نشستن رامين بر تخت شهنشاهى

مشاور شركت بيمه پارسيان

نشستن رامين بر تخت شهنشاهى

۳۱ بازديد


چو آگاهى به رامين شد ز موبد
كه او را چون فرو برد اختر بد
يكى هفته سران لشكر وى
به سوك اندر نشسته همبر وى
نهانى شكر دادار جهان كرد
كه او فرجام موبد را چنان كرد
نه جنگى بود مرگش را بهانه
نه خونى ريخته شد در ميانه
سر آمد روز چونان پادشاهى
نبوده هيچ رامين را گناهى
هزاران سجده برد او پيش دادار
همى گفت اى خداوند نكو كار
تو دانى گونه گون درها گشادن
كه چونين كارها دانى نهادن
برانى هر كرا خواهى ز گيهان
بر آرى هر كرا خواهى به كيوان
بذيرفتم ز تو تا زنده باشم
كه خشنوديت را جويند باشم
ميان بندگانت داد جويم
هميشه راست باشم راست گويم
بُوم در پادشاهى داد فرماى
به درويشان كام بخشاى
توم يارى ده اندر پادشايى
كه يارى دادنم را خود تو شايى
توى پشتى توم يارى به هر كار
مرا از چشم و دست بد نگه دار
خداوندم توى من بندهء بند
مرا شاهى تو دادى اى خداوند
خداوندم توى من بندهء تو
كه من خود بندام دارندهء تو
كنون كردى چو سالار جهانم
بدار اندر پناه سايبانم
چو لاله كرد لختى پيش دادار
وزين معنى سخنها گفت بسيار
همان گه بار را فرمود بستن
سواران سپه را بر نشستن
بر آمد بانگ كوس و نالهء ناى
روان شد همچو جيحون لشكر از جاى
روارو در سپاه افتاد چونان
كه از باد صبا در ابر نيسان
چو راه حشر گشت آن ره ز غلغل
ز كوه ديلمان تا شهر آمل
جهان افروز رامين با دل افروز
همى آمد همه ره شاد و فيروز
به شادى روز رام و روز شنبد
فرود آمد به لشكرگاه موبد
بزرگان پيش او رفتند يكسر
به ديهيمش بر افشاندند گوهر
مرو را پاك شاهنشاه خواندند
ز فر و داد و خيره بماندند
چو ابرى بود دستش نوبهارى
همى باريد در شاهوارى
يكى هفته به آمل بود خرم
دمادم زد همى رطل دمادم
پس آنگه داد طبرستان به رهام
جوانمرد نكوبخت نكونام
به ايران در نژاد او كيانى
بزرگى در نژادش باستانى
هميدون داد شهر رى به بهروز
كه بودش دوستدار و نيك آموز
بدان گاهى كه او با ويس بگريخت
به دام شاه موبد در نياويخت
به رى بهروز كردش ميزبانى
به خانه داشتش چندى نهانى
به نيكى لاجرم نيكى جزا بود
كجا او خود به نيكى سزا بود
بكن نيكى و در درياش انداز
كه روزى گشته لولو يابيش باز
وز آن پس داد گرگان را به آذين
كهبا او يكدل بود و ديرين
به درگاهش سپهبد بود ويرو
چو سرهنگ سرايش بود شيرو
دو پيل مست و دو شير دلاور
به گوهر ويس بانو را برادر
چو هر شهرى به شاهى دادگر داد
نگهبانى به هر مرزى فرستاد
به راه افتاد با لشكر سوى مرو
كجا ديدار او بد داروى مرو
خراسان سر بسر آذين ببستند
پرى رويان بر آذينها نشستند
همه راهى ورا چون بوستان شد
همه دستى برو گوهر فشان شد
زبانها بود بر وى آفرين خوان
چو دلها در وفاى وى گروگان
چو در مرو گزين شد شاه رامين
بهشتى ديد در وى بسته آذين
به خوبى همچو نوروز درختان
ز خوشى همچو روز نيك بختان
هزار آوا به دستان رود سازان
شكوفه جامهاى دلنوازان
فرازش ابر دود مشك و عنبر
و زو بارنده سيم و زر و گوهر
سه مه آذينها بسته بماندند
وزيشان روز و شب گوهر فشاندند
بدين رامش نه خود مرو گزين بود
كجا يكسر خراسان همچنين بود
ز موبد ساليان سختى كشيدند
پس از مرگش به آسانى رسيدند
چو از بيدار او آزاد گشتند
به داد شاه رامين شاه گشتند
تو گفتى يكسر از دوزخ بر ستند
به زير سايهء طوبى نشستند
بدان را بد بود روزى سرانجام
بماند نامشان جاويد بد نام
مكن بد در جهان و بد مينديش
كجا گر بد كنى بد آيدت پيش
چه نيكو گفت خسرو كهبدان را
ز دوزخ آفريد ايزد بدان را
از آن گوهر كه شان آورد ز آغاز
به پايان هم بدان گوهر برد باز
چو رامين دادجوى و دادگر شد
جهان از خفتگان آسوده تر شد
سپهداران او هر جا كه رفتند
به فر او همه گيتى گرفتند
چو رنج دشمنانش بود بى بر
جهان او را شد از چين تا به بربر
به هر شهرى شد از وى شهريارى
به هر مرزى شد از وى مرزدارى
همه ويرانها آباد كردند
هزاران شهر و ده بنياد كردند
بدانديشان همه بر دار بودند
و يا در چاه و زندان خوار بودند
به هر راهى رباطى كرد و خانى
نشانده بر كنارش راهبانى
جهان آسوده گشت از دزد و طرار
ز كرد و لور و از ره گير و عيار
ز بس كاو داد سيم و زر سبيلى
نماند اندر جهان نام بخيلى
ز بس كاو داد زر و سيم و گوهر
همه گشتند درويشان توانگر
ز دلها گشت بيدادى فراموش
توانگر شد هر آن كاو بود بى توش
نه جستى گرگ بر ميشى فزونى
نه كردى ميش گرگى را زبونى
به هر هفته سپه را بار دادى
به نيكى پندشان بسيار دادى
به دوار گه نشاندى داوران را
بكندى بيخ و بن بد گوهران را
به داورگاه او بر شاه و چاكر
يكى بودى و درويش و توانگر
چه پيش او شدى شاهى جهانگير
به گاه داد جستن چه زنى پير
ور آمد پيش او مرد خدايى
ستوده بود همچون پادشايى
به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا
گرامى بود همچون چشم بينا
در ايران هر كسى دانش بياموخت
بدان راز خود نزدش بر افروخت
صد و ده سال رامين در جهان بود
از آن هشتاد و سه شاه زمان بود
ميان ملك و جاه و حشمت و مال
بماند آن نامور هشتاد و سه سال
زمين از داد او آباد گشته
زمان از فر او دلشاد گشته
به فرش گشته سه چيز از جهان كم
يكى رنج و دوم درد وسوم غم
گهى جان را خورش دادى ز دانش
گهى تن را جوان كردى به رامش
گهى كردى تماشا در خراسان
گهى نخچير كردى در كهستان
گهى بودى به طبرستان آباد
گهى رفتى به خوزستان و بغداد
هزاران چشمه و كاريز بگشاد
بريشان شهر و ده بسيار بنهاد
يكى زان شهرها اهواز ماندست
كش او آگهاه شهر رام خواندست
كنونش گر چه هم اهواز خوانند
به دفتر رام شهرش نام دانند
شهى خوش زندگى بودست خوش نام
كه خود در لطف ايشان خوش بود رام
نه چون اوبد به شاهى سر فرازى
نه چون او بد به رامش رود سازى
نگر تا چنگ چون نيكو نهادست
نكوتر زان نهادى كه گشادست
نشانست اين كه چنگ بافرين كرد
كه او را نام چنگ رامين كرد
چو بر رامين مقررگشت شاهى
ز دادش گشت پرمه تا به ماهى
جهان در دست ويس سيمتن كرد
مرو را پادشاه خويشتن كرد
دو فرزند آمدش زان ماه پيكر
چو مالك خوب و چون بابك دلاور
دو خسرو نامشان خورشيد و جمشيد
جهان در فر هر دو بسته اوميد
زمين خاوران دادش به خورشيد
زمين باختر دادش به جمشيد
يكى را سغد و خوارزم و چغان داد
يكى را شام و مصر و قيروان داد
جهان در دست ويس دلستان بود
و ڵيكن خاصش آذربايگان بود
هميدون كشور ارّان و ارمن
سراسر بد به دست آن سمن تن
به شاهى ساليان با هم بماندند
به نيكى كام دل يكسر براندند
مهار عمر خود چندان كشيدند
كه فرزنان فرزندان بديدند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد