه را بگذار و مي‌خور انگبين
تخت دل معمور شد پاك از هوا
بين كه الرحمن علي العرش استوي
حكم بر دل بعد ازين بي واسطه
حق كند چون يافت دل اين رابطه
اين سخن پايان ندارد زيد كو
تا دهم پندش كه رسوايي مجو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد