دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۸ ۳۵ بازديد
صبح زود بود
باغ پر صنوبر و
سرود بود
سينه سرخ ها در اوج ها و اوج ها
پر گشوده فوج ها و فوج ها
مي زد از كران شرق
در نگاه شان
شعاع شيري سحر
موج ها و موج ها و موج ها
هر گياه و برگچه در آستانه ي سحر
آن صداي سبز را
زان سوي جدار حرف و صوت
مي چشيد
آن صدا كه موسي از درخت مي شنيد
گر چه خويش را ز خويشتن
تكانده بودم و رها شده
باز هم در آن ميان غريبه بودم و كسي
از حضور من خبر نداشت
هرچه واژه داشتم نثار كردم و درخت
لحظه اي مرا به كنه خويش ره نداد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد