بخش ۱۶۲ - رجوع به حكايت زيد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶۲ - رجوع به حكايت زيد

۳۵ بازديد


زيد را اكنون نيابي كو گريخت
جست از صف نعال و نعل ريخت
تو كه باشي زيد هم خود را نيافت
همچو اختر كه برو خورشيد تافت
نه ازو نقشي بيابي نه نشان
نه كهي يابي به راه كهكشان
شد حواس و نطق بابايان ما
محو نور دانش سلطان ما
حسها و عقلهاشان در درون
موج در موج لدينا محضرون
چون بيايد صبح وقت بار شد
انجم پنهان شده بر كار شد
بيهشان را وا دهد حق هوشها
حلقه حلقه حلقه‌ها در گوشها
پاي‌كوبان دست‌افشان در ثنا
ناز نازان ربنا احييتنا
آن جلود و آن عظام ريخته
فارسان گشته غبار انگيخته
حمله آرند از عدم سوي وجود
در قيامت هم شكور و هم كنود
سر چه مي‌پيچي كني ناديده‌اي
در عدم ز اول نه سر پيچيده‌اي
در عدم افشرده بودي پاي خويش
كه مرا كي بر كند از جاي خويش
مي‌نبيني صنع ربانيت را
كه كشيد او موي پيشانيت را
تا كشيدت اندرين انواع حال
كه نبودت در گمان و در خيال
آن عدم او را هماره بنده است
كار كن ديوا سليمان زنده است
ديو مي‌سازد جفان كالجواب
زهره نه تا دفع گويد يا جواب
خويش را بين چون همي‌لرزي ز بيم
مر عدم را نيز لرزان دان مقيم
ور تو دست اندر مناصب مي‌زني
هم ز ترس است آن كه جاني مي‌كني
هرچه جز عشق خداي احسنست
گر شكرخواريست آن جان كندنست
چيست جان كندن سوي مرگ آمدن
دست در آب حياتي نازدن
خلق را دو ديده در خاك و ممات
صد گمان دارند در آب حيات
جهد كن تا صد گمان گردد نود
شب برو ور تو بخسپي شب رود
در شب تاريك جوي آن روز را
پيش كن آن عقل ظلمت‌سوز را
در شب بدرنگ بس نيكي بود
آب حيوان جفت تاريكي بود
سر ز خفتن كي توان برداشتن
با چنين صد تخم غفلت كاشتن
خواب مرده لقمه مرده يار شد
خواجه خفت و دزد شب بر كار شد
تو نمي‌داني كه خصمانت كيند
ناريان خصم وجود خاكيند
نار خصم آب و فرزندان اوست
همچنانك آب خصم جان اوست
آب آتش را كشد زيرا كه او
خصم فرزندان آبست و عدو
بعد از آن اين نار نار شهوتست
كاندرو اصل گناه و زلتست
نار بيروني ببي بفسرد
نار شهوت تا به دوزخ مي‌برد
نار شهوت مي‌نيارامد بب
زانك دارد طبع دوزخ در عذاب
نار شهوت را چه چاره نور دين
نوركم اطفاء نار الكافرين
چه كشد اين نار را نور خدا
نور ابراهيم را ساز اوستا
تا ز نار نفس چون نمرود تو
وا رهد اين جسم همچون عود تو
شهوت ناري براندن كم نشد
او بماندن كم شود بي هيچ بد
تا كه هيزم مي‌نهي بر آتشي
كي بميرد آتش از هيزم‌كشي
چونك هيزم باز گيري نار مرد
زانك تقوي آب سوي نار برد
كي سيه گردد ز آتش روي خوب
كو نهد گلگونه از تقوي القلوب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد