ناليدن ويس از رفتن رامين و از دايه چاره خواستن

۳۳ بازديد


چو رامين دور گشت از ويس دلبند
نشاط و كام ازو ببريد پيوند
هميشه ماه بود آنگاه شد خور
چنو زرد و چنو بى خواب و بى خور
نياسود از حديث و ياد رامين
نگارين رخ به خون كرده نگارين
به دايه گفت دايه چاره اى ساز
كه رفته يار بد مهر آيدم باز
ز مهر اى دايه بر جانم ببخشاى
مرا راهى به وصل دوست بنماى
كه من با اين بلا طاقت ندارم
شكيب درد اين فرقت ندارم
ز من بنيوش دايه داستانم
كه چون آب روان بر تو بخوانم
بدانم دل به نادانى ز دستم
كنون از بيدلى گويى كه مستم
مكن زين بيدلى بر من ملامت
كه خود بر خاست از هجرم قيامت
يكى آتش بيامد در من افتاد
مرا در دل ترا در دامن افتاد
به پيش آب هر آتش زبون شد
مرا از آب چشم آتش فزون شد
همى ريزم برو سيل بهاران
كه ديد آتش فزاينده ز باران
شب من دوش چونان بُد كه گفتم
مگر بر سوزن و بر خار خفتم
كنون روزست و وقت چاشتگاهست
به چشمس چون شب تازى سياهست
مرا روز از خان دوست باشد
چو درمان از لبان دوست باشد
همى تا هجر آن دلسوز بينم
نه درمان يابم و نه روز بينم
ندانم بر سر من چه نبشتست
كه كار بخت با من سخت زشتست
شوم در دشت گردم با شبانان
نگردم نيز گرد مهربانان
به شهر از گريه ام طوفان بخيزد
به كوه از ناله ام خارا بريزد
ندانم چون كنم با كه نشينم
به جاى دوست در عالم كه بينم
نبينم گيتى و ديده ببندم
كجا از هر چه بينم مستمندم
چسود آمد دلم را زينكه ديدم
جز آنك از خواب و آرامم بريدم
فراوان بخت خود را آزمودم
ازو جز خسته و غمگين نبودم
تباهى روزگار خود فزايم
چو بخت آزموده آزمايم
شنيدى داستان من سراسر
كنون درمان كارم چيست بنگر
جوابش داد دايه گفت هرگز
نبايد بودن اندر كار عاجز
ازين گريه وزين ناله چه آيد
جز آن كت غم به غم بر مى فزايد
همالان تو در شادى و نازند
به كام دل همه گردن فرازند
تو همواره چنين در رنج و دردى
به غم خوردن قرارم را ببردى
جهان از بهر جان خويش بايد
همه دارو ز بهر ريش بايد
ترا درمان و هم ريشت بدستست
چرا دست تو از چاره ببستست
ترا دادست يزدان پادشايى
تمامى و بزرگى و روايى
چو شهرو دارى اندر خانه مادر
چو ويرو ياور و رخ برادر
چو رامين يار شايسته تو دارى
سزاى خسروى و شهريارى
همت گنجست آگنده به گوهر
همت پشتست با بسيار لشكر
بزرگى را همين باشد بهانه
بزرگى جوى و كم كن اين فسانه
تو موبد را بسى زشتى نمودى
هميدون چند بارش آزمودى
نه ديو خيم او گشتست بهتر
نه كوه خشم او گشتست كمتر
همانست او كه بود و تو همانى
همين خواهيد بودن جاودانى
پس اكنون چاره و درمان خود جوى
كه هم تخمست و هم آبست و هم جوى
ز پيش آنكه موبد دست يابد
ز كين دل به خون ما شتابد
كه او را دل ز ماهر سه به كين است
به كين ما چو شير اندر كمين است
تو در دل كن كه او يك روزناگاه
چو ره يابد بيايد از كمينگاه
نيابى همرهى بهتر ز رامين
به سر بر نه مرورا تاج زرين
تو بانو باش تا او شاه باشد
بهم با تو چو خوربا ماه باشد
نماند در زمانه شاه و سالار
كه نه در كار او با تو بوديار
نخستين ياورت باشد برادر
پس آنگه نامور شاهان ديگر
كه شاهان پاك با موبد به كينند
همه رامين و ويرو را گزينند
مدارا با خرد بسيار كردى
بلا از بهر دل بسيار خوردى
كنون چارى به دست اور ز دانش
كه اين اندوهها گرددت رامش
كنون كن گر توانى كرد كارى
كه زين بهتر نيابى روزگارى
به مرو اندر نه شاهست و نه لشكر
تو دارى گنج شاهنشاه يك سر
چه مايه رنج بر دست او بدين گنج
كنون تو يافتى همواره بى رنج
به دينارش بخر شاهى و فرمان
كه شاهى را بها دارى فراوان
ز پيش آنكه او بر تو خوردشام
تو بر وى چاشم خور تا توبرى نام
گر اين تدبير خواهى كرد منشين
ز حال خويش نامه كن به رامين
بگويش تا ز موبد باز گردد
به رفتن باد را انباز گردد
چو او آيد يكى چاره بسازيم
كه موبد را به بدروزى بتازيم
چو بشنيد اين سخن ويس سمن بوى
بر آمد لالهء شاديش از روى


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد