صد تلخ شنيدم ز يكي رزق پرست
جرمم چه، كه همين دادمش جام به دست
داني كه همان محتسب گرسنه مست
كامروز به لقمه اش دهن خواهم بست
شيراز كه درياي معاني گذر است
يكتا گهرش عرفي صاحب نظر است
بس كز دو طرف ماه وشان مي گذرند
هر كوچهٔ او شبيه شق قمر است
دي محتسب آمد به غم، تند نشست
ماتم زده بود، دادمش شيشه به دست
بشكست و نيافت قصدم آن جاهل مست
بايست كه توبه شكند، شيشه شكست
در باغم و دل شكارگاه شيراست
نگشوده نظر دل از تماشا سير است
چون ديده گشايم كه چمن بيگانه ست
چون سينه گشايم كه هوا شمشير است
اين لاله كه با داغ الست آمده است
پژمرده و سينه چاك و مست آمده است
پژمردگي اش رواست كه از باغ ازل
تا شهر غمت دست به دست آمده است
عرفي شب عيد و باده عيش افروز است
مي نوش و طرب كن كه همين دم روز است
اين توبه بسي شكست و از ما برميد
مي نوش كه توبه مرغ دست آموز است
در ديدهٔ تو روشني شرم به است
در سينهٔ تو جان و دل نرم به است
پرهيز كن از فسردگي در ره عشق
كز گريه سر خندهٔ گرم به است
ياران دگر انگشت نما خواهم گشت
مجموعهٔ درد بي دوا خواهم گشت
هم دست به دل بنهاده، هم دل در دست
از بهر دوا يه شهرها خواهم گشت
عرفي دل ما تا به در عشق گريخت
خون گله با شراب نسيان آميخت
اين خون نه به تيغ آشنا شد نه به خاك
اين گل نشكفت، از نفس باد بريخت
روزي كه قضا به مزرعهٔ قسمت كشت
خاكم ز حرم ببرد و در دير سرشت
مي خواست كه در جواب ابناي كنشت
گويم لبيك چون بگويد خشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد