شبخواني

مشاور شركت بيمه پارسيان

شبخواني

۳۰ بازديد

 

۱

هر شاخه به جاي گل برآورده ست

از ساقه ي سبز برگهاي خون

هر خار زبان كفر صحرايي ست

كز خشم سوي تو آمده بيرن

هان اي مزدا! در اينشب ديرند

تنها منم آن كه مانده ام بيدار

وين خيل اسير بندگان تو

چون گله ي خوش چراي بي چوپان

دردره ي خواب ها رها گشتند

زين گونه غريب رهرو شبخوان

در برج ملول شهر مي خواند

اكنون كه باغ هيچ پنداري

گلهاي سپيد و روش ايمان

با شرم و شميم خود نمي رويد

پيغمبرك سپيده ي كاذب

از آيه ي نور خود چه مي گويد؟

دامان حرير آسمان شب

سوراخ شده ست و مي فتد گه گاه

زان روزنه سكه ي شهابي خرد

شبخوان غريب برج مي خواند

ديري ست كه دست انتظار من

بر شانه ي اين سكوت خشكيده ست

آزاد كن از دريچه ي فردا

اين خسته ي شهر بند غربت را

هان اي مزدا! در اين شب ديرند

بگشاي دريچه ي اجابت را

2

از رقص و سماع سبز شاخ بيد

شوري افتاد در سكوت باغ

باد سحري گشت و با عشوه

زد جامه سبز اشن را يكسو

وان آستر سپيد زيباش

در ديده ي رهروان نمايان شد

صبح است گشوده چهره بر آفاق

ديگر ز سكوت برج پير شهر

آواز غريب رهرو شبخوان

با باد سحرگهان نمي آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد