بخش ۱۶۰ - بقيهٔ قصه زيد در جواب رسول صلي الله عليه و سلم

۳۶ بازديد


اين سخن پايان ندارد خيز زيد
بر براق ناطقه بر بند قيد
ناطقه چون فاضح آمد عيب را
مي‌دراند پرده‌هاي غيب را
غيب مطلوب حق آمد چند گاه
اين دهل زن را بران بر بند راه
تگ مران دركش عنان مستور به
هر كس از پندار خود مسرور به
حق همي‌خواهد كه نوميدان او
زين عبادت هم نگردانند رو
هم باوميدي مشرف مي‌شوند
چند روزي در ركابش مي‌دوند
خواهد آن رحمت بتابد بر همه
بر بد و نيك از عموم مرحمه
حق همي‌خواهد كه هر مير و اسير
با رجا و خوف باشند و حذير
اين رجا و خوف در پرده بود
تا پس اين پرده پرورده شود
چون دريدي پرده كو خوف و رجا
غيب را شد كر و فري بر ملا
بر لب جو برد ظني يك فتي
كه سليمانست ماهي‌گير ما
گر ويست اين از چه فردست و خفيست
ورنه سيماي سليمانيش چيست
اندرين انديشه مي‌بود او دو دل
تا سليمان گشت شاه و مستقل
ديو رفت از ملك و تخت او گريخت
تيغ بختش خون آن شيطان بريخت
كرد در انگشت خود انگشتري
جمع آمد لشكر ديو و پري
آمدند از بهر نظاره رجال
در ميانشان آنك بد صاحب‌خيال
چون در انگشتش بديد انگشتري
رفت انديشه و گمانش يكسري
وهم آنگاهست كان پوشيده است
اين تحري از پي ناديده است
شد خيال غايب اندر سينه زفت
چونك حاضر شد خيال او برفت
گر سماي نور بي باريده نيست
هم زمين تار بي باليده نيست
يمنون بالغيب مي‌بايد مرا
زان ببستم روزن فاني سرا
چون شكافم آسمان را در ظهور
چون بگويم هل تري فيها فطور
تا درين ظلمت تحري گسترند
هر كسي رو جانبي مي‌آورند
مدتي معكوس باشد كارها
شحنه را دزد آورد بر دارها
تا كه بس سلطان و عالي‌همتي
بندهٔ بندهٔ خود آيد مدتي
بندگي در غيب آيد خوب و گش
حفظ غيب آيد در استعباد خوش
كو كه مدح شاه گويد پيش او
تا كه در غيبت بود او شرم‌رو
قلعه‌داري كز كنار مملكت
دور از سلطان و سايهٔ سلطنت
پاس دارد قلعه را از دشمنان
قلعه نفروشد به مالي بي‌كران
غايب از شه در كنار ثغرها
همچو حاضر او نگه دارد وفا
پيش شه او به بود از ديگران
كه به خدمت حاضرند و جان‌فشان
پس بغيبت نيم ذره حفظ كار
به كه اندر حاضري زان صد هزار
طاعت و ايمان كنون محمود شد
بعد مرگ اندر عيان مردود شد
چونك غيب و غايب و روپوش به
پس لبان بر بند و لب خاموش به
اي برادر دست وادار از سخن
خود خدا پيدا كند علم لدن
پس بود خورشيد را رويش گواه
اي شيء اعظم الشاهد اله
نه بگويم چون قرين شد در بيان
هم خدا و هم ملك هم عالمان
يشهد الله و الملك و اهل العلوم
انه لا رب الا من يدوم
چون گواهي داد حق كي بود ملك
تا شود اندر گواهي مشترك
زانك شعشاع و حضور آفتاب
بر نتابد چشم و دلهاي خراب
چون خفاشي كو تف خورشيد را
بر نتابد بسكلد اوميد را
پس ملايك را چو ما هم يار دان
جلوه‌گر خورشيد را بر آسمان
كين ضيا ما ز آفتابي يافتيم
چون خليفه بر ضعيفان تافتيم
چون مه نو يا سه روزه يا كه بدر
هر ملك دارد كمال و نور و قدر
ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع
بر مراتب هر ملك را آن شعاع
همچو پرهاي عقول انسيان
كه بسي فرقستشان اندر ميان
پس قرين هر بشر در نيك و بد
آن ملك باشد كه مانندش بود
چشم اعمش چونك خور را بر نتافت
اختر او را شمع شد تا ره بيافت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد