قصه خورشيد و گل

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصه خورشيد و گل

۳۴ بازديد

 

مردم از درد و به گوش توفغانم نرسيد

جان ز كف رفت و به لب راز نهانم نرسيد

گرچه افروختم و سوختم و دود شدم

شكوه از دست تو هرگز به زبانم نرسيد

به اميد تو چو آيينه نشستم همه عمر

گرد راه تو به چشم نگرانم نرسيد

غنچه اي بودم و پر پر شدم از باد بهار

شادم از بخت كه فرصت به خزانم نرسيد

من از پاي در افتاده به وصلت چه رسم

كه به دامان تو اين اشك روانم نرسيد

آه! آن روز كه دادم به تو آيينه دل

از تو اين سنگدلي ها به گمانم نرسيد

عشق پاك من و تو قصه ي خورشيد و گل است

كه به گلبرگ تو اي غنچه لبانم نرسيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد