وفات كردن ويس

مشاور شركت بيمه پارسيان

وفات كردن ويس

۳۴ بازديد


چو با رامين بد او هشتاد ويك سال
زمانه سرو او را كرد چون نال
سر سرو سهى شد باشگونه
دو تا شد پشت او همچون درونه
كرا دشمن نباشد در جهان كس
چو بينى دشمن او خود جهان بس
چه نيكو گفت نوشروان عادل
چو پيرى زد مرو را تير بر دل
ز پيرى اين جهان آن كرد بامن
كه نتوانست كردن هيچ دشمن
به گيتى باز كردم اى عجب پشت
شكست او پشت من آنگه مرا كشت
اگر چه ويسه از گيتى وفا ديد
هم او از گردش گيتى جفا ديد
چنان با گردش گيتى زبون شد
كه هفت اندامش از فرمان برون شد
پس آنگه مرگ ناگاه از كمينگاه
بيابد در ربود آن كاسته ماه
دل رامين به دردش كان غم شد
هميدون چشم رامين رود نم شد
همى گفت اى گزيده جفت نامى
تنم را جان و جانم را گرامى
مرا با داغ تنهايى بماندى
تو خود خنگ جدايى را براندى
نديدم در جهان چون تو وفادار
چرا گشتى ز من يكباره بيزار
نه با من چند باره عهد كردى
كه هرگز روزى از من بر نگردى
چرا از عهد خود كرده بگشتى
وفا را با جفا در هم سرشتى
وفا از چون تو يارى وافى آمد
جفا زين روزگار جافى آمد
شگفتى نيست گر با تو جفا كرد
زمانه در جهان با كه وفا كرد
جهان را از وفا پردخت كردى
برفتى هم وفا با خود ببردى
مرا بس بود بر دل درد پيرى
نهادى بر تنم بند اسيرى
چرا درد دگر بر من نهادى
بلا را راه در جانم بدادى
به پايت ديدهء من خاك رُفته
تو بيچاره به زير خاك خفته
همى گفتى زبان خوش سرايت
تن من باد راما خاك پايت
كنون اين روز را مى ديد بايم
تن سيمينت گشته خاك پايم
مرا اين پادشايى با تو خوش بود
دلم با اين همه گنج از تو گش بود
كنون خود اين جهان بر من و بالست
مرا بى تو جهان جستى محالست
به درد تو بدرو جامه بر بر
به مرگ تو بريزم خاك بر سر
كجا من پيرم و دانى نشايد
كه از پيران چنين رسوايى آيد
مرا هست از غمانت دل گران بار
چنان كز فرقتت ديده گهى بار
به درد و فريه دارى اين و آن را
ندارم رنجه مر دست و زبان را
مرا شايد كه دل تيمار دارد
و يا چشمم مژه خونبار دارد
نشايد كم بدرد دست جامه
و ياخواند زبان فرياد نامه
شكيبانى ز پيران سخت نيكوست
بخاصه در فراق جفت يا دوست
زبانم فر شكيبايى نمايد
دلم در ناشكيبايى فزايد
چو دل را دارم از تيمار پر جوش
زبان را دارم از گفتار خاموش
پس آنگه دخمه اى فرمود شهوار
چنان شايسته جفتى را سزاوار
بر آورده از آتشگف برزين
رسايده سر كاخش به پروين
ز پيكر همچو كوهى كرد، محكم
ز صورت چون بهشتى گشته خرم
هم آتشگاه و هم دخمه چنان بود
كه رصوان را حد بر هر دوان بود
چو ز اتشگاه و از دخمه بپرداخت
بيچ آن جهان بنگر كه چون ساخت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد