بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر بايام عمر رضي الله عنه

۳۴ بازديد

 

آتشي افتاد در عهد عمر
همچو چوب خشك مي‌خورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانه‌ها
تا زد اندر پر مرغ و لانه‌ها
نيم شهر از شعله‌ها آتش گرفت
آب مي‌ترسيد از آن و مي‌شكفت
مشكهاي آب و سركه مي‌زدند
بر سر آتش كسان هوشمند
آتش از استيزه افزون مي‌شدي
مي‌رسيد او را مدد از بي حدي
خلق آمد جانب عمر شتاب
كآتش ما مي‌نميرد هيچ از آب
گفت آن آتش ز آيات خداست
شعله‌اي از آتش بخل شماست
آب و سركه چيست نان قسمت كنيد
بخل بگذاريد اگر آل منيد
خلق گفتندش كه در بگشوده‌ايم
ما سخي و اهل فتوت بوده‌ايم
گفت نان در رسم و عادت داده‌ايد
دست از بهر خدا نگشاده‌ايد
بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز
نه از براي ترس و تقوي و نياز
مال تخمست و بهر شوره منه
تيغ را در دست هر ره‌زن مده
اهل دين را باز دان از اهل كين
همنشين حق بجو با او نشين
هر كسي بر قوم خود ايثار كرد
كاغه پندارد كه او خود كار كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد